خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها

۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۸ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۵۶

the last post

به نام خدا

و من با تمام وجودم از انسان ها متنفرم!

خدا نگهدار..!

۲۶ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۵۱

فنا

یک نفر نیست زود خلاصم بکند؟

نکشی میکشمت باش ببین کی گفتم...

.

.

به فنا رفتم و رفتم که تو را شرح دهم..

نشد از تو بنویسم تو به من منگه ای

.

.

من زمین میخورم و باز تو را میجنگم

یکه تازی قدری مخمصه را یک تنه ای!

.

.

عشق بببین باز تو را میخوانم...

.

.

تو به فحشم بکشی یا نکشی حرفی نیست..

.

.

با تو ام عشق مرا دست خیانت مسپار!

بین این مردم عاشق کش و معشوقه فروش

مگذارم

مگذارم

مگذار...

.

.

.

تموم شده مبینا عزیزم تموم شده!

اینقدر گند نزن...

دیگه تو زندگیت نیست لعنتی...هیچ وقت تو زندگیش نبودی...

ما دو تا هیچ بهم...

داری با خودت چیکار میکنی خره..؟اخه چند نفر؟مامانت چی..؟بابات..؟عمو..؟

چیکار میکنی...

۲۵ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۱

the things to do

تنهایی هنوز به درجه ای نرسیده که من میخوام...

حرف نزدنم رو درست کردم

یه جورایی لال مونی :)

فقد یه چیزی به نظرم زیاده

زیادی در فضای مجازی حضور دارم

شاید باید کارمو شروع کنم!

و الان برای درامد داشتن بد نباشه

با شروع کار کمتر انلاین میشم

و کمتر ادما رو میشناسم و باهاشون صحبت میکنم

از حرف زدن با ادم جدید واقعا واهمه دارم و صحبت های کسی مثل اون و ویس های خندانندش اذیت کننده اس چون من رو به وابستگی نزدیک میکنه!

وابستگی جلوی فرارو میگیره!

اوکی پس شد

استارت کار 

بیشتر کردن تایم قالی بافتن

کمتر کردن تایم گوشی

و زدن علامت ورود ممنون به هر ادم جدیدی...

۲۴ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۱۷

خلاص!

خرابه ی رویا و ارزو..

گوله گوله ی اشکو...

حرف مادر!

تق...تق...

شیلیک تو وسط جمجه و مرگ مفهومی به اسم عشقه مادر!

فقد با یه حرف یا یه جمله نیست

۱۸ ساله که داره خورد خورد میچینه رو هم تا این تیر لعنتی رو درست کنه و الان..

الان تو تنها ترین موقعیت خلاصش کنه...!

همیشه یادت باشه که کسی به اسم مامان به خاطر خودخواهی و به اصطلاح دلتنگی خودش چی گفت

و همیشه یادت باشه موفقیت تو برای هیچ خری مهم نیس...حتی خانوادت!

ارزوهاتو دفن کن تو وسط سینه ات

وقتی بهشون رسیدی به همه ادمایی که بهت گفتن نمیتونی یه لبخند بزن!

انگار باید این عشقو هم جا بذارم...

شاید دیگه الان عذاب وجدانی واسه سیگارای پنهونیم ندارم...

۲۳ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۸

خنده هاش یا چشاش؟

اخ که خوشگل ترین خنده ای که تو زندگیم دیدم ماله توعه...

قصه ی من و تو تکرار یه قصه ی قدیمی دیگه اس!من نیکو ام تو محسن!

بخند...

بخند که خنده ات جون میده به منه بیچاره...

۲۱ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۵۰

فراری از ....؟!

هنوزم فرار بهترین گزینه ایه که میشه داشت...!

ادمی که نه میتونه به خانواده اش تکیه کنه نه دوستی براش مونده...

۲۰ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۳۲

تو بارون که رفتی...!

یادمه اون روزای اخر نگین میگف انگار داریم برا رسیدن به چیزی ک میخوایم دونه دونه چیز میز ول میکنیم ک بتونیم رد شیم

ول کردم

کلی چیز

کلی ادمو

جا گذاشتم....همه چیزو

همه کسو....

و باز هم لعنت...!