خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها

۱۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

۳۱ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۲۵

پس از انگار غروبی ابدی در وا شد....

به نام خالق لبخند ها

خیلی وقته که ننوشتم...شاید واسه اینه که وقتی هم برا نوشتن نداشتم

اینقد این روزا خسته میکنم خودمو که به تخت نرسیده خوابم!

روزهای خوبیه!

ببین میدونی

همین که خسته میشم خوبه!حتی اگه نتیجه نده!خستگیش خوبه!

خستگیش باعث میشه کمتر فکر کنم!

کمتر تصویر ببینم!

خواب میبینما...!ولی خب بهتر از تصویره!

جدیدا حرفای نویدو دوست دارم!

این روضه رفتناشو دوست دارم...

یه جورایی انگار بهم نیرو میده!انگیزه میده!هدف میده!

الان جز اینکه تهران قبول شم و از دزفول برم هیچی برام مهم نیست!

ینی نه که هیچی...

چرا خیلی چیزای دیگه هم مهمه!

مثلا خدا!اینم بگم...حس میکنم پررنگ شده...مهم شده!دقیقا از همون روزی که داد زدم گفتم کجایی نمیبینمت...

دقیقا از همون روز انگار خودشو نشونم داد...

بغلم کرد گفت هیــــس من همینجام!پشت سرت!جلوت!کنارت!بالا سرت...پیشتم!

چادر معمولیمو سر کردم!میدونی چرا؟

چون وقتی مقعنه سر کردم و دیدم معصومیت اون چهره ی تو اینه رو گفتم خاک بر سرت!

خاک بر سرت که ظاهرت اینه و باطنت...

چادرمو سر کردم!

نگین دید منو گفت یه جوری شدی؟گفتم چجوری؟!کلی فکر کرد اخرش گفت شبیه فرشته ها شدی...

گفتم اره!یه فرشته سیاه!!!

دلم نمیخواد رنگی بپوشم!حس میکنم باید سیاه تن کنم!

انگار یه چیزی مرده!یه کسی مرده که بخاطرش باید سیاه بپوشم!

ولش کن مهم نیست :)

مهم اینه که الان خستم!

مهم اینه که اردیبهشت همه خوابن!

خرداد همه بیدار میشن!

مهم اینه همیشه قبلش مهم تر از بعدشه

مهم اینه بعدش کلی کار هست واسه انجام دادن!

مهم اینه که من ۱۸ ساله شدم!و مسئولیت کارام پای خودمه!

مهم اینه که:

هر که طاووس خواهد 

جور هندوستان کشد!

......

من به پشت سر این واقعه محکوم شدم

تو به ان دور ترین دامنه مجبور شدی..

......

غم رو راست ترین رابطه ها در من بود!

.....

بین این مردم عاشق کشِ معشوقه فروش...مگذارم مگذارم مگذارم  مگذار..

......

من که ارایش و دردانه ی خلقت هستم 

هر که ما را طلبد از ید اهو بخرد

باید از جان گذری تا به اتاقم برسی

هر که طاووس پسندد غم هندو ببرد..

......

و دگر عهد نبستی و به تصویر کشید!

....

کاش انجا که تو رفتی غم عالم میرفت!

کاش این غربت جمعی همه با هم میرفت!

...

میشد این عشق سگی را به تو ابراز کنم!؟!

...

چاره مرگ است که از ناحیه ی ننگ روم!

.

.

.

پ.ن:

خانه تارک شده تا که تو ظاهر بشوی

بلکه این بار نخواهی که مسافر بشوی...!

۲۸ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۵۹

نحس....

چقدر از خودم و سوختنم خسته شدم................!

خدااااا

کجایی

کجاییی

چرا نمیبینمت

چرا نمیبینمت

چرااا

خداااا

دیگه داریم له میشیم میبینی؟؟؟

اون همه دعاهای مامانم کجا رفته؟؟

میشنوی صداشو؟؟

صدا هق هقاشو؟؟

صدا خورد شدن بابام؟

له شدن برادرامو میبینی و هیچ کاری نمکینی؟؟؟

مگه میشه ؟؟ مگه مهربونیت میذاره اخه!؟؟؟

اون الله ی که من میشناسم نمیتونه اینا رو ببینه و کاری نکنه...نمیتونه...

دیگه بریدم...بریدم...

زندگی نحسه...

نحس

من زمین میخورم و باز تو را میجنگم...

با توام عشق باز تو را میخوانم!

خدایا میشنوییی؟؟؟؟؟؟؟؟

۲۱ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۵۸

خر دو پا!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۸ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۱۷

تهران!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۶ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۵۲

فکر کن!یادت میاد!

به نام خالق لبخند ها...

نمیدونم بار چندمه که اینجا رو وا میکنم که بنویسم دوباره بیخیال میشم!!!!ولی اینبار باید بنویسم!

شاید نوشتن جواب داد!

تصویر تصویر تصویر!

دیدی حس کنی انگار قبلا یه ادم دیگه ای بودی که یه زندگی دیگه داشتی؟الان دوباره به دنیا اومدی؟!

یا اینکه فک کنی این دختری که انقد باهات فرق داره و تو مدام میبینیش اینده اته!

با اینکه بدت نمیاد ازش ولی ازش میترسی...از جشاش...از نگاش.....از خستگیش...از عوض شدنش...از ذاتش!

اصن من نمیدونم اون لعنتی که اولین بار گفت ذات ادما کی بود!!نمیدونم ذات مبینا چی هس اصن!؟

الان که به تصویر اجازه میدم تو مخم وول بخورن یه چیزایی هم از یچگیم یادم میاد!
مسخره اس....

من هیچی از دبستان و قبل ترش یادم نیست!هیچی!!!!!

انگار حافظه امو پاک کردن!

بعد دیشب با دیدن اون دختره و ششال سبزه صدریش......یاده دبستان افتادم....

اتاقم همین بالا بود!

ولی من اینجا نمیومدم!

همش پایین بودم!

وقتایی که حالم خوب نبود میومدم!یه دفتر داشتم با همون چار کلمه که بلد بودم مینوشتم!

یادمه نوشته بودم که یه روز گم میشم!

اون روز وقتی داشتم اینا رو مینوشتم کلی گریه کردم...

نوشته اشو هنوزم دارم!

تو جعبه امه!!!!!

همون حس!همون گریه ها!

همون ادمایی که تو ذهنم بود که اگه گم بشم حالشون چی میشه رو دیشب دوباره تو ذهنم مرور کردم!

یعنی من مرور نکردم!

خودشون اومدن!!!
یاده خواب بابا افتادم!خواب دیده بود که من گم میشم!!!!!

دیدی حس کنی همه چی قراره یادت بره؟!

قراره این زندگیه تموم شه!
همه چی یادت بره!

مثل کما رفتن!

مثل....

نمیدونم....

همش حس میکنم این زندگیه تموم میشه!

این مبیناعه....هر چی هم بهش نزدیک تر میشم حال من بدتر میشه!

من اصن به بوی عود

به بوی سیگار

به بوی قلیون

به این بود ها حساسیت داشتم انقد حالم بد میشد که نمیتونستم وایسم جایی که از این بو ها هست!

اما حالا چی؟!

باره اولی که دستم گرفتم همش میگفتم یعنی خودمم؟منتظر بودم از سرفه خفه شم!

نشدم!

حتی یه سرفه هم نکردم!

من....از تلخی بیزار بودم!

الان عاشق تلخیم!

یه مبینای جدید!

انگار پوست انداختم!
نمیدونم شایدم اینا خیلی عادیه و واسه ی هر ادمی پیش میاد ولی...

ولی عجیبه!واسه من عجیبه...نمیتونم هضمش کنم!

مخصوصا الان که یادم میاد تو بچگیام هم همین تصویرا رو داشتم!

یاده اون برگه ای افتادم که یه روز با نگین تو اتاقم پیداش کرده بودم!

خودم نوشته بودمش!

ولی دست خطم عوض شده بود!

و اصلا یادم نمی اومد که کی نوشتمش!

و از اینده بود!

و جالب این بود که بازم تنها بودم!

من که میدذونم جقدر به مامان اینا وابسته ام و میدونم که هیچ وقت همچین موقعیتی نخواهم داشت که تنها باشم!

پس اینا چیه!!!
اهنگ جی دال چیه؟

علی کیه؟

شب.....

اون شب تو شمال!

ماشینه پسره تنها بود!

همون حسی بود که دختره شال سبزه!......!

شب!

شب تنهایی!

من که میدونم هیچ وقت نمیشه که شب تنها من با ماشین بیرون باشم اونم جایی که هیچ کس نیس...!

بوالحسن....!
یادمه!.....بوالحسن!

نفس تنگیه

شبه...

تنهاییه...

اتیشه!

چشماش

بوی عود!

اه بسه لطفا بسه...

فقد چند دقیقه بذارین اروم باشم فکر نکنم!
شاید درست یادم اومد من کیم......

۱۲ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۲۹

قهرم!!!!!

نمیفهمم چرا؟!

واقعا نمیفهمم چرا وقتی یکی رو دوسش دارم بام اینجوری میکنه!!!!

چرا راه دور بریم

همین داداشام!!!!

چرا انقد غریبه ها رو بیشتر از من تحویل میگیرن؟؟؟

چرا؟

حالا اگه من میگفتم دوست ندارم بیام هیچ کی به حرفم گوش نمیکرد!

الان که هدی گفت همه گفتن واییی اره ما هم نریم!!!

یا مثلا ماشین!

این همه ساله من رانندگی میکنم هی فوشم میده!

الان ماشینشو میده هدی رانندگی کنه!!!

خب مثلا فک کن من این رفتارو با یکی از پسرای فامیل میکردم!!!!اونم نه کسی که مجرده!کسی که شوهر داره!!!بریم دو تایی با هم ماشین رو بدم دستش بگم رانندگی کن!یا مثلا تو عروسی باهاش برقصم!

مسخرس!

فقد کارای من معلومه!

مسخرس که ۴ سال به داداشت بگی ببردت و نبردت!

فک کرده خودم نمیتونم برم؟!چرا نمیفهمه من رفتن این چیزای هیجانی رو با اون دوست دارم؟؟؟

چرا نمیفهمه دوست دارم تو کارای اینجوری باهام باشه؟!

چرا هیچ کی به منه لعنتی

به حرفام

به فکرام

به هیچ عنیم

ارزش نمیده؟؟؟

چرا واسه یکی مهم نیستم؟؟؟

چرا وقتی به رفیقم میگم با فلانی حرف نزن

فلان عکس رو نذار پروفایلت به دمپاییش نیس؟؟

چرا اخه؟!

چرا تو این دنیا واسه یکی ارزش ندارم؟

دلم گرفته

قهرم

با همه قهرم...

۱۱ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۴۸

خفگی بر اثر نشت بغض!

به نام خالق لبخند ها

خیلی حرف ها هست واسه زدن خپ...

اونقد فکر ها دارم که حتما باید بگم....ولی انقد مشغولم....انقد نمیشه نوشت که همش میپره....

تو دفترم نوشتم..:

روغن و اب با هم قاطی نمیشن!حالا تو خودتو بکش!اغا جان قاطی نمیشن دیگه!

از روستا رفتنمون بگم؟؟

رفته بودیم بوالحسن!

فک کنم حدودا ساعت 2 اینا بود رسیدیم ناهار خوردیم...چایی و مخلفات!

رو به روی این خونهه که بودیم یه کوه بود!ازش رفتم بالا!اون وسط مسطا یه سنگ گنده پیدا کردم نشستم روش که مثلا درس بخونم!

ساکت ساکت بود اونجا!

اهنگ پلی کردم!

بعد یهو به سرم زد حسمو ریکورد کنم!

با خودم حرف زدم و صدامو ریکورد کردم! :)

یه جایی ش میگم:

دوست دارم اون مجموعه ادم هایی رو که دوست دارم بیارم یه جایی شبیه این جا که اصن کسی نیست!شاید یکمم اونور تر جایی که همین 5/6 تا خونه هم نباشن!

بعد از کوه اومدم پایین رفتم پیش داداش اینا!

با هم از یه کوه دیگه رفتیم بالا تا رسیدیم به یه دشتی!

کلی با هم عکس گرفتیم و مسخره بازی دراوردیم!

رسیدیم یه جایی که گوشی های همه انتن میداد!گوشیمو دراوردم ببینم اس ام اسی ندارم؟؟دیدم گوشیم انتن نمیده!

خنده ام گرفت!

انگار میخواست بگه تا تو باشی نگی این بی انتنی خیلی هم خوبه!

کلافه هی زل میزدم به گوشیم!

هی خاموش روشنش میکردم!بی فایده بود!

دوباره برگشتیم خونهه!

اتیش روشن کردیم

هوا دیگه تاریک شده بود!

بابای ناهید اسپیکر اورد اهنگ های معین رو پلی کرد!همه با هم میخوندن!

واسه من خوب بود این قسمتش که جز ما و خانواده ناهید اینا کس دیگه ای نبود چون واقعا حوصله ادم ها رو نداشتم!اونم ادمایی که هر کی یه فازی داشته باشه!

بعد رفتیم کنار اتیش

هوا به شدت سرد بود!

کنار مامان نشسته بودم

دلم گرفته بود!

خیره بودم به اسمون پر از ستاره!

هی تکرار میکردم:ینی میشه 1 درصد اونم به من فکر کنه!؟

هیمیگفتم:خدایا تو که میدونی چقد دوسش دارم یه کاری کن!

اهنگه هم چنان پلی بود!هر اهنگ بد تر از اهنگ بعدی!اهنگ معین که....

همه حرف میزدن من اصن تو یه عالم دیگه بودم!

داداشی گفت برو سوسیس ها و سیب زمینیا رو درست کن بذاریم تو اتیش...رفتم تو فویل پیچیدم اوردم انداختیم تو اتیش

خیره بودم به اتیش یکم معده ام میسوخت...محلش نمیدادم... یهو داداش اومد یه سوسیسو با سیخ دراره یه تیکه زغال پرید سمت چادر مامان!

دادا میزدم پاشو

هی میگفت چیزی نیس!

هی جیغ میزدم خودم دیدم افتاد رو چادرت پاشو

هلش دادم....پاشد! یه تیکه زغال گنده افتاد رو زمین!

یه تیکه از چادرش و پاچه شلوارش سوخته بود!خدا رحم کرد!

یهو معده ام تیر کشید

میلرزیدم هی بهش میگفتم وقتی بهت میگم پاشو  یعنی پاشو!کوفت بشه این سوسیس خوردن!

عصبی شده بودم تند تند حرف میزدم!

دور از جون همه دور از جون همه یاده اون اقاهه افتاده بودم که پای اتیش سوخته بود!

خلاصه که این سوزش معدهه شروع شد...

یکم بعد انقدر فکر زیاد و زیاد تر شد که دیدم نفسم بالا نمیاد!

هیچکی نفهمید من دارم زور میزنم واسه نفس کشیدن!

یهو افتادم!

رفتم دراز کشیدم

بی فایده بود

بلند شدم بی فایده بود

نفس نداشتم

کبود شده بودم!

نفس نداشتم...

اشکام همینجوری بی اختیار میریخت...بی صدا

مامانم یهو دیدم گفت چته تو پ؟

گفتم هیچی...

اومد دید بغلم کرد...گریه ام بدتر شد

ناهید اومد قفسه سینه ام ماساژ داد بی فایده بود

بابام رنگ زرد شده بود هی میگفت برگردیم

من میگفتم خوبم

نمیخواستم این حال خوبشونو بعد از مدت ها خراب کنم...!

ولی خراب شد!

بعد از اینکه من خوب شد یکم حالم بابام از هیجان زیادی که بهش وارد شده بود باز اون حالتا بهش دست داد و میلرزیدو....

خلاصه مه تا صبح بیدار بودیم

مامانم یکم بالا سر من بود یکم بالاسر بابا....

فردا صبحش بیدار شدیم و بعد از یه صبحونه توپ با ماشینا رفتیم ته اون پیچا....

اهنگ گذاشتیم رقصیدیم...

بعد برگشتیم جوجه کباب کردیم و خوردیم...

بعدم رفتیم سردشت بنزین زدیم

من یه چرتی زدم!

بعد رفتیم جاده میانه!

با اینکه تو ماشین ناهید اینا یه جا اضافه بود ولی ناهید هم با ما بود و ما 6 نفر تو یه ماشین بودیم :)))

منم ه اروم نمیایستادم هی میرقصیدم دیگه احسان هی میگفت بابا پهلومو سوراخ کردی :))

خلاصه کلی تو ماشین هی جابه جا شدیم

زدیم کنار یه چایی خوردیم بابا وسط جاده شروع کرد رقصیدن!

بعدم اومدیم خونه!

تقریبا اولین سفری بود که انقد کمک مامان میکردم و لج نمیکردم که داداشام باهام دعوا نکنن!چون اصلا دیگه ظرفیت دعوا نداشتم!

برخلاف خنده ها و مسخره بازیام دل بسی پری داشتم!

از دیروز کتابخونه هم بگم که یه ارامش خاصی داشت...

اونقد اروم بودم اونجا که بتونم این همه درس بخونم!

من هیچ وقت انقدر درس نخونده بودم!و بنظرم فقد و فقد یه دلیل داشت....یکم خیالم راحت تر بود

...

رعنا رو هم بگم!

رعنا دختریه که بعد از 4 سال باهاش مواجه میشم!تو کتابخونه!
اول نمیشناسمش!فقد میدونم قیافه اش اشناس!

بعد وقتی اسما میبینتش و به نگین میگه منم به یاد میارم که رعنا همون دختریه که تو راهنمایی یک سال از ما بزرگ تر بود و ...!

حالا پشت کنکور بود!

ازش پرسیدم تو مگه یک سال بزرگ تر از ما نبودی؟!

گفت به اجبار رفتم ریاضی!

الان دارم واسه هنر میخونم!یه دانشگاه خوبمیخوام

گفتم گرافیک میخوای؟

گفت نقاشی!بچه ها نقاشی دست قوی تری دارن!اگه زرنگ باشم کار گرافیکیا رو هم میتونم یاد بگیرم!

همش لبخند زدم!داشتم با خودم فکر میکردم!

منم هنز دوست داشتم!مامانم نذاشت برم!اما از ریاضی بودنم به هیچ عنوان ناراضی نبودم!

بر عکس!فک میکنم بهترین انتخابی بود که میتونستم داشته باشم!

بعد که از پیشش اومدیم اینور نگین گفت:یاده تو افتادم!

گفتم:اون به دست قوی فکر میکنه من به مغز قوی!تو ریاضی که باشی مغزت قوی میشه!اونقدر که راحت تر بتونی این هنر ها رو یاد بگیری :)

خلاصه که:

حرف مفتو بذار مردم بزنن خودتو بکش جلو هر طور که بلدی

...........

امروز داشتم دنبال کپشن میگشتم واسه پستم دیدم تو یهکانال اینو:

مضحک ترین مرگ تاریخ بشریت خبر مرگ دختریست که در روزنامه ی فرئا چاپ میشود با عنوان :

خفگی بر اثر نشت بغض!

........

پ.ن:کاش نگاه لعنتی ناراحتش از جلو چشمم بره اونور....

مبینا

۰۸ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۴۷

نفس تنگی!

به نام خالق لبخند ها

بعد از چند روز درگیری شدید با این لپتاپ خانم اخرش با تهدید روشن شد :) بهش گفتم ببین روشن نشی میرم یکی دیگه میخرم!تو رو هم میندازمت!روشن شد :)))

تا یه ساعت دیگه اینجوریا قراره بریم روستای بوالحسن!کشمکش ها و درگیری هام برای منصرف کردنشون کاملا بی فایده بود!

وقتی دیشب میخواستم بخوابم همش به این فکر میکردم!و این نتیجه رسیدم که خوبه! از اونجایی که انتن نمیده اون منطقه جای خوبیه واسه فکر کردن

کلی نقشه کشیدم واسه طلوع فردا!و دوست دارم که میشد تنها برم!

دوست داشتم هیچ کردوم از این کتاب درسیامو نمیبردم و الان که قراره تفریح کنم یه تفریح حسابی میکردم بعد میومدم یه شروع توپ!

اما خپ انگار کتابام باهام باشه خیالم راحت تره :)))

تو این چند روز تازه فهمیدم که چقد کم کار بودم این 10/11 روزو....و فهمیدم که اگه بیشتر میخوندم قطعا با جهش مواجه بودم نه پیشرفت!

نه که الان ناراضی باشما...همه میدونن من از تغییر های کوچولو کوچولو هم راضیم....ولی دلم یه زیر و رو شدن میخواد!دلم یه تغییر گنده میخواد!یه چیزی شبیه سونامی بیاد و همه چی رو جای بد خوب کنه :)

خب قطعا که اون سونامی تنها و تنها خودم تشریف دارم :)
دیروز که با نگین رفیتم نگارخانه و بعد از این که دیدم این چار تا خط و خوطی که میکشم و اسمشو گذاشتم نقاشی میشه باهاش چه کارایی کرد به این فکر کردم که چرا خودم از این جهشا نزنم مثلا؟؟؟

کلی پلن کشیدم واسه بعد از کنکور!

و انقد کار دار با این نقاشیا که..... :)))

چند روزی هست که برخلاف ظاهرم حس میکنم حالم خوب نیست!اتفاقای خوبی افتاده ها!ولی حس میکنم حالم خوب نیست!انگار یه چیزی سر جاش نیست!

مقاومت هنوز ادامه داره و الان تو روز دهم به سر میبریم :)

باشد اکه این مقاومت به سال ها کشبده شود!

جدیدا حس میکنم واقعا یه حسی انزجاری به پسرا دارم!به هر کی نگا میکنم میخوام اوق بزنم!

هر کی حرف میزنه حس میکنم چقد بیشعوره!

حتی پسر خاله پسر داییام که زن و بچه هم دارن! همیشه ی همیشه مثل داداشام برام عزیز بودن...اما حالا؟؟

تقریبا گریزونم!از هر جمعی...

از هر جای که بیشتر از 5/6 نفر ادم جمع شه!مثل دیشب تو کلاس نوید!حس میکردم نفس تنگی گرفتم!از وجود انقدر ادم که میشناسمشون!

خسرو شکیبایی چی میگه ؟! :)))

هامون:

انسان از ان چیزی که بسیار دوست میدارد خود را جدا میسازد

در اوج خواستن نمیخواد!

در اوج تمنا نمیخواهد

دوست میدارد اما در عین حال میخواد که متنفر باشد!

امیدواراست! اما امیدوار است که امیدوار نباشد!

همواره به یاد می اورد اما میخواهد که فراموش کند!

...

عالیه عالی!!!!

بریم که بارو بندیل جمع کنیم برای سفری 1 روزه و شاید جالب :)

۰۶ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۳۶

امادگی برای پرواز

من اسم این روزها رو گذاشتم امادگی برای پرواز!

شاید بی ربط باشه وقتی از دور بهش نگاع کنی ولی خپ..ما یه ربطی پیدا میکنیم همیشه!

چند روزه که روزانه با چیزهای مختلفی خیلی ناگهانی رو به رو میشم!

و خیلی ناگهانی باید بهترین تصمیمی که میشه رو بگیرم و بعد بهش عمل کنم!

روزای سختیه...

هر روز چند تا چلنج واقعی داشته باشی و بعد از تک تک اطرافیات چیزایی بشنوی که سیمات قاطی کنه!من هم که اونقدا مقاوم نیستم! معلومه که واکنش خوبی نشون نمیدم...ولی باز هم میتونم بگم درجه اش به اندازه ی شرایطم اونقدر ها بد نیست!

و جالبه که منی که تو این چند ماه این همه ضعیف شده بودم که با هر چیزی اشکم درمیومد تو این دوره ی امادگی اشکی نریختم!حتی یک قطره!و این بهم یه حسی شبیه موفقیت کوتاه میده....

اینکه هر جا برسی ازت بپرسن خوب دیگه کتابا رو تموم کردی؟! شاید مضحک ترین حسی باشه که باید!

یا اینکه هر کی بشنوه چقد درس میخونی سرشو از تاسف تکون بده!

یا یه عده فک کنن که از اون ادم بیخیالا شدی....

میدونی عادی شده ها!ولی تهش دلم چرکین میشه!

مثلا دیشب مریم وقتی فهمید چقد درس میخونم تیکه انداخت که خسته نشی یه وقت!!!

بعد از اونور سارا گفت بسه بابا بچه رو کشتین!من سه ماه قبل کنکور از استرس موهام میریخت!

بعد مریم با طعنه گفت ولی مبینا که خیلی ریلکسه اصنم استرس نداره!!

اخه تو چه میدونی؟؟؟

چه میدونی از حالم؟

تو خبر داری بیمارستان رفتنامو؟

خبر داری حال بدامو؟

تو خبر داری از شرایط من؟؟؟

تو چه میدونی.....!

بازم میگم روزهای سختیه...و این زبون ادم ها همه چی رو سخت و سخت تر میکنه...

تو هر ادمی که باش حرف میزنم دنبال اینم که شاید روحیه داد...شاید فهمید!شاید بهم گفت ببین تو با این همه درس خوندن کمت همین الانم ترکوندی!

کاش یکی بود میگفت اینکه هم کمک مامانت میای خونه و دوباره سریع میری کتاب خونه که درس بهونی بهترین کارای دنیا رو میکنی...

ولی جاش میشنوم:

مبینا که هیچ کاری تو خونه نمیکنه!فقد بلده پول خرج کنه و بره تو اتاقش و مثــــلا درس بخونه!

یا اینکه:

این که انقد درس میخونه چه گلی قراره به سرمون بزنه و....

مثل همیشه که من هر کاری کردم هزار تا چشم مراقب بوده که چیکار میکنم تا نقد کنن الان هم کلی چشم منتظره...

منتظر ۱۵ تیر ۹۶!!!


۰۵ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۵۲

اهنگ!

چه انتخاب بدی، من بد سلیقه

چه جوری عاشقت شدم از من بعیده


چیکار کردم با خودم

لعنتی کی اومدی توی زندگیم


نه انگار هر چی میشکنه دلم ادب نمیشه

تا فهمید عاشقشم رفت الان چند هفته میشه

منم و بغض و خستگی


حالم از تموم شهر بدتره

همه ی خیابونا رو حفظم

راه میرم با فکرای مسخره

تو حتی یادت نمیاد اسممو، عشقم


با اون آیندت امن تره

تو فکر چشاتم یک سره


چه حس و حال بدی همینه حقم

همه میگن این روزا عصبی و گیج و پرتم


همه دوستام رفتن، آدما نمیان سمتم

چیکار کردی با دلم


امروزم مثل دیروز اه چه تکراریه هفتم

تا صبح تو فکرت از اتاقمم بیرون نرفتم

دوسم نداری واقعا


بی تابم هی، اون که مثل من نمیمیره برات

بیدارم هی، بدون تو چقدر دلگیره شبا

چقدر دلگیره شبا


حالم از تموم شهر بدتره

همه ی خیابونارو حفظم

راه میرم با فکرای مسخره

تو حتی یادت نمیاد اسممو، عشقم


با اون آیندت امن تره

تو فکر چشاتم یک سره


بی تابم هی، اون که مثل من نمیمیره برات

بیدارم هی، بدون تو چقدر دلگیره شبا

چقدر دلگیره شبا