خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها

۲۱ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۹ آذر ۹۵ ، ۲۲:۱۳

نزدیک به یلدا

به نام خالق لبخند ها

حالم خوب نیس

گیجم

و خسته!

از اینی که هستم خوشم نمیاد

یه حس بد دارم به خودم

کاش میتونستم شبیه شیما باشم!

حس میکنم به درد نخور ترین ادم زمینم!

حالم خوب نیس!

و عجیب دلم تغییر میخواد!

دلم زیر و رو شدن میخواد

سرد شدن میخواد

یخ بودن!

بی حس بودن!

سرم سوت میکشه!

تا این حد بیشعور؟؟؟

لطفا خلوت کنید مغزم را ...

مبینا

به نام خالق لبخند ها

همیشه فکر میکنم که زندگی دو راهیه!همیشه دو راه داری!یعنی حداقل دو راه جلو روته!و اینکه تو تصمیم بگیری کدومش رو انتخاب کنی مسیرت و در نهایت مقصدت رو میسازه!

یه مدت مدیدی نشسته بودم خارج از گود!

به مبینای تویه گودی که داشت میرف پایین و پایین نگاه میکردم!

اما همونطور که قبلا گفته بودم دقیقا همین مشاور احمق مبینا رو از ته گود نجات داد!

بعد حرف های سمسار به ذهنش میدون داد!

انقد میدون داد که میتونم الان قسم بخورم حداقل ذهنم ۴ سال جلوتر سیر میکنه :)

ولی خب این جلو تر بودنه بد نیس

بهم جهت میده!

این انگار یه قانون اثبات شده س برای همه که مبینا فقد کافیه یه چیزی رو بخواد!به سیم اخر میزنه واسه داشتنش!وقتی احسان هم اینو گف دیگه باورم شد :))

گاهی شاید فقد با یه بوی قهوه هم بتونی اروم شی

ولی گاهی وقتا هیچ گهی تو دنیا وجود نداره که ارومت کنه!

این مدت یادت کرفتم که کشیدن سیفون تو زندگی مهمتر از هر چیزه دیگه ایه! البته سیفون دل رو میگم!

اینکه ادمایی که بودن و الان نیستن من رو ناراحت نمیکنه!خیلی اوقات دلم برای تک تکشون تنگ میشه مخصوصا شاهین!

ولی خب به این نتیجه رسیدم که بودن زیادم سوتفاهم درست کنه همیشه :)

حتی واسه فرناز!!!

میخوام کمتر باشم :) کلا کمتر باشم!

میخوام یه سری چیزا برام عادت شه!

مثلا کمتر خوابیدن!

این مدت انقد زیاد خوابیدم که حس میکنم دارم گونه ی جدیدی از خرس ها رو به وجود میارم :|

برای رسیدن به هدفت فقد کافیه لبخند بزنی

وبری جلو

بوی بهشت میشنوم :)

حالم خوبه :)

شکر

مبینا

۲۶ آذر ۹۵ ، ۲۳:۲۴

چند سال بعد تر

به نام خالق لبخند ها

فک کن چند سال دیگه

من یک خانم مهندسم :) و تو جایی که دوست دارم کار میکنم!شاید ایران هم حتی نباشم!

چند سال دیگه کلی دوست خوب دارم که مثل همیشه میچسبه باهاشون بیرون برم!

وقطعا لا به لای دوستام چند تا عکاس هم میبینی!

چند سال دیگه من خودمم!

چیزی که خودم و برای خودم ساختم!

چند سال بعد من مبیناییم که همه ی کسایی که یه زمانی دورش بودن و حالا نیستن حرص میخورن!

مطمئن باش

چند سال بعد تر!

تو همون شرکت شیشه ای منو میبینی!

.

.

.

عکس خندمو گذاشتم والپیپر گوشیم!نه بخاطر خودشیفتگی!

به خاطر اینکه میبینمش انرژی میگیرم!

.

.

.

نباید وایسیم

بریم برسیم یه چیزایی که خواستیم

.

.

.

زندگی جلو میره

هی یکی به تو میکه

که دیگه وقت نداری

باورش نمیکنی

اخرش کسی شدی

که دیگه ترس نداری

هر کاری کن ی :)

.

.

.

بمب انرژی بمون

:)

مبینا

۲۳ آذر ۹۵ ، ۲۳:۴۶

۱۸ ساله شدی :)

به نام خالق خنده!

صب ساعت ۵ و خورده ای بود بیدار شدم!

کتابامو ریختم تو کوله ام!فلشو زدم لپتاب و پرش کردم اهنگ شاد :)

رفتم پایین صبونه خوردم!

اینستامو وا کردم!دایرکت داشتم!تبریک تولدش! قفل شده بودم!حتی نمیخواستم جوابشو بدم!فقد زل زده بودم به صفحه!

خدا هدیه مو اولی داد :)

با جیغ نشستم تو سرویس!عمو هم با جیغ برام خوند: تولد تولد تولدت مبارک :)

فلش رو گذاشتم و کلی تو ماشین رقصیدیم تا رسیدیم مدرسه!

اول فرنازو دیدم!

پریدم بغلش :)

بعد رفتم تو کلاس و بلند گفتم:سلاااام و چادرمو در نیورده شروع کردم مسخره بازی :)))

همه مردن از خنده!

کیانا ته کلاس خواب بود بلند شد کلی رقصید!

بچه ها رفتن اسپیکر اوردن از کلاس دیگه و زدیم به گوشیامون :)

اهنگ بلند بود به قدری که صداش تو سالن پخش بود!

انقد رقصیدیم که همه گرممون شده بود!!

تو راهه برگشت خاله بهمون اضافه شده بود!و جامون نبود!کیفامونو انداختیم صندوق عقب! و دوباره رقص و مسخره بازی!!!!

بماند که تو راه مردم چطور نگامون میکردن! و یک عدد بیشعور با اشارهی میدل انگشت خود اصابمان را خراب کرد!

اما هیچ کدوم باعث نشد از شیطنت امروزم کم شه!من به دنیا اومدم تا بخندم تا بخندونم :) پس امروز باید روزی میبود که تا میتونستم سعی میکردم رو لب دور و بریام خنده بشونم :)

اومدم از ماشین پیاده شم دیدم صندوق وا نمیشه :)))

عمو میخواست جیغ بزنه دیگه :)))

داداشمو گفتم اومد صندلیا رو جابه جا کرد و کیفمو دراوزدم!

رفتم حمام و کارامو داشتم انجام میدادم!یهو دیدم فرناز زنگ و زد و اومد!

لامصب همیشه همه با تاخیر میومدن!حالا همه ان تایم بودن :)))

اول تولد با مشکل کم بودن صدا مواجه بودیم :)

و اقای داداش رو از سرکار گرام کشوندیم خونه برامون باند زد!

طوری که صدای اهنگ تا سر نبش خونمون میومد به کفته ی مامان اینا :))

رد بول و هایپ و ماتادو مار خودشو کرده بود :))) همه دیوانه بودن :))

رقصیدم رقصیدیم خندیدیم :))

بعد کلی عکس گرفتیم

کادو بهم دادن بچه ها

تک تک کادو ها منو خوشحال میکرد باعث میشد جیغ بزنم

امشب کلی جوراب گیرم اومد :)) همه فهمیدن من جوراب دوست دارم!!

راستی اینو نگفتم اومدم خونه ناهار لازانیا داشتیم :)) به مامانم میگم تا هزار سال!میگه تا هزار سال تولدت باشه؟؟گفتم تا هزار سال همه چی به سلیقه ی من باشه!!!!

امروز خودم رو پر خنده ساختم! با اینکه تو دلم اشوب بود برای امشب!شب ۲۴ اذر :)

خدایا شکرت

خدایا بهترینی بهترین :)

مبینا :)

۲۲ آذر ۹۵ ، ۲۳:۱۰

هاروکی_موراکامی

گفت: " این روزها، کمی افسرده به نظر می رسی."

گفتم: " واقعا؟ "

گفت: " حتماً نیمه شب ها، زیادی فکر می کنی. من فکر کردن های نیمه شب را کنار گذاشته ام."

"چه طور توانستی این کار را بکنی؟ "

او گفت: " هر وقت افسردگی به سراغم می آید، شروع  به تمیز کردن خانه می کنم. حتی اگر دو یا سه صبح باشد. ظرف ها را می شویم، اجاق را گردگیری می کنم، زمین را جارو می کشم، دستمال ظرف ها را در سفید کننده می اندازم، کشوهای میزم را منظم می کنم و هر لباسی را که جلوی چشم باشد، اتو می کشم... آن قدر این کار را می کنم تا خسته شوم ... و می خوابم. صبح بیدار می شوم و وقتی جوراب هایم را می پوشم، حتی یادم نمی آید شب قبل به چه فکر می کردم. "


بار دیگر به اطراف نگاهی انداختم. اتاق مثل همیشه تمیز و مرتب بود.

آدم ها در ساعت سه صبح به هر جور چیزی فکر می کنند. همه ما این طور هستیم. برای همین هر کدام مان باید شیوه ی مبارزه خود را با آن پیدا کنیم.


کجا ممکن است پیدایش کنم

#هاروکی_موراکامی

به نام خالق خنده

سلاااام

من امرزو شدیدا حالم خوبه :)

وقتی به فردا هم فکر میکنم حالم بهتر تر میشه :)))

فردا تولد اینجانبه :)

بعد از n سال میخوام تولد بگیرم!!!نه که سال های پیش نگرفتم نههه!سال های پیش همش بیرون بود! کیف تولد به این اتیش سوزوندنای تو خونه اشه :))

خلاصه که بسی شادم!

بازم مینویسم روحیه مهم تر از درس خوندنه :)

بازم مینویسم که باید رفت جلو

باید به همون شریف فکر کرد!

حتی اکه n تا دانشگاه خیلی خوب دیگه هم باشه

بازم میگم باید همه رو دوست داشت :)

انقد که همه پاشم برا تولدت بیان :))

خدایا شکرت :)

مبینا :)

۲۱ آذر ۹۵ ، ۲۲:۲۰

در هفته ی تولد

حالم اونقد بده که لحظه شماری میکنم روزا بگذرن خوب شم

شب منتظرم صب بشه

صب منتظرم شب بشه!

و جالب اینجاس که هیچی درس که نمیشه هیچ فقد بدتر میشه

بد پشت بد!

دارم به این فکر میکنم بهتره یه مدتی این ماس ماسک لعنتی رو از خودم دور کنم!

خیلی دنیا ارامش بیشتری خواهد داشت بدون این لعنتی که دنیای خوبی و بدی رو میذاره تو دستت!

بیا یکم نباش

ببین چی میشه!!

۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۵:۲۹

بارکد

بکوب پاهاتو محکم روی زمینو باز بکوب
که تازه اول مسیرو روی پات بمون
انتهای این مبارزه برد با ماست بجنب
وقت نیست پاشو بگو من ادامه میدم
محکم روی زمین باز بکوب
اوله مسیره روی پات بمون
انتهای این مبارزه برد با ماست بجنب
وقت نیست پاشو بگو من ادامه میدم
وقتشه واسه ی فردا ماکت بچینم
میرم جلو جای اینکه ساکت بشینم
ادامه میدم تا وقتی حرف هست
آتشفشانو نمیشه با برف بست
له شدم وقتی باید غنچه میدادم
توی اوج دردا اوج بیدادم
تا الانم به دردادم فرجه میدادم
ببین، من یه پا برج میلادم
ادامه میدم، مرزارو میشکنم
اینو میگم به اونا که حرفامو میشنون
یه عرق با دوام یه عشق نا تمام
بستگی داره به قیمتو به نرخ آدما
ماجرا اینکه اونی که نداره بایکته (boycotte=تحریم)
ناک اوته
مرگ و زندگیت پای خودت
وقتی که نداری ارزشی نداره کالبدت
تو بدون این روزا هر آدمی یه بارکده
من خوردم زمینو همه نظاره گر
نگاه شادشون به دردم اضافه کرد
همونا که داشتن توی عقده میمردن
اونا که سر سفره ی ما لقمه میخوردن
تا اینو فهمیدن ما زمین خوردیم
تماشا میکردنو تخمه میخوردن
منم جواب دادم با یه آه بلند
اونا نشستنو منم تو راه قلّم هه هه
اونایی که منو به حال خودم رهام کردن تو دردام ناله کنم
فعلا مهم هدف ولی وقتش میرسه زندگینامشونو پاره کنم

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

بکوب پاهاتو محکم روی زمینو باز بکوب
که تازه اول مسیرو روی پات بمون
انتهای این مبارزه برد با ماست بجنب
وقت نیست پاشو بگو من ادامه میدم
محکم روی زمین باز بکوب
اوله مسیره روی پات بمون
انتهای این مبارزه برد با ماست بجنب
وقت نیست پاشو بگو من ادامه میدم
اونکه پای خونواده جنگید
خاطرات مثل کوله بار سنگین رو دوشمه
هنوزم عذابم میده
ولی به زندگی بازم جوابم اینه
هعی
زندگی چیکار کردی با من
تو اینو بهم بگو تو نامردی یا من!
اینم بدون این تویی که تهش باختی
من ادامه میدم هنوز منو نشناختی
هرکی ضربه زد من بخشیدم بی شک
هرچی زخمی تر من وحشی تر میشم
اونا خواستن من برمو برنگردم
دیگه منی که برنده ی هر نبردم
منی که تو ظلمت سر نکردم
دیگه واسه رسیدن شانس صبر نکردم
با صفر یکاری کردم مطمئنم
خیلیا با صد تا صد نکردن
۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۵:۲۴

۱۸ اذر ۹۵ :)

به نام خالق لبخند ها

یه ارامش نسبی برقرار شده :)

گاهی ادم میتونه ۱ ساعت راه بره و حرف بزنه و یه نفر فقد گوش کنه!بعد اروم شه! سبک شه :) و به اعتماد لعنتی فکر نکنه فقد بگه که خالی شه!شاید کم!شاید بدون جزئیات!ولی اروم کننده اس همین حرف زدن لعنتی :) به همین اسونی!

وقتی ناصحی ۱۶ اذر سال بعد رو برامون شرح داد که چی میتونه باشه با تمام وجودم لبخند زدم :) فکرش هم دلچسب بود خب :) اینایی که میگفت رویایی نبود!زندگی شاهین هم رویایی نبود!فقد کافیه چشماتو ببندی وتصمیم بگیری که دیگه اینجا نباشی!دیگه زندگیت اینجوری نباشه!تصمیم بگیری که عوض شی :)

خلاصه که امروز حال خوبی دارم!نمیگم خوب خوبم :))) ولی امروز حالم خوبه!ارومم!البته تا الان :)))

وقتایی که به مامان و بابام فکر میکنم تعجب میکنم!چطور مامان بابا ها میتونن انقد فدا کاری کنن؟!چجوری حرصشون نمیگیره؟!با تمام وجودم این دو تا فرشته رو دوست دارم!با همه ی اذیت کردناشون :)))

الان بیشتر از هر موقعی فکر میکنم که به اون چیزی که میخوام نزدیکم...

الان رفتن و ول کردن این شهر تغییر ادم های زندگیم برام شده یه دغدغه!

مطمئنا اگه بخوام باز یه مجموعه ادم جدید دورم بذارم اول خوب انالیزشون میکنم :) مثل این دوست هایی که همین اواخر پیداشون کردم!سعی میکنم دیگه بیخود دل نبندم :)

برای من رفتن ول کردن جا گذاشتن همیشه خیلی اسون بوده!مثل همیشه زود فراموش میکنم :) این بار هم قطعا همینجوره....

این یک هفته رو فقد سعی کردم به این قضیه فکر نکنم!یا اگه فکر کردم سعی کردم دنبال اشتباه تو خودم بگردم!

ولی ندیدم اشتباهی که باعث اینجوری شدن بشه!نه که اشتباه نکردم!چرا کردم!ولی نه اشتباهی که به این تباهی برسه :) .... سعی کردم خودم رو هزار بار جای افراد دیگه ی این ماجرا جایگزین کنم!و هر بار بیشتر از بار قبل بهشون حق میدادم!اما تهش!حق با اونا نبود!باز هم حق منه لعنتی بیشتر بود :)

این سکوتی که الان هست..این دوری از نزدیک ترین هام ازارم نمیده هیچ یه حس ارامش عجیبی بهم میده

حس میکنم دیگه وقته تغییره :)

هر وقت موقعیتش رو داشتی و کاری که نباید رو نکردی اون موقع مردی :) 

+اهنگ بار کد یاس

مبینا :)

۱۷ آذر ۹۵ ، ۱۲:۴۸

سن!

هنگامی که از یک سن خاص گذشتید زندگی چیزی بیشتر از فرایند از دست دادن مداوم نخواهد شد. 

چیزهای که در زندگی برایتان مهم هستند شروع به لیز خوردن از چنگتان می کنند، یکی بعد از دیگری، مانند شانه ای که دندانه هایش را از دست می دهد و تنها چیزهایی که جایشان را می گیرند چیزهای بدلی بی ارزش هستند. 

قدرت بدنیت، امیدهایت، رویاهایت، ایده آل هایت، اعتقادات، تمام معانی یا افرادی که دوست داری، یکی یکی، محو می شوند. 

برخی قبل از ترک کردن عزیمتشان را اعلام می کنند، در حالی که بقیه تنها ناگهان بدون هیچ هشداری یک روز ناپدید می شوند و هنگامی که آن ها را از دست دادی هرگز نمی توانی آن ها را بازگردانی. جستجویت برای جایگزین کردنشان هرگز خوب پیش نمی رود.


#هاروکی_موراکامی