خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها

۸ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۳۵

از چند طرف؟؟

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۷:۲۰

شمارش معکوس : 48

به نام خالق قدرت!

میدونی من میخواستم این هفته رو با تمام قوا شروع کنم!

و واسمم فرقی نداره که اون وسط شاید بمیرم کسی بهم چیزی بگه کسی اصابمو خراب کنه!

اصلا فرقی نداره!

مهم اینه که من باید از جون و دل مایه بذارم این هفته...

خسته نباش

فاز الکی برندار

دیدی دو روز خوندی استرست کمتر شد؟!

پس ادامه بده

استرس زیاد واسه ادمیه که هیچی نخونده

که همچیش مونده

تو خوندی...

بازم بخون

بازم بجنگ

حتی اگه زیاد میخوابی

حتی اگه چند روز به چند روز داداشتو نمیبینی

میدونی که

تو باید از اینجا بری

فرق نداره بعدش چی میشه

ینی بعد از اینکه تو از این شهر رفتی ادم خوبه داستان میشی یا ادم بدش!

مهم اینه که الان!همین الان به چیزی که میخوای برسی

و به همه ثابت کنی حرفت حرفه!

دروغه که ادما دیگه عاشق نمیشن!

ادما انقد احمق هستن که همیشه عاشق شن!

فقد یکم محبت بیشتر یه ادمو خر میکنه!همین

مبینا

لطفا

خودت

واسه

خودت

مهم باش

میفهمی؟

راستش هر چقد فک میکنم میبینم شاهین راست میگه!

ادم میشه زیاد باشه ولی زیادی نشه!

فقد این به رفتار ادم بستگی داره و لا غیر :)

اینکه همش به این فک نکنی که با فلان حرف ممکنه فلانی ناراحت شه!

خب بشه!مگه تو کم ناراحت شدی؟؟؟مگه همین فلانی چند بار اشکت رو درنیورد!

همه حرفم اینه

تو این ۴۸ روز باقی مونده وقتی نیست که با ادمی که انقد اذیتت میکنه خوب باشی!

بذار کنکورو بدی 

صفرتو بندازی

بعد...راحت میشی

اون وقت هر غلطی که خواستی کن

یکم اراده داشته باش الان!

راستی

هنوزم باورم نمیشه که میخوام رای بدم!!!!

ولی میدم!

۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۸

بدی که خوب تموم شد...

به نام خالق لبخند ها

امروز...

نمیدونم جدا روزه خوبی بود یا بدی!

فک نمیکردم روزی به اون بدی با این حال خوب تموم شه...

میدونی خوشحالم حرف دلمو به سعید زدم...

خوشحالم...

خوشحالم نوید بهم اعتماد کرد...خوشحالم که با وجود انقدر اختلاف تراز منم برنامه اونا رو گرفتم...

میدونی

این یعنی باید دو برابر اونا تلاش کنم که بتونم شاید شاید بهشون برسم

و این بهشون رسیدن ینی شدن اون چیزی که من میخوام!

یعنی تونستن

یعنی برنده شدن

وقتی نوید باهام خوب حرف میزنه

وقتی تشویقم میکنه

وقتی بهم اعتماد میکنه حس خوب میگرم

حس انرژی دو برابر میگرم...

کلا بحث نوید نیس

وقتی کسی بهم اعتماد میکنه سعی میکنم هیچ کاری نکنم که اعتمادشو خراب کنم...

باید تغییر داد

وقتشه

وقت شروع دوباره...برای ثابت کردن خودم حداقل برای خودم...

حس میکنم از همیشه بیشتر نزدیکم به مبینا....

حال ارومی دارم...

ولی کماکان فکر های زیادی تو سرم میچرخه...

من میتونم

من درستش میکنم

مبینا...ارزوت نمرده هنوز نفس داره...نفس دهان به دهان میخواد فقد :))))

نمیخوام با کسی دعوا کنم

از دعوا خستم

از اینکه واسه کسی مهم نباشم خستم

از اینکه ندید گرفته بشم خسته ام

شاید همه کارای احمقانه ام هم واسه همینه اصن!

همین که بدم میاد کسی نبینتم.....

بیخیال

من موفق میشم :)


۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۵۹

شاید وقتشه

خسته شدم!

دیگه واقعا خسته شدم!

ازمون امروز افتضاح ترین ازمونی بود که دادم!

سه هفته زحمت دود شد رفت هوا

قولم به خودم...به ناصحی...به نگین

همش...

هر شب دعوا!

نگین کم بود

فرناز هم به دعواهای اخیر اضافه شد!

حتی دیگه خسته ام توضیح بدم که کی واسم فرق داره کی نداره!

هع!

از سعید هم که هیچی نگم بهتره!

چقد همه چیزا با هم بده

چقد دلم ارامش میخواد

چقد دلم اون لحظه های لعنتیو میخواد که از همه دنیا دلم گرفته بود میپریدم تو بغلش و ....اروم میشدم...الان نمیشم....فقد عصبی ترم میکنه...

گلهی اونقد دیوونه میشم که به ذهنم میرسه که الان وقتشه

وقته یه فرار واقعی

من همیشه بز دل بودم!

من دله باختن ندارم...

باید تا قبل از اینکه دیر بشه و ببازم مثل این فیلمای چرت پایان باز اخرشو باز بزارم و برم!

یه فرار واقعی!

۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۵۶

عذاب

به نام خالق لبخند ها

تو تولد زینب اصلا حوصله نداشتم...همیشه تولداش انقد سردو بیروحه...شاید تقصیر خودشه...شاید به خاطره اینه که مینویسه رنج دنیا...شاید به خاطره حالشه یا هرچی...

بعد از دو روز دعوا سر بیرون نرفتن و سر نگین با مامانم دیگه حرف میزدم میکشتم!

هزار بار هم گفتم نمیخوام بیام!اما ... اومدن دم در کافه دنبالم!

وقتی وارد شدیم عمو از دور زل زده بود بهم!

میدونستم سعید نمیاد!چون خیلی از خیلا بدش میاد...برا همین خیالم راحت بود...

اومد پیشم عمو!سلام کرد!خیلی سرد جواب دادم!میخواستم تلافی سعید رو سرش درارم انگار!

تمام مدت پیش نورا کوچولو بودم که نه تو جمع صحبت مردا باشم نه تو جمع صحبت زنا!

ولی عمو صدام کرد

رفتم پیشش..اومد حرف بزنه نمیدونم چرا یهو بهش گفتم عمو من خیلی از دستتون ناراحتم نمیخوام باهاتون حرف بزنم میترسم دعوام شه!عمو گفت مبینا به خدا...گفتم عمو میدونید چیه؟!من اشتبا میکردم فکر میکردم شما کنار ما بهتون خوش میگذره و دوست دارین که با ما ارتباط داشته باشین...اگه داشتین میومدین!

بابام گفت حالش خوب نبوده!

گفتم اره حالتون واسه سردشت و عروسی خوب بود واسه خونه ما خوب نبود...

ناراحت نگام کرد گفت بخدا حالم خوب نبوده...چند بار هم کفتم بیام هی جور نشده که هماهنگ کنیم بیایم..

گفتم باشه اومدم برم نورا یه حرفی زد...اومدم باهاش حرف بزنم عمو گفت میمونی امشب؟

گفتم نه عمو باید برم درس بخونم...گفت حالا اون یه ساعت شب که پا گوشیتی رو بیخیال شو اون موقعه بخون!چشمک زد!

گفتم عمو من گوشی دستمه؟؟؟

روشو کرد به بابام گفت چرا اینجوریه این دختر انقد سرش تو کتابه؟!یا پیام میدم جواب نمیده...یا ۱۰ روز بعد یه جوابی میده!

هیچی نگفتم...

نمیدونم چی شد بحث سره سرحال بودن بابام بود!گفتم هر کی یکی مثه من داشته باشه همینجوری میشه

یهو عمو گفت بخاطر تو هم که شده سرحال میشم...اگه باشی پیشم همیشه خوب خوبم...کی پیشمون میای..؟!

بابام هر هر خندید!

وایستادم همینجوری نگاش کردم

پوزخند زدم میخواستم بهش بگم د اخه کجای کاری...بچه ات چه فکری میکنه!نمیدونی که چقد از من حالش بهم میخوره که حتی دیگه نمیخواد جوابمو بده...

کجای کاری که این دعوا ها شده خورد کردن پل های پشت سر...

بعدم به بابام گفتم پاشیم و....

داشتیم میرفتیم عمو گفت تو هر کاری که بخوای رو میتونی انجام بدس...رو همه چی کنترل داری!

خنده ام گرفت اینبار!

خواستم بگم اره همه چی و همه کس جز پسرت که ادعاش میشه شبیه توعه!

عکسای پروفایلمو دراورد نشونم داد هرکدومو پرسید که برای چه وقتی و کجاس!!!!بعدم گفت خیلی خوشتیپی عکس هات هم عالیه..

میخواستم گریه کنم همون جا!

من هر کسی رو که با سعید ارتباط داشت بلاک کرده بودم...فقد عمو مونده بود!

و امروز ...بعد از نمیدونم چند وقت یهو هوس میکنه منو ببینه و به بابام اصرار میکنه که مبینا رو حتما بیار!!!الان!!

وقتی فهمید رانندگی میکنم چشماش برق زد...بهم گفت همه فن حریفی بخدا!

چرا انقدر دوسم داره؟؟چرا...

مامانشم که یه ریز داشت از سعید تعریف میکرد...

کاش

کاش سعید بهشون میگفت من حالم از این مبینا بهم میخوره!که دیگه انقد اینجوری نکنن...

من فقد دارم عذاب میبینم هی...فقد عذاب!

۱۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۰۶

ها ها بخند :)

به نام خالق این شبا :)

یه روزا و شباییه...یه روز و شباییه ... :)))

هر کی میرسه یه چی میگه :) من میخندم :)

از همه بیشتر نگین :)

سعید :))))

ناصحی :))

سمسار :))

حدیث :))

نازی

شت بابا :) چقد غلطم من :) با غلط گیر هم پاک نمیشم!

فقد میخندم :) خنده زهری :)

من بدم بد!

بد...

اویزونم :)

زیادی :)

کنه :)

خسته کننده :)

خود شیرین :)

پشت همه هم که حرف میزنم😂

یعنی عالی بودن حرفای این مدت!لامصب نمیزاشتن که دو ثانیه از قبلیه بگذره :)

امروز ناصحی میگفت دیگه سر شدم حالیم نی!

الان حس منه :) سر شدم حالیم نی کسی چی میگه :)

مثلا انقد گریه کنی که حس کنی چشمات تار میبینه :) هیچی کی هم نفهمه مثلا :)

مهم نبودن :)

حس جالبه واسه احدی مهم نباشی

یه اهنگ رو ریپیت باشه واست...

فقد فک کنی چرا؟!

مگه کجای راهو اشتباه رفتی..؟!

کی بی معرفت بودی؟کی دو رو بودی؟کی زدی زیر همه چی؟!کی خالی کردی زیر پاشونو؟!

چرا اخه؟!

چرا ۶ دنگ حقو میبرن سمت خودشون ؟! چرا اخه :)

دیگه حس توضیح هم ندارم!

فقد دوست دارم باره اخری که سمسارو دیدم بهش بگم ادعای عالم الغیب بودن نکن لطفا!تو هیچ وقت جای ادم دیگه ای نیستی!نشستی اون بیرونو فقد شعار میدی!

دوست دارم بهش بگم تو یه عقده ای!چون دوسته خودتو از دست دادی الان تنها هدفت همینه که برینی به دوستی های بقیه!

اخ اخ انقد دلم پره که...

هیچکی این چشای لعنتیو نمیخونه نه؟!

بیخیال مبین...

بیخیال عزیزم...فقط ازین کونم میسوزه ک دقیقا همون چیزایی ک اصرار داشت نیست،بود...بای واسه همیشه؟!اینو تو فیلما دیدی دیگه؟! :))))

بیخیال حاجی

میگذره...

میگذره!

جیبی که توش تراول بوده خالی شده!میگذره

ادمی که همه عاشقش بودن تنها شده!میگذره

درسی که پرفکت بوده ریده شده؟!میگذره

میگذره حاجی

همش میگذره!

مث سگ دلم میخواد کاری کنم که این منه داغون شه هر چی سریع تر!

با غذا نخوردن

با سیگار

با زدن..

با هرچی

یه روزی کم میاره :)

چند ساعته بیدارم؟!میخوابم؟! 

دوست دارم مبینا که انقد کله شقی :)

دوست دارم که خفه ای

دوست دارم خره!


۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۳۳

قاتل

نگین پست نوشته بود از سال بعدش که چی میشه که مامانش اینا پیشش نیستن و که چقد اذیت میشه و...

یک کلمه از من توش نبود :) فقد الکی وقتی من حالم بد میشه میگه هستی و اینا...همش نوشته بود شماره ها عوض میشه!ادما عوض میشه...

خوشبحالش ... حداقل میدونه که تهرانه سال بعد...

من چی...

حالم از این بلاتکلیفی بهم میخوره

چرا این کنکور لعنتی نمیرسه........!

چرااااا

خسته شدم از ننوشتن.. از صندوق کردن این همه حسه لعنتی

از نوشتن جمله ی حالم خوب نیست

انقد حالم بده که سعی میکنم رسیدم خونه فقد بخوابم و به هیچی فک نکنم

امان از امروزی که از صب خونمو...

چقد ۹۶ تغییر داره

شاید...شاید اصن من هیچ جا نرم...

شاید پاییز سال بعد من تو همین خیابونای لعنتی قدم بزنم...همین کافه هایی که باهم عنشونو دراوردیم...

شاید از زندگیمم راضی باشم..

ولی

اون موقعه یه ارزوعه که مرده...

یه مبینا که ۱۷ ساله ساخته شده بود تو ذهنم...

هیچ ارزویی واسه من انقد ثبات نداشت که از بچگی تا الان باهام بمونه....

دارم میشم یه قاتل....

کاش یکی بود بغلم میکرد میبردم پاییز سال بعد...که اینجا نبود

واقعا نمیتونم به اینجا بودن فک کنم

:))))

چقدر تناقض بین پست من و نگین..

اون از رفتن و من از بلاتکلیفی......!

نگین دوست داره بره امام رضا

من دوست دارم برم مکه!رو به روی همون مکعبی که روش یه پارچه ی مشکی هست بشینم!بشینم باهم حرف بزنیم!

بشازیم خیلی چیزا رو...

احساس میکنم اینجا خیلی دوره از اون کعبه....

بیا نگین!

بیا ببین سرعت اشکای من بیشتره یا تو!

خیابونای رو به رو ی اوان..ازادگان..کافه سوال...من...نیمکت...استار...بیتی که دیگه نیست..نگار خانه ای که پلمپ شده...زبانکده ای که جاش عوض شده...فست فود دو لپی...مدرسه بیدلی...کتابخونه پاشا...باغ گیلاس...کتابخونه مخبر...کتابخونه پورمهدی...خونتون اصن..

خونمون اصن!همین اتاق ابی تاریک :)

هنوزم بگم؟؟؟!

چطور اینا همه یادت رفت!

چطور من که میخوام از نبودن تو این شهر بگم فقد به اینا فک میکنم و تو فقد به مامانت اینا؟!چجوریاس اخه؟!

۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۱۱

اختیار داری میدونی؟! :)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید