خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها

۱۰ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۱:۱۷

بعد از طوفان

به نام خالق لبخند ها

داشتم از مشکلا..از روزای سختی که گذشت..از له شدن هام...از فشار هایی که روم بود میگفتم

بعد از مدت ها اشکمم دراومد

بعد از اشک همه چی خوب شد

فکر کردم مهم از الان به بعده!

مهم زندگی که پیش رومه!

طوفان گذشته ... به قول مربع طوفان گذشته...

حالا منم و کلی مصالح که باید خونه جدیدمو بنا کنم...و کلی تجربه..

واقعیت اینه که من دلم شبیه یه دریاس...همه ادما جاشون میشه اون تو..

تازه بعضیا هم واسه خودشون جزیره هایی درست کردن که خیلییی بزرگه :)

من یه دختر شور و شیطونم!

نمیتونم ناراحت باشم...نه از دست خودم نه از دست کسی

زود با هر شرایطی کنار میام و دوست دارم زندگیمو خودم بسازم

تصمیم های زیادی تو این سفرم به تهران گرفتم و امیدوارم بتونم همه این تصمیم هام و تجربه هامو حتما بنویسم...

تازه دارم حس میکنم که دارم بزرگ میشم و شاید هر روزم با روز قبل فرق داره

میدونی

تهران بزرگ ترین خوبی که واسه من دارخ اینه که انقد همه چی شلوغ پلوغه که نمیتونم فکر بیخودکی کنم!

انقد باید بدویی دنبال زمان که ...

اینجا باید هر کاری کنی که بتونی سر باشی!تازه اخرش کلیا ازت سر ترن!و این باعث حرکت تو میشه!

این شهر بزرگ با این خیابونای عجیب غریب کلی داستان داره واسه شنیدن که باعث میشه مشکلاتت رو کوچیک فرض کنی!

دنیا بزرگ تر از این حرفاس

بگرد ..

بگرد و کشف کن

بذار این کودک درونت کار خودشو بکنه

سخت نگیر!

اگه کار اشتباهی میکنی یا حرف اشتباهی میزنی خودتو خیلی سرزنش نکن!کم هم کفایت میکنه :)

بخند ...

انقد بخند که بتونی پشت خنده ات قایم شی که تو یه ادم قوی هستی ...

روزی ساعتی خنده رو بکن عادت برا خودت

اهنگ شاد گوش کن و فاز دپ برندار!

باورت میشه داری به دهه سوم زندگیت نزدیک میشی؟؟

دیشب بچه ها میگفتن ۲۰ سالگی رو که رد کنی همه چی زود میگذره...زود بزرگ میشی و زود فرصت ها میپرن!

باید زرنگ باشی و این چند سال رو واقعا زندگی کنی

که بعدا از بیرون که نگاش کردی یه لبخند گنده بزنی و عرق پیشونیتو پاک کنی

خودتو دوست داشته باش :)

ضد و نقض پست هام همه با هم :))

ًولی دوست ندارم دیگه درد و ناراحتیمو اینجا بگم..از الان به بعد حال خوبمو اینجا مینویسم فقد :)

۱۸ تیر ۹۶ ، ۰۲:۱۶

یادمه!

به نام خالق لبخند ها

دلم همون پنجره رو میخواد

با سیگاری که تو دستمه

اهنگی که پخش میشه

دلی که ارومه!

همون تراس...

نمیدونم این خاطره چرا مونده تو ذهنم و هربار که اون اهنگ پلی میشه یادش میافتم!

یادم نیست چند سال پیش بود

رفته بودیم شمال!دیر شده بود شب بهمون خورد!

تو ماشین اون اهنگه پخش میشد

داداش محسن خیلی تند رانندگی میکرد

همه جا تاریک بود

جز ما و به ماشین جلومون هیچ کس دیگه ای نبود...

اون ماشین جلو سانتافه ی مشکی بود که یه پسر تنها توش بود!اونم گاز میداد همش...

خیلی چیزه عادیه..ولی من همیشه یادش میافتم!

یا یه صحنه ی دیگه ای که همیشه یادمه...

چند سال پیش رفته بودیم تهران ماشین جلویی ما تو ترافیک یه پسری بود که یه تی شرت سفید تنش بود داشت سیگار میکشید

خیلی خوشم اومده بود از حالت گرفتن سیگارش!

یا از تنها بودن اون پسر تو اون جاده!

...

چقد چرند میگم دیگه...

ولی باید مینوشتم این چرندیاتو!

۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۱:۵۸

گم و گور!

انقد حالم بده که فقد دارم دعوا میکنم

حتی کسی بهم میگه سلام هم باهاش دعوام میشه

حالم بده سر زندگیم

سر اینده ام...

انگار این اینده لعنتی یه قماره...

انگار باختم...ارزوهامو...رویا هامو باختم...

اواره ام...رو اواره ی ارزو هام نشستم و دارم مثه یه زن شلیته دعوا میکنم

دیگه حتی منتظر معجزه هم نیستم...

دیگه حتی اون روزنه نور کوچیکه رو هم نمیبینم

من با این افراد و با این طرز فکر و این طز زندگی به جنون بیشتر میرسم تا به ارزو هام

از اون موقعه که میفهمم سعی داشتم خودمو مثه اونا کنم...

نمیشد نمیتونستم

لج کردم 

خرابکاری کردم

خوب شدم

مهربون شدم

عالی شدم

هیچ کدومش فایده نداشت

هیچ کدومش اثر نکرد که مبینا بتونه مبینا شه

هر بار گفتم بیام بشینم حرف بزنم...توضیح بدم...شاید درست شد...شاید منطق همو فهمیدیم..هر بار گند زدم

گند بعدی بزرگ تر از گند قبلی

شب با گریه بخواب صب با گریه پاشو

اینا همون روزایی که از بچگی واسشون نقشه میکشیدم که ۱۸ سالگی لعنتی رو چطوری روزو شب کنم!

چقد میگفتم حتما گواهینامم دستم...

دوست داشتم کار کنم...

دانشگاه خوب برم

با دوستام بگردم...

چقد واسه این تابستون لعنتی برنامه داشتم

چقد ارزو...

خدایا همش له شده...

این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است!

اینکه با اون مفهوم قشنگ خانواده فقد دعوا کنی...حتی بابات هم دیگه پیشت نباشه..بابایی که همیشه بود...حتی اگه دنیا نبود

سخته انقد جون بکنی خوب باشی...انقد جون بکنی ابروشون اول باشه بعد بیان و هر چی بود ببندن پات و برن...

ناهید شاید تنها کسیه که الان هست...رو به روم نیست...

همیشه از تابستونا نفرت داشتم و دارم...همیشه تابستونا با دعوا میگذره

چراشم میدونم!چون من دوست دارم خوش باشم و خوش بگذرونم ولی اونا میگن که تو دختری و نمیشه...

چراش اینه که تابستونا بیشتر از همیشه با خانواده ام!از یه تایمی دیگه که رد کرد این بودنه میرسه به دعوا!فرقی نداره کی باشه

مامان باشه

بابا باشه

داداش باشه

دوست باشه

عشق باشه

هر کی که باشه نمیتونه بیشتر از یه مدتی کنار من دعووم بیاره

من انقد گندم که فقد گند میزنم

مامانم بغض داشت!گریه کرد چون بهش گفتم بی منطق!چون بهش گفتم داری دیگه دیوونه ام میکنی با این بی منطقی ات...چون سرش داد زدم گفتم من حالم از این زندگی بهم میخوره

من فقد حقیقتو گفتم...

من فقد راستشو گفتم...

من فقد..

مثه کولی ها داد زدم سر بابام سر مامانم...سر فرشته هام...

میدونی چی گفت؟؟

گفت گی تو بچه ای که میگن!بچه اگه این باشه!

چیزی بدتر از این هست که یه مامان بگه؟!

دقه دق!

دق میده ادمو این جمله...اینکه مامانت از داشتنت پشیمون باشه!این که بگه که پشیمونه!به زبون بیاره که خستس از داشتن یه دختر...یه دختری مثل من...چون من هیچ وقت براش خوب نبودم...

دلم میخواد فرار کنم...

چون خودکشی گناهه

ولی فرار گناه نیست

همون فراری که n سال پیش یهو به ذهنم رسید!

کاش گم شم....

کاش گم شم....

۱۶ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۱

بازم جمعه!

لعنت به این تنهایی و حال بد...

لعنت به هر حرفی که انقد بهمم میریزه

لعنت به هر چی ادمه....

لعنت...

کاش واسه یه نفر اپسیلونی ارزش داشتم

و در اخر لعنت به این جمعه ها

۱۴ تیر ۹۶ ، ۲۳:۴۷

۱۴ تیر!

یا الله
و بالاخره شب کنکور فرا رسید
خیلی حرفا دارم واسه زدن خیلیییی
ولی وقتش نیس
فقد اومدم بگم خدایا مردونه سر قولم هستم و عاشقتم که انقد پیشمی و انقد من بدم
۱۲ تیر ۹۶ ، ۲۳:۲۴

خواب

به نام خالق لبخند ها

دو روز دیگه تا کنکور مونده

امروز رفته بودم پور مهدی!خوب بود خوب درس خوندم!و اصن یادم نبود که چند روز دیگه کنکوره!ملو بود همه چی..

بعد موقع ناهار چند تا از بچه های دیگه نشسته بودن پیشم راجب کنکور و اینا حرف زدیم یهو دل شوره گرفتم

اصن نمیتونستم درس بخونم

این دلشوره تا ۴،۵ عصر طول کشید

یهو روژان گفت مبینا یاده خوابت افتادم

گفتم کدوم خواب؟!

گفت خوابه اول سالت!

بادم افتاد! مهر ماه بود فک کنم خواب دم صبحی هم بود اتفاقا خواب دیده بودم که من و نگین و فاطی مرادی و حدیث تو کلاس فیزیک کوانتوم تو دانشگاه شریف داربم درس میخونیم

یادمه اون موقعه که اینو تعریف میکردم به مسخره بودن خوابم میخندیدم

چون من کامپیوتر میخواستم

فاطی برق

و حدیث مهندسی پزشکی!

بد تر از اونم وضع درسیمون بود که هر کدوم واقعا یه فاز داشت!و الان هم شاید هنوز اینجوری باشه

ولی الان!

من و نگین و حدیث میگیم فیزیک و امروز متوجه شدم که فاطی گفته اگه برق نشد فیزیک میخونه!!!!

تو خوابم من تو راهرو دنبال شاهین بودم! و مهر ماه من فکر میکردم که شاهین اون موقع که من بخوام برم دانشگاه از ایران رفته!

ولی جالب اینجاس که شاهین هست فعلا! و از ایران نمیره!و هنوز دانشگاه اومدنش هم ادامه داره!!!!!

خیلی عجیب بود خیلی

فال حافظ باز کردم

نوشته بود خیلی ناامید شدی در صورتی که باید به خدا توکل کنی و از این فرصتت استفاده کنی و مطمئن باش یکی از دو نظرت براورده میشه

لبخند زدم

درس خوندم...

۰۹ تیر ۹۶ ، ۲۱:۰۰

اینم از کت امروز!!!!!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۸ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۸

just 6 days left!

به نام خالق لبخند ها

دلم میخواست صرفا بنویسم ولی نمیدونم از چی از کی

فردا اخرین ازمونیه که میدم... و هفته ی بعد پنج شنبه کنکور!

یه جورایی تو شوکم و باور ندارم که انقدر اون کنکور کنکوری که میگفتم نزدیکه

بهش که نگا میکنم افتضاحه!ولی وقتی دقیق میشم میبینم تو این سه ماه من از رتبه ی ۱۰۰۰۰ رسیدم ۳۰۰۰!از نصف هم کم تر شد رتبه ام!

ولی هنوز جای بدیه

و شاید دیگه فرصتی نیست!

اصن نمیخوام از حالم و از کنکور و از نتیجه اش و اینا بگم..که دیگه حالم از اسم لعنتیش بهم میخوره

از روزام هم حرفی واسه گفتن ندارم

از ادم های دورمم که...

ترجیح میدم نگم..هیچی نگم!بذارم بگذره فقد!اسن سه ماه هم میگذره نثل همین سه ماهی که گذشت

من از این شهر لعنتی میرم

میرم و گم و گور میکنم خودمو...میرم که دیگه این ادما رو نبینم...دیگه نشنوم...هیچ اسمی هیچ فامیلی هیچ اثری ازشون رو...

این همه بی حسی نسبت به همه نوبره!این همه بیحسی عجیبه!حتی واسه کنکور هم بی حسم!

بدم میاد راجبش حرف بزنم ولی هیچ حس خاصی ندارم...البته

یه لحظه هایی هست که یهو دلم شور میزنه به حد خفگی

ولی الان نه ... همه چی اوکیه!

امشب نامزدی اسماعیله!عکس دختره رو که دیدم شکه شدم!

اصن انتظار همچین تیپ ادمی رو نداشتم!انقد با حجاب!اونم اسماعیل؟!

خیلی عجیبه برام!خیلی دوست دارم فردا برسه و بپرسم که چجوری اشنا شدن!

خیلی دوست داشتم الان با کسی حرف بزنم ولی...

شب بخیر :)

۰۶ تیر ۹۶ ، ۱۵:۵۱

نوید!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۳ تیر ۹۶ ، ۲۳:۲۴

نامه ای به ازمون

بسم الله الرحمن الرحیم

ببین ازمون خانم امروز اذیتم کردی باشه!

اقا ۱-۰ کردی باشه

ولی گو ز و خانم فکر کردی بزنی میمونم نگات میکنم؟!برات دستم میزنم حتما!

د ن د!

بزنی میزنم!انقد بچه ام که بزنی بزنم!

تو یه چس ازمون بیشتر نیستی!

فکر کردی من جلو تو کم بیارم دیگه مبینا واسه من مبینا میشه

نه ازمون خانم!

یه دونه دیگه مونده!این یکی اخریه

اخرین ازمونی که میتونم ثابت کنم!

روزاش کمه

کلاس دارم

حال جسمیم رو چراغ سوزیه

ولی زن نیستم اگه اینکارو نکنم!

اره میخوام زنونه نشونت بدم!

من یه بچه دو ساله نیستم که سنگ دیدم جلوم بشینم زار زار گریه کنم!

فکر میکنم بعد جا به جاش میکنم و به مسیرم ادامه میدم

حالا حتی اگه اون سنگ ۱۰۰ تن باشه!

نگین میگه تو این چند هفته نصف کردی الان هم میتونی!

فکر میکردم کاره شاقی نکردم که نصف کردم رتبه امو!اما چرا شاق نیست؟!اپولو نیست!ولی بیخود هم نیست!

حتی اگه صد نفر ادم هم این کارو کرده باشن مهم اینه که من جز اون ۱۰۰ نفر بودم نه اون چند هزار نفری که هیچ غلطی نکردن!

هر چی که شده

هر چی که بوده!

تا الان هر چی که گذشته رو میریزم دور

چون دلم واسه برق چشم مامانم تنگ شده

اون روز که نوید کارنامه امو گذاشت تو کانال ناراحت شدم دیدمش اما مامانم کلی ذوق کرد!

ذوقشو که دیدم گفتم خاک تو سرت!خاک تو سرت که انقد خوشحالش نکردی که با اینا خوشحال میشه

اصن مهم نیست چقد تغییر خواهد کرد و چی میشه

مهم اینه تغییر کنه انقدی که چشم مامانم برق بزنه

همین فقد