خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها

۱۸ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۰ آبان ۹۵ ، ۰۷:۲۹

پاشو دست و صورتت رو بشور :)

دیگه باید بیدار شی، فکر کن که همه اش یه خواب بوده، یه کابوس وحشتناک، ولی هرچی بوده تموم شده و تو هنوز زنده ای.
من آدم های زیادی رو می شناسم که روزهای خیلی سختی رو گذروندن،
آدم هایی که تنهایی رو دیدن، آدم هایی که شکست خوردن، آدم هایی که توی تاریکی موندن، سقوط کردن و آزار دیدن، اما دوباره روی پاهاشون وایسادن و از نو شروع کردن.
وقتش رسیده که بلند شی و دست و صورتت رو بشوری و هرچیزی که آزارت میده رو فراموش کنی.
فراموش کردن سخته، همه این رو می دونیم، اما این بهترین کاریه که می تونی انجام بدی.

👤 روزبه معین

...

هی از همه میپرسی چرا نمیتونی چرا نمیشه و اینا بی فایده اس!

تنها کسی که میتونه تو رو انالیز کنه مشکلاتت رو پیدا کنه وبراش یه پلن داشته باشی خودتی بچه :)

یه قانونی هست که باید اجرا بشه : تو باید هر روز از خودت بهتر باشی از هر نظری!

حس میکردم دیروز خیلی خل بودم که با وجود اون همه حرف های جدی ناصحی بیرون رفتم و بعدشم اصن درس نخوندم ولی خب نع!مهمه که اماده باشی :) چیزی که مهمه اینه که دیروز گذشت و امروز و روز های اینده جلوی چشمه :)

مهم اینه با وجود همه ی کمی ها هدف همون هدف نور همون نوره و دل هنوز هم روشنه :)

خدایا شکرت

مبینا :)

۲۸ آبان ۹۵ ، ۰۰:۲۹

عشق قرمزه مثل بابام :)

به نام خالق لبخند ها

همیشه به این فکر میکردم که عشق چه رنگیه

عشق چی هست اصن

امروز پیداش کردم...

مگه عشق میتونه چیزی غیر از این باشه؟؟

بعد از دو ساعت کلاس بابام بیرون از اموزشگاه منتظرم بود

در ماشینو که وا کردم بشینم دیدم 4 شاخه گل رز سفید و قرمز جلو ماشینه

نیشم نا خوداگاه وا شد گفتم اینا واسه کیه؟ گفت واسه مبینا :)

نگاش کردم دیدم عشق همین ادمیه که رو به رومه

عشق قرمزه مثل بابام

مثل خون تو رگاش قرمزه

مثل قلب مریضش قرمزه

مثل لب های خندونش قرمزه

عشق فقد تو یه کلمه خلاصه میشه ، بابا! همین

مبینا :)

۲۳ آبان ۹۵ ، ۲۳:۲۲

و این گونه شد که من تونستم

به نام خالق خنده

بعضی ادما بهت فوش هم که میدن میچسبه؟!

تا حالا فکر کردی چرا بعضی ادما انقد به دل میشینن؟؟

یه سری ادما انگار خدادادی خوش زبون ب دنیا اومدن...اصن وقتی یه چیزی میگن که ممکنه با شنیدنش از دهن یه ادم دیگه ناراحت شی دلتو خط خطی نمیکنه هیچ به دلتم میشینه

نمیدونم باید واسه اینده خط و نشون کشید یا این اینده اس که واسه ما خط و نشون میکشه

ولی یه چیزیو خوب میدونم

هر چقدم که تو تقلا کنی داری میری جلو جایی که سرنوشت داره میبرتت...نمیخوام باز واسه خودم بحث اختیار و سرنوشت رو باز کنم که قاطی کنم ولی یه جبری تو این گذشتن زمان هست که باعث میشه به اختیار خودت تو جبر زندگی قرار بگیزی و بری جلو....بری سمت جایی که باید باشی

خب تا حالا به این فکر کردی که جات کجاس؟؟که کنار چه تایپ از ادما حالت خوبه؟؟

تا حالا به این فکر کردی اول خودت بعد بقیه؟؟من که نع!به شخصه همیشه اول راضی بودن بقیه واسم مهم بوده!و این خوب نیست اصلا هم خوب نیس

بایـــــد یه جوری زندگی کرد که نظر و ارامش خودت باشه اولی...بعد ارامش بقیه...اون موقع اس که از خودت یه حس خوب خواهی داشت!

امروز به این فکر کردم که واقعا موفقیت چی میتونه باشه؟؟چیزی که براش برنامه ریزی میکنی و بهش میرسی؟؟یا چیزی که حالتو خوب میکنه؟؟؟یا اینکه کاری رو کنی که دیگران بهت دیکته اش میکنن؟؟موفقیت چیه؟؟

با ادمای زیادی جرف زدم تو این 3.4 روز!از بیشترشون پرسیدم میتونم؟؟همه بهم گفتن نتونی عجیبه :)

گاهی به این فکر میکنم که سال دیگه این موقع چقدر متفاوت خواهم بود :)

راستی

شنیدن زندگی بعضی از ادما جز بهترین حس های دنیاس!بعضیا این کارو با کتاب خوندن انجام میدن بعضیا با دیدن فیلم من با صحبت کردن :)

اینده اون چیزی نیست که تو میسازیش اینده اون چیزیه که الان تویه مغزته و داری ناخوداگاه به سمتش میری :)

همون شرکت شیشه ای بایه خانوم که لباس رسمی سرمه ای تنشه و داره کنار پنجره قهوه میخوره :)

یه روزی مینویسم:

و این گونه شد که من تونستم مبینایی بشم که میخوام  :)

مبینا :)

۱۹ آبان ۹۵ ، ۲۳:۳۴

پس لرزه های ازمون 8 ابان

به نام انکه سزاوار پرستش است

یه قدرت خاصی حس میکنم!

زل زدم تو چشماش میخواستم با چشمام بهش بفهمونم اونی که اشتباه میکه و ضایع خواهد شد تویی نه من!

رسیدم خونه صفجه ی پیاماشو وا کردم

براش نوشتم:

نتیجه ی این ازمون هر چی که بشه خوب یا بد

شما منو اخراج کنید یا نکنید

من هر روز بیشتر از پیش تلاش میکنم و برامم مهم نیس که کسی بهم بگه بی صفت یا هر چی

چون من فقط میخوام به هدفم برسم این زمین خوردنای کوچیک منو از هدفم منصرف نمیکنه

ادم نتیجه ی دو قدم دویدن رو همون موقعه نمیبینه

شاید تلاش هایی که الان دارم میکنم اذر نتیجه بده ولی چیزی که مهمه اینه که نتیجه میده!

برام نوشت:

افتادگی اموز اگر طالب فیضی

هرگز نخورد اب زمینی که بلند است

.

.

.

متنفرم کسی به خودش اجازه بده سر من داد بکشه!یه روزی توی همون شرکت شیشه ای به تویی که داری تو اموزشگاهای داغونی مث اوان 20 ساعت فک میزنی لبخند میزنم :)

مبینا :)

پ.ن:نتیجه ی همین خیالا شد اپل :)

۱۸ آبان ۹۵ ، ۱۵:۳۲

درس هایی که 18 ابان یاد گرفتم

به نام خالق خنده :)

امروز  خیلی چیزا فهمیدم!

فهمیدم همه ی موفقیت افراد مختلف صرفا به دید و روحیه اشون برمیگرده و تلاش!میدونی به نظرم که روحیه و دید خیلی مهم تر از تلاشه!چون اگه روحیه خوبی نداشته باشی ولی خودتو بکشی برای رسیدن به یه چیزی هیچ وقت بهش نمیرسی چون دورت همش انرژی منفی هست!

فهمیدم حقیقت و ذات ادما اخرش بعد از یه مدتی حالا 1 ماه 1 سال 1 هفته بالاخره یه روزی واسه ادما معلوم میشه

فهمیدم هر چقد رفتار بچگانه داشته باشم لوس نیستم :)

امروز به این نتیجه رسیدم که واقعا از اینکه فکر کنم حقوق زن و مرد چیه و چقد بهش عمل میشه حرص میخورم و اصلا دوست ندارم به این موضوع فکر کنم

فهمیدم من عاشق بیشتر فهمیدن و بیشتر دونستنم

من عاشق اینم که اطرافیانم دوسم داشته باشن :)

فهمیدم محاله ممکنه ادم یه چیزی رو بخواد و بهش نرسه

امروز فهمیدماز هیچ کاری که تو زندگیم کردم پشیمون نیستم!!حتی از اشتباهاتم!این کارایی که کردم حتی همون اشتباها باعث شده من چیزی که الان هستم باشم و من از این چیزی که الان هستم راضیم :)

فاز ادما واقعا به خودشون مربوط میشه :) ینی تو بخوای دپ باشی دپ میشی بخوای فان باشی فان!همه چیز به خودت و اون کنترل لعنتیت بستگی داره :)

دوست دارم یه چیزی تو مغزم بسازم نمیدونم یه برنامه ای به مغزم بدم که وقتی بیکارم برام اهنگ پلی کنه :))) اصن حس میکنم میشه این مغزرو دست کاری کرد!حس میکنم میشه یه کارایی کرد که اینی که الان هست نباشه!

امروز فهمیدم صبح ها یکم این شهر یکم تمییز تره اونقدی تمیز هست که اگه چشماتو ببندی صدای پرنده ها رو بشنوی :)

امروز صبح به این فکر میکردم که واقعا ما داریم تایممون رو تلف میکنم!و یه کارایی میکنیم که بهمون خوش نمیگذره!ما میتونستیم از این اخرای 17 سالگی بهترین استفاده رو ببریم

دیروز مهرانه میگفت مگه ادم چند بار 18 سالش میشه؟و من به این فکر میکردم مگه سن های دیگه رو ادم دو بار تجربه میکنه؟؟؟خب همه یک بار 2 ساله میشن یا n ساله !! اصن بنظرم بهتر بود میگفت مگه ادم چند بار این روزا رو تجربه میکنه!

دیروز فهمیدم وقتی یه چیزی گذشت گذشته تو هر چقدر که بخوای مثل اون بار قبل رفتار کنی نمیتونی!نمیتونی اقا جان زور نزن :)

امروز با حدیث که حرف میزدم یاده ویسی افتادم که از چنل شاهین گوش کرده بودم: از صحبت با آدمای مختلف،هر روز بیشتر مطمئن میشیم که ما بیشتر از این که با هم فرق داشته باشیم شبیهیم، از شور شوق و دلخوشیامون بگیر تا ترس‌هامون...

دقیقا حرف های حدیث هم همین بود!دلیلشم فهمیدم!چون وقتی میخوای با یه نفر حرف بزنی حس میکنی برای اینکه بتونی یه کانورسیشن خوب داشته باشی که طرف مقابلت خسته نشه و این کانورسیشن یه ارتباط قوی تر رو شکل بده ناخوداگاه میگردی دنبال نقاط مشترکی که با اون فرد داری ... وسعی میکنی از چیز هایی با طرف مقابلت حرف بزنی که باهاش مشترکی...برای همینه که بعد از یه مدت ارتباط با یه شخصی میفهمی که اونقدرا هم که اویل فکر میکردی شبیه به هم فکر نمیکنید :)

جدیدا اینطوری شدم که نظرات دیگران رو میشنوم راجب زندگی هاشون بیشتر میپرسم و دنبال فهمیدن اینم که چی میشه که افراد یه کاری رو اشتباه یا درست انجام میدن!چی میشه که موفق میشن یا شکست میخورن!این یه امر واضحیه که دقیقا نمیتونی همون کار ها رو انجام بدی و موفق شی ولی من میگم اینطوری میتونی شانس ها با احتمال کم و زیاد رو از هم سوا کنی و خودت درست بچینیشون کنار هم :)

دیروز داشتم فکر میکردم که یه سری کار هایی که قبلنا در ارزوش بودم انجام بدم الان به راحتی انجام میدم و یه سری کارا الان میخوام به زور انجام بدم که شاید بعدا به راحتی یه اب خوردن باشه برام انجام دادنشون ولی چیزی که مهمه این نیست که این کار رو انجام بدم چیزی که مهمه اینه که وقتی این کار رو انجام بدم که بدونم حالم رو خوب میکنه :)

مهم ترین سوالی که دوست دارم از همه ادما بپرسم اینه که بنظرشون ما واسه ی چی به دنیا اومدیم و زندگی میکنیم :) هر وقت اینو میپرسم جواب های جالب و گاهی خنده داری میشنوم که باعث میشه من از اون ادم ها بیشتر بدونم :)

زندگی کردنکنار ادما باعث میشه از خودت تصویر دقیق تری داشته باشی :)

بنظرم باید دو برابر تایمی که برای شناخت دیگران میزارم برای شناخت خودم بذارم :) خودی که کار مختلفی میتونه کنه و من نمیدونم :))

وقتی به امسال فک میکنم کرک و پرم میریزه :)))) ولی یه چیزی رو یقیقن دارم : امسال چیزی میشه که من میخوام :)

.

.

.

مثلا فک کن یه سری صداها ملکه ی ذهنت شه وقتی میخوای شروع کنی یه کاری رو انجام بدی یه میکس از اون صدا های قوی و محرک و انگیزه دهنده تو سرت بپیچه در این حالت محاله موفق نشی :)

تابع اقتصاد خیلی جلو چشمم جدیدا :)

قول من به خودم: این ازمون هر چی که بشه هر ی که بشه من برای ازمون بعدی بیشتر و بیشتر تلاش میکنم :)

مبینا :)

۱۶ آبان ۹۵ ، ۱۴:۵۰

اولین نم نم امسال :)

به نام خالق لبخند ها

ساعت 4 صب بود گوشیم زنگ خورد اما هر کاری کردم نتونستم بیدار شم چشممو که باز کردم دیدم 5:30 شده!

رفتم یه دوش توپ گرفتم و رفتم تو حیاط که متتظر سرویسم

دره کوچه رو که وا کردم دیدم عه بارونه!

خیابون خیسه!

نشستم تو ماشین پنجره تا اخر پایین و کله ام بیرون !!! :)) تو راهه مدرسه داشتم به این فکر میکردم که کاش میشد لحظه هایی مثل حالا رو با چشم عکس گرفت با همین حس و حال تو مغز سیو کرد!بعد وقتی که فاز دپ اومد سراغت یه لحظه این فایل رو پلی میکردی...بی شک همه غما میرفت :)

مدرسه خیلی خوب بود...

زنگ سوم...زنگ دینی...خانم مختاری...از اون فراموش نشدنی های روزگاره....حرفاشو که شنیدم بغض کرده بودم اما لبخند میزدم که گریه نکم نمیخواستم گریه کنه..

یه لحظه فقد واسه یه لحظه سرمو برگردوندم دیدم بقیه بچه ها چشماشون خیسه...دیگه نتونستم همین که اشکم سر خورد پایین انگار مقاومت خانم هم تموم شد!اونم گریه کرد....

گاهی فکر میکنم باید واسه ادمایی مثل خانم مختاری بیشتر وقت بذارم..

کاش انقدزمان زود نمیگذشت میتونستم با 10000 ها ادم حرف بزنم و چیزای زیادی یاد بگیرم...

کاش میشد زمان بیشتر از این بود میتونستم اون لحظه های خوبو بیشتر ادامه بدم...

کنکور کنار همه بدیایی که داره خیلی چیزا یادم داد!مهم ترینش همین زمانه!انگار اگه یه لحظت با غفلت بگذره دیوونه میشی...این مدت قدر زمان رو بیشتر از هر موقعی میدونی...میفهمی که فرصت برای جبران کمه :)

یکی دیگه از خوبیاش اینه که میفهمی ادمای دورت چین واقعا؟!چه جنسین...

یه حسی بهم میگه قوی تر از اینا باید بود...

این عکس رو به روم داره بهم میگه که به ارزوهات میرسی...

من محکم تر از همیشه رو خواسته هام واستادم :)

.

فردا تولد نازی خانومه :)

اگه سال دیگه پیشم نباشه چیکار کنم؟؟من عاشق این بشرم اخه!

روانی خنده های نمکیشم من...

حرفای با مزه اش که باعث میشه کنارش قهقه هام بلند تر باشه...

تپل دوست داشتنیه من :) تولدت مبارک :)

.

مبینا:)

پ.ن:سینوسام درد گرفته ولی من ادم نمیشم همش کله ام بیرونه تو باد!!؟خدایا ادمم کن :)  طوری نیس:دی


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۳ آبان ۹۵ ، ۰۱:۰۶

FACTS

+حضور ناگهانی بعضی ادما تو زندگیت فقد واسه اینه که بهت ثابت بشه تو هر زمانی برای یه مدتی هم که شده یه ادم خوب تو زندگیت پیدا میشه

+جنازه قابلیت های بیشتری از ما داره مثل اینکه :)

+نترس گاهی باید بلند بگی درصد اولیت چند بوده :)

+چرا فک میکنی رتبه های تک رقمی شاخ دارن؟؟

+تا حالا اینجوری صداش کرده بودی؟ و چواب نگرفته بودی؟؟منتظر باش...دل ما روشنه به نورش

+وقتی میدونی طرفت بیشعوره و باهاش ادامه میدی یه جا به این میرسی که تو بی شعور تر از اون بودی

+بدم میاد کسی جلو پیشرفتمو بگیره!جلوس وا میستم!
+ببین

بهم گفتن تیزهوشان نرو

رفتم

گفتن ریاضی نرو

رفتم

گفتن املی چادر میزنی

زدم

گفتن بلند نخند

بلند خندیدم

حالا دارن میگن درس نخون!

حالا  چی؟؟ نمیخوای گه موافقشون عمل کنی؟؟

+حقیقت اینه که ادم برای اینکه بتونه یه ادم موفق باشه فقد به یه چیز نیاز داره :) یه کنترل! اره یه کنترل که بتونه خودش رو کنترل کنه!کافیه بتونی اختیار خودت رو بگیری دستت!همه چی حله :)

+هیچ کسبا کم خوابیدن نمرده

+وقتی ندویدی ادای نفس نفس زدن در نیار!

+وقتی به یه چیز مثبت فکر کنی کله پا نمیشی (سمسار) همه چیز نگرش است :)

...

مبینا:)

۱۲ آبان ۹۵ ، ۲۱:۱۱

فوق العاده شو :)

‎به گمانم وقتی می توانیم مطمئن شویم درست زندگی کرده ایم که با نگاه به گذشته، به پیشانی مان بکوبیم و بگوییم «وااای من چرا اینجوری بودم؟»
‎این فریادِ "وای من چرا اینجوری بودم" به شما نوید می دهد که نسبت به آن دوره پیشرفت کرده اید. در واقع آنقدر پیشرفت کرده اید که حالا می توانید با اطمینان خودِ قدیمی تان را به سخره بگیرید. به گمانم این اتفاق خوبی است که با دیدن عکس و فیلم های قدیمی یا با یادآوری خاطرات سال های دور یا با خواندن نوشته های خاک خورده، از خودمان شرمنده شویم.
‎واقعیت این است که هیچ فوق العاده ی امروزی، از ازل فوق العاده نبوده. نویسنده های خوب هم روزی کارشان را از دری وری نویسی های بی ارزش شروع کردند. عکاس های خوب هم زمانی کادرهای داغان می بستند. بازیگرهای خوب هم زمانی مسخره و تصنعی به نظر می رسیدند. راننده های خوب هم یک روزهایی ماشین را موقع راندن خاموش می کردند. آشپزهای خوب هم زمانی غذای شور یا سفت و سوخته روی میز می گذاشتند. زن و شوهرهای صبور هم زمانی سر موضوعات کوچک و به یاد نماندنی از هم عصبانی و دلخور می شدند و اساتید زبان انگلیسی هم یک روز سر کلاس، a b c d می خواندند. به گمانم دوران نوجوانی و سال های اول جوانی، زمان مناسبی برای حماقت است. زمانی که می توانید از خودتان یک دلقک تمام عیار بسازید و خوشی کنید و به سیم آخر بزنید و متوجه دلقک بودن خود نباشید و ندانید که دارید هر روز اشتباهات بیشتری را به سبد اشتباهاتتان اضافه می کنید. مهم این است که این موضوع را چند سال بعد بفهمید و به پیشانی تان بکوبید. مهم این است که اشتباه بودن کرده هایتان را بپذیرید و برای خودتان سر تاسف تکان دهید و زیر لب تکرار کنید دیگر یک احمق نخواهید بود. به گمانم کسی که هرگز به سیم آخر نزده و هرگز دیوانگی و حماقت نکرده، نمی تواند یک روز صفت فوق العاده را روی شانه هایش حمل کند. فوق العاده ها از اول فوق العاده نبوده اند. آنها اشتباه کرده اند، زمین خورده اند، زخمی شده اند، اشک ریخته اند، بلند شده اند، فکر کرده اند، خودشان را به سخره گرفته اند، جاده را عوض کرده اند، تلاش کرده اند و بالاخره به جایی رسیده اند که حالا هستند. شرمنده نباشید. عکس ها و اسناد قدیمی را دور بریزید و دوباره شروع کنید. همیشه برای عوض کردن جاده وقت هست.
#مهدی_اقتدار#mimech

۱۲ آبان ۹۵ ، ۰۱:۱۳

عقیده ، فکر ، احساس

به نام خالق لبخند ها

*  من می تونم باهات تو کافه بشینم، بگم و بخندم، باهات ساعت ها قدم بزنم، درد و دل هات رو گوش کنم و هر کمکی از دستم بر بیاد واست انجام بدم و در قبال این ها چیزی ازت نخوام، در واقع من می تونم یه دوست خیلی خوب واست باشم، به شرط اینکه تو هیچ وقت حرف از دوست داشتن نزنی، اینجوری کار سخت میشه!
به نظرم اگه یه روز حقیقتا احساس کنی که خودت رو دوست داری باید نسبت به خودت و کارهایی که انجام میدی متعهد بشی و دربند اصول خاص خودت زندگی کنی،
چه برسه به روزی که با کسی دیگه حرف از دوست داشتن بزنی، "مسئولیت دوست داشتن خیلی سنگینه"...

👤 روزبه معین

بهترین نویسنده ای که فکرش و نوشته هاش نزدیک فکر منه....

متن هاشو که میخونم حس میکنم که چقدر از ته دل من حرف زده!

.

.

.

الان ساعت 1 شبه....خیلی وقته که شبا زود میخوابم دلم واسه این تاریکی و این سکوت خونه و  این اهنگای ارومی که داره پلی میشه تنگ شده بود!

الان میتونم بیشتر به مبینا فکر کنم!به ادمی که ساختم!

میتونم حس کنم چی میخواد و چی دوست داره!

دوست داشتن همیشه واسم یه چیزی بوده که درک نمیشده!

من همیشه یه سری ادما رو دوست داشتم ولی نمیخواستم از یه خط قرمزی نزدیک تر بیان!همیشه فاصله امو حفظ کردم!

من یه شعار دارمکه نزدیکی زیاد دوری میاره!

ادم بی شیلیهه پیله ایم تو دوستی با ادمای دورم!ولی امان از اون روزی که دلم این وسط شکسته شه!هیچی دیگه مثل قبل نمیشه!شاید هنوز دوست بمونم!ولی مثل قبل عمرا!

اصن نمیدونم چرا دارم راحب این چیزا مینویسم

من دارم میرم جلو...حتی با زمین خوردن!مطمئنم یه روزی به چیزی که میخوام میرسم.

.

.

.

خدا نزدیک تر از چیزیه که فکرشو کنی...

.

.

.

مبینا با یه حال خوب :)