خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها

۲۲ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

به نام خالق لبخند ها

چقد زمان زود میگذره!

انقد همه چی درهم برهمه که گیجم نمیدونم دارم درست میرم اصن یا نه!

خیلی وقته از احساس هایی که تو وجودم داره دعواشون میشه با هم هیچی به احدی نگفتم....اصن انگار نباید که بگم!حتی نباید بنویسم!نه اینجا نه تو دفترم!

همه روز تو اتاق باشی!ته روز از خستگی نتونی حرف بزنی

دلتنگ یه حس عجیبم که نمیدونم چیه!

حال من خوبه ولی...

لعنتی زمان انقد تند میگذره اصن به هیچی نمیرسم دوست دارم ساعات شابانه روز رو کش بدم!شاید جا بشه همه کارام!

از همیشه زشت ترم :|

چند شبه خوابم خوب نیس!اولا که درس حسابی نمیخوابم دوما هم که همش خواب چرت میبینم!

کاش میشد خوابید ولی تو خواب همه کاری انجام داد :(

از کلمه ی کاش بدم میاد!

حس میکنم خیلی دورم!از خودم و از بقیه ازهمه چی دورم!حس میکنم تو یه مهی اون دور دارم نگا بقیه میکنم!

قرار بود این هفته یه حرکتی بزنم مثلا!

دلم برای قدم زدن تو شب یه ذره شده!

دلم قدم های تنهایی تو شب تو یه خیابون پر درخت و خلوت با اهنگای مورد علاقه ی این روزامو میخواد!

جالبه که یه اپسیلون هم برام ارزش نداره نه؟اصن یه سوال کی برام ارزش داره منهای خانواده؟؟؟نمیدونم چرا اینجوری شدم!مامان اومده میگه سمانه تو ای سی یوعه!من اصن هیچ حسی نداشتم!چم شده؟؟؟!چرا هیچ کی واسم مهم نیس؟!

ف ا ک مهم باشن یه دردسره نباشن یکی!

بیخیال!

دلم هوای بیرون کرده شدید!

شاید امشب برم یکم!

مبینا

۲۹ مهر ۹۵ ، ۱۱:۳۴

پس لرزه های ازمون 23 مهر

به نام خالق خنده

دیروز یه جوری بود شدید!

صبحش که خیلی خوب بود!با نازی و نگین و زینب رفتیم مدرسه درس خوندیم!کلی هم سر حساب کردن پولا خندیدیم!

ولی امون از عصر تا شبش!

عصر ساعت 7 رسیدم اموزشگاه که بچه ها گفتن باید کارنامه اتو بیاری منو حدیث همه خیابونو دویدیم تا برسیم کانون و کارنامه بگیریم!

بعد رفتیم کلاس دیف!

سمسار شروع کرد:اگه جنازتون میرف سر جلسه باید 6000 میشد!

روحیه ام ترکید!گفتم این که هیچی نمیگف اینو گفته ببین ناصحی چه بلایی قراره سرمون بیاره!

سمسار کلی از کنکور گف که سطحش خیلی استاندارد تره و این حرفا....یکم روحیه امو برگردوند!

ولی ... 1 ساعت بعد سر کلاس ناصحی!بغض کرده بودم اصن!
اون بدبختم هیچی نگف!من خودم خیلی بیشتر خودمو دعوا کرده بودم!ولی حرفاش...!یه شک بود!یه تکون بزرگ!

بیشترین تایم رو برا کارنامه ی من بعدم نگین گذاشت!

همش میگف درس نخوندنت به چیه!چرا درس نمیخونی!چرا انقد ساعت مطالعه ات کمه!چرا کم تست میزنی!

من جوابی واسه هیچ کدومش نداشتم!فقد فوش بود که به خودم میدادم!

تمام دیشب تا صبح همه حرفاشو دوبار سه بار تو خواب بهم گفت!امتحانشو سه بار حل کردم!واقعا دیگه میخواستم گریه کنم صبح!

یه حرفی زد خیلی خوب بود گفت:

کسی که میاد رشته ی ریاضی خلاف جریان اب رو انتخاب کرده!انگیزه داره واسه کارش!هدف داره!واقع بینه!و میدونه به چیزی که میخواد اگه تلاش کنه میرسه!

پس درس نخوندن و تلاش نکردن معنی نداره!
راست میگه!

من که این همه جلو عالم و ادم ایستادم گفتم فقط ریاضی! خیلــــــــی ضایع اس اگه به چیزی که میخوام نرسم و دانشگاه تاپی نرم!ابرو خودم واسه خودم میره اصن!بعد یکی مثل تارا اسماعیل شیرین زهرا محسن احسان خاله هام دایی علی .... میان میگن هی ریاضی ریاضی کردی که به اینجا برسی؟!اون موقع چی بگم خدایی؟؟!!

مگه نیست این سارا که هی دکتر دکتر کرد الان نشد چقد همه سرکوفتش میکنن!چند بار اومد به خودم گفت که چقد از حرفاشون ناراحته؟؟!

اصن ول کن مردمو!

خودت!

میتونی دوباره تو همین شهر لعنتی بمونی؟!اصن دلیلی برای موندن داریییی؟؟

پس خیلی ضایع اس که خودتو واسه هدفت نکشی!

ناصحی میدونی چی گفت!؟گفت ببین دیگه امسال نه خرخونا میتونن نه ای کیو ها! امسال فقد عاشقا میتونن که موفق شن!

عاشق باش!

عاشق هدف لعنتیت!

عاشق همین ریاضی و فیزیکی که میگی عاشقشونی!

حتی عاشق شیمی!

اره اره مگه شیمی چشه!؟؟

میدونی چرا از شیمی بدت میاد؟؟چون ازش میترسی!چون بلدش نیستی فکر میکنی باید ازش متنفر باشی!چون ضعیفی!یکم باهاش بجنگ یکم برو سمتش!شاید دوست خوبی شد!!نه اینکه بشینی تا اون بیاد و باهات دوست شه!

بهش قول دادم ازمون بعدی برگه قرمزه ماله من باشه :)

من میجنگم! :)

پس بجنگ و برو جلو

این زندگی بهت میگه بدو بدو

تا پاهات از درد ذوق ذوق کنن و

به دیوار مرگ سک سک کنن!

.

شاید بهترین نباشی

ولی بدون تو کل این دنیا فقد یکی مثل توعه

اونم خودتی :)

.

جوری زندگی کن

که وقتی جلو اینه میری

رو به روی اینه

روت بشه تو چشمای خودت نیگا کنی

جوری زندگی کن یه وقتایی که تنها میشی

افتخار خودت باشی

حتی اگه 100 بار اشتباه کنی

.

همه اشتباهاتت مربوطه به خودت

نه خدا مقصره نه ادمای دورت

.

تو تو کارت خودت خوب باش

اصن بزار نقد کنن

یه مشت بیکار که فقد میخوان نظارت کنن

مردمی که همه از حسادت پرن

فقد میخوان همدیگه رو قضاوت کنن

.

خودت باش

نه مث کسی

و گرنه میشی یه مریض استرسی

که باید هر روز خودتو تغییر بدی

اخرم بعیده به ادرس برسی

.

حسابتو صاف کن با خودت و خدات

خالی کن از بدیا دورتو

تو جات

بالاتره

از اینی که هستی

کسی نیس خوب کنه جز خودتو

اوضاعتو....

مبینا :)



به نام خالق خنده

+وااای امروز خیلی حالم خوبه خیلی شدید اصلا!

+حس خوب یعنی یکی بهت بگه ببین من بهت قول میدم یه روز همه هم سنات و کوچیک تر و بزرگتر هات بهت حسودی کنن!بهت قول میدم همه چیزایی که میخوای رو تجربه میکنی قـــــول میدم!!

+بعد وقتی تو دل شب همچین چیزی رو میشنوی پر میشی از یه حس خوب که صبح روز بعدت رو قشنگ تر از همیشه میکنه! :)

+ببین خندیدن همیشه باعث خوب شدن حالم میشه!

+شدیدا حالم خوبه چون حس میکنم قوی تر از قبل شدم!همین که یه ادمی که انقد واسم مهم بوده الان دیگه مهم نیست یعنی من قوی تر از همیشه ام!خیلی قوی!شاید همشو هم مدیون یه نفرم :)

+نمیدونم چرا انقد موزیک های ریتم داره دوف دوفی حالمو خوب میکنه!

+هوای لعنتی خیلی خوبه که پشت رل ماشین بشینی بری تو یه جاده ی پر پیچ و خم فقد گاز بدی!یه اهنگ دوف دوفی پلی کنی!پنجره تا اخر پایین باشه فقد نفـــــــــس بکشی!

+چقد خوشحالم پاییز لعنتی برگشته.....حس خوبیه حس لعنتی خوبیه....با اینکه هواش خیلی خوبه ولی بغلش داغه! :)

+من زاده ی این فصل لعنتیم که از همیشه قشنگ تره امسال :) میگیری که!؟؟؟

+نگین خوب شده باهام :) عجیبه !!! امروز زنگ فیزیک پیشم نشسته بود! خیلی عجیبه خیلی!

+من دیوونه ی کلاس چهارم ریاضیم!مشکلی هس؟؟

+سوتی هام رو دوست دارم وهیچ تلاشی هم نمیکنم که سوتی ندم! خنده رو دوست دارم چون :)

+اگه یکی ازت بپرسه برا چی زنده ای چی میگی؟!میگم برای تو که هدف لعنیتیمی... :)

+بخند نذار دنیا بهت بخنده!

+اونقد دیوونه باش که خودتم به سالم بودنت شک کنی :))

+ادما رو دوست داشته باش!هیچ وقت نگو بدت میاد ازشون چون مثل شیمی حس بدی پیدا میکنی!فقد کافیه به زبون بگی که دوسشون داری اونموقع اس که درصدشون بالا میره :)

+مبینا کیه؟همونیه که داره مینویسه الان!همون احمقی که سوتی میده!برا خندیدن از هیچی نمیگذره!همون که صداش گوش همه رو میکنه!همون که میدونه چی میخواد بکنه با دنیاش!مبینا همونیه که سرعتش تند شونده میشه یه روزی!مبینا دقیقا همون ادمیه که پرواز میکنه!مبینای لعنتی همون بیخیال عالمه!همون که از امتحان کردن هیچ چیز کوچیکی نمیگذره!همونه که دنبال خداس تو هر چیزی!مبینا همون ادم مهربونیه که دور و بریاش رو دیوونه وار دوس داره!مبینا همونه که با چشماش حرف میزنه!زبونشو بلدی؟!

+اقا من اینم خوب یا بد با بال پرواز :)

+وقتی همه چی هندل میشه :)

+با دستای خودت بسازش :)

+روح بزرگتو دوس میدارم :)

مبینا :)

پ.ن

its my time

its my life

i can do what i want

For the price of a smile, I gotta take it to right

So I keep living, cause the feel’s right

And it’s so nice, and I’d do it all again
This time, it’s forever

It gets better, and I I, I like how it feels

I like how it feels, I like how it feels x3

So just turn it up, let me go

I’m alive, yes and no, never stop

Give me more, more, more

Cause I like how it feels

Ooh yeah, I like how it feels

Should we love, makes us won

Let’s make a beautiful world

Take my hand, it’s alright

Cuz tonight, we can fly

So I keep living, cause the feel’s right

And it’s so nice, and I’d do it all again

...






۲۶ مهر ۹۵ ، ۱۴:۵۶

استثنا

به نام خالق لبخند

-تو چشمم زل بزن بگو مثل قبل دوسم نداری...

جشماش...

+لعنتی همیشه یه استثنا هست!یه استثنا لعنتی هست!

بغلش....

.

.

.

کسی که چشم هاش همیشه حرف داره

چه حسی داره یکی بهت بگه تو تنها نقطه ضعف منی؟!

.

.

.

یه اینده ی مبهم! یه اینده که تو یه مه شدید گیر کرده...

.

.

.

تو یه استثنایی که من دنبالتم!میدونی اینو؟

مبینا :)


به نام خالق خنده :)

امروز اینجوری رقم خورد در حالی که دقیقا دو ماه دیگه مونده که 18 ساله بشم !! :

صبح خواب الود نشستم تو سرویس!سلام کردم!عمو بعد 5 دقیقه گفت سلام! من و حدیث زدیم زیر خنده!چرا؟خب بخاطر خاطره ی لعنتی که حدیث خانم راجب #دیلی تعریف کردن :))

تو سرویس عین همیشه سرم از پنجره بیرون بود در حال نفس گیری برای یک روز دیگه!گفتم واااای نمیدونم چرا امروز انقد خوابم میاد!

عمو: مبینا تو دقیقا کدوم روز خوابت نمیاد؟؟

-عه خب خسته اممم!

رسیدیم مدرسه!اقا امروز بعد از 4 سال میخواستیم برنامه ی صف رو ما اجرا کنیم :)

فاطی که قران بود زینب هم که یه دکلمه ی عالی!قرار بود که نگین و نازی هم برن ورزش کنن!من مونده بودم دوست داشتم منم یه کاری کنم!یکم فکر کردم و رفتم از تو گوشی زینب اون متن رو در اوردم!

اولین نفر رفتم رو سن

مبینا : به نام خدا

ما چهارم ریاضی هستیم!

شروع میکنیم

:)))) همه پاشیدن! چرا؟خب این قضیه مربوط میشه به کلاس دیفی که بیرون مدرسه میریم!ما خیلی سوتی میدیم یه روز که نگین شروع کرده بود به سوتی دادن دبیرمون برگشت به نگین گفت : به نام خدا نگین هستم و شروع میکنم ها؟!و این شد که این تکیه کلام وارد مجموعه ی کلامات ما شد!

بعد از صف کلاس گسسته داشتیم!گسسته سریع گذشت امروز! یه اعتراف: نظریه اعداد جز قشنگ ترین مبحث های ریاضیه!

زنگ بعد شیمی داشتیم من چون دو شنبه نرفتم بودم مدرسه این زنگ رو کامل امتحان دادم!

زنگ خورد نگین دهن مبارک رو وا کرد: میگــــــم یه چیزی میخوام بگم الان حدیث عن قبول نمیکنه ولی فک نکنم مبینا و روژان مشکلی داشته باشن!

مبینا:هوم؟

نگین:بریم کافه بیت؟؟؟؟

حدیث:بچه ها نه من...!

نگین : اه عن دیگه!

مبینا:من پول ندارم فک کنم کارتمم باهام نیست

نگین:وایسا ببینم من پول دارم؟؟!

و من و نازنین و نگین به دنبال پول کل مدرسه رو گشتیم!اخرش پول ها شدن 50 تومن!کم بود برای بیت!ولی ما همه دوست داشتیم بریم بیت!

خلاصه دیدیم حالا که پول نداریم بریم کافه استار که یکم چیزاش ارزون تره!

اومدیم از پله ها بریم طبقه پایین که تاکسی بگیریم یهو نگین گفت:وای بچه هــــا ما که گوشی باهامون نیس هیچ کدوم!!

دقیقا  ما مجبور بودیم امروز بریم کافه!مجبـــور بودیم مجبور!

خلاصه زینب رو هم راضی کردیم که بیاد باهامون!چون اون تنها کسی بود که گوشی باهاش بود!

اقا ما یعنی من و نازنین و نگین و زینب و روژان خشنود که همه چی حل شد!سوار تاکسی شدیم! 10 دقیقه بعد دم کافه استار من و نازنین سرامون بیرون از پنجره :

بـــــاز نیست دوستان!
جالا چیکار کنیم!؟

یهو نگین گف اقا میریم بیت هر چقد پولمون رسید چیزی میخریم!

روژان:وضعمون خیلی عصف ناکه!
مبینا : خیلی خوبه!! :))

نازنین اروم گفت:اون موقع که داشتیم میومدیم شکیبا گفت باهام 20 تومن پول هست ولی گفتم میخوایم بریم استار دیگه پول نمیخوایم!

ما 4 تا اینجوری بودیم :|

چرا اخه!؟خب میگرفتی بهش پس میدادیم بعدا!

دم بیت پیاده شدیم داشتیم از خیابون میگذشتیم که دو تا اخوند تو یه ماشین دراومدن بهمون گفتن:الان باید به فکر شوهرت باشی!

هممون دهنامون وا مونده بود!وقتی یکم رد شد فقد من به خودم اومدم داد زدم گفتم خاک بر سرت که اخوندی!!

بقیه بچه ها هنو کپ بودن!

خلاصه اومدیم بریم داخل دیدیم عــــه جا نیست!عمو نوید (صاحب کافه :) ) اومد گفت که ببخشید جا نیست و اگه میخواین یه چند دقیقه دیگه بیاین!

ما هم یکم از کافه دور شدیم داشتیم فکر میکردیم که از کی پول بگیریم!

نازنین:اقا مامان من اداره اس همین خیابون پشتی!ولی بهش زنگ نمیزنم الان دعوامون میشه!
حالا ما اصرار پشت اصرار که زنگ بزن بریم ازش پول بگیریم!

اخرش زنگ زد ولی مامانش گفت تو راهه داره برمیگرده سر کارش :| یعنی اگه زود تر زنگ میزد ما پول گرفته بودیم رفته بود!

خلاصه نگین گف بریم کافه من بچه ها اونجا ارزون تره!

همه غر زدن ها! ولی نمیدونم چرا رفتیم :)))

من گفتم اقا بیاین از تو فرعیا بریم داداشم نبینه منو گیر بده!خلاصه از تو فرعی رفتیم خبری هم نبود!

پیچیدیم تو اصلی داشتیم از خیابون رد میشدیم یهو روژان گفت : بچه ها اون بابای مبینا نیس؟؟؟

یه لحظه بابامو دیدم فقط همچین نازنین چنگ زد به کوله ام برم گردودند که مرده بودم از خنده!

ما 5 تا پخش بودیم!

 من اصلا تو فکر نبودم که بابام ببینتم چون کاره بدی نمیکردم که بترسم  همش کنجکاو بودم ببینم بابام دم گل فروشی چی میکرد!!!!

خلاصه از خیابون رد شدیم و بالاخره رسیدیم به کافه من!

همون وقت که رسیدیم روژان رف چون هم از من بدش میومد هم دیرش شده بود!

و ما 4 تا موندیم!

خیلی تو کافه هم خندیدیم!

اخرش هم از اماکن اومدن بازرسی کنن کافه رو ما از فضولی داشتیم میمردیم!

و مثل همیشه پرسیدیم!و نذاشتیم که کنجکاوی زیاد اذیتمون کنه!

همین :)

خدا خنده رو افرید تا به خودش بگه : و تبارک الله الاحسن الخالقین!

این دیوونه ها که دارمشون بهترینان!

ما باهم میخندیم با هم دعوا میکنیم با هم درد و دل میکنیم! در واقع ما داریم با هم زندگی میکنیم!

خدایا مرسی که ادمای خندون و پر انرژی مثل اینا رو کنار گذاشتی واسه من!

هیچی به اندازه ی خنده روح ادمو خوب نمیکنه!

خوشحال و شاد و خندانیم!

قدر دنیا را میدانیم!

مبینا با اندکی تغییر :))

۲۳ مهر ۹۵ ، ۱۸:۳۶

ازمون 1

به نام انکه سزاوار پرستش است!

خب امروز اولین ازمون سال چهارم بود!

به معنای واقعی کلمه ریدم!

چند روز استرس کشیدم واسش!الان نمیدونم چی بگم!

وقتی کارنامه امو دیدم تنها کاری که کردم این بود که بلاگ شاهین رو باز کردم رفتم متن های قدیمی رو خوندن!که بهم نیرو بده! که بفهمم هر تلاش کمی هم جوابی داره!هیچ تلاشی بی نتیجه نمیمونه!

یه چیزی خوندم خیلی به دلم نشست!

اگه با تلاش اول به هر چیزی میرسیدی که  خیلی لوس میشد!

ولی ناراحتم!

هم بغض کردم هم گریه!

چون دوست ندارم ارزوهام این پایین باشه!

هم انگیزشو دارم هم هدفشو

تلاشم دارم میکنم!

ولی کی میرسم رو نمیدونم!

باید یاد بگیرم نقطه ضعف هام رو کنم نقطه قوت!

و من منتظر ازمون بعدیم!

نمیشینم همینجوری دنیا بهم بخنده!....

مبینا :(

۲۲ مهر ۹۵ ، ۱۳:۰۷

1.2.3 تکرار

به نام خالق لبخند ها

.: دو تا اهنگ رو خیلی دوست دارم و دو روزه که خیلی گوش میکنم بهشون!: take a bow  و habits!!

.: عاشق ادمای قویم!همونایی که میشکننا!ولی تو ظاهرشون هیچی معلوم نیس!

.: دیگه حالم از سرم و دکتر بهم میخوره! :| اونی که دیروز بالاش اوردم تو بودی و همه مخلفاتت!

.:کاش شاهین نره تا من دانشگاه قبول شم!حتی یه وعده بودن یا یه رفیقی مثل شاهین هم عالیه!

.:خبری از هیچ کی نیست!لعنتی لعنتی چثد  دلم برای فرناز عوضی تنگ شده!خیلی بیشعوره!اونم از بیشعورای عالمه!

.: امروز پنجشنبه اس ! و فردا ازمون! مثل قبل نمیترسما!ولی کاش یکی بود بهم بگه فردا رو میترکونی نگران نباش!

.:و باز هم ارامش تو طوفانه!

.: یه روزی بهت میگم وقتی احساساتی میشی برو برین تو دستشویی!مطمئن باش!مطمئــــــــــن!

.: انقد حالم از این شهر بهم میخوره که هر کی میگه بیا بریم بیرون کلی عزا میگیرم!منو به زور میبرن بیرون خنده داره!!!

.:حالم خوبه!

.: فردامو قشنگ میسازم شک نکن!

۲۱ مهر ۹۵ ، ۱۸:۱۹

احمق!

- مسعود رایگان: بی چشم و رویی... خیلی کارها برات کردم.

+ بی‌تا فرهی: برای من؟ تو که هرکاری دلت می‌خواست می‌کردی، من مهم نبودم.

- عاشقت بودم احمق! شعور نداشتی بفهمی...


"خون بازی / رخشان بنی اعتماد"
.

.

.

.

وقتی همه وجودت پر از نفرت میشه!ازادمی که شعور دوست داشته شدن رو نداره!

.

.

.

من هیچ وقت ادعای عشق نکردم!اینا همش یه مشت احساسِ فله ی در هم و برهم روی زمینه ، که گاهی پات به یکیش گیر میکنه!

عشق هر جایی ممکنه باشه تو زمین یا رو ابرا!

عشق یه جور دیگه اس!

مبینا :)

۲۱ مهر ۹۵ ، ۰۹:۳۵

حالِ خوب

به نام خالق لبخند ها

حالم خوبه!

انگار کاری که میخواستم رو انجام دادم!انگار سبک شدم!

حرف زدن با دوستام حالم خوب میکنه!انقد بودن باهاشون حالم رو خوب میکنه که یادم میره چقد دنیا مسخره اس!

من الان مطمئن تر از همیشه ام که از این شهر میرم!از اینجایی که انقد ادم بد فهم و کم فهم داره!

گفته بودم امسال محرمش فرق داره!

فرق داشت!

دیروز و امروز از خونه تکون نخوردم!هر چقد که مامانم جیغ زد که نباید بمونی خونه قبول نکردم!حالم از اون جمع های مسخره ای که به اسم عزاداری کنار هم جمع میشن و هر غلطی میکنن بهم میخوره!

حالم خوب و دلم ارومه

خدایا شکرت!

مبینا :)

۱۹ مهر ۹۵ ، ۱۶:۵۶

محال

به نام انکه سزاوار پرستش است

راستگو ترین ادم بد منم 

تو بهترین دروغ سالی

.

.

.

یکی بود یکی نبود

ولی هیچکی اون یکی نبود

گفت قلبمو محکم بگیر دستت

با اون میوه ی ممنوع رو بچین قبلش

گفت نوک چاقوتو بگیر سمتت

بلند حسمو بگو و بمیر بعدش

گفت قسم..به این لحطه

به این قلب که تیکه تیکه اس

من یه دردم که ازش دردا مینالن

اگه امشب بری من تا فردا بیدارم

فردا میخوابم

اما نی راحت

میپرم از خوابم تنهایی بازم

یادمه گفتی من تنها رفیق تنهاییاتم 

اههه..چرا باز دارن ابرا میبارن

هاااا...چرا؟

یه هفته اس که بارون میاد

فکر تو با بارون اروم میاد

میگه یه روزی اون برمیگرده ولی

دیره چون اون روز من میرم

هه...میگه هیچی مثل همیشه نیست

میگم رسمشه...هیچکی تا همیشه نیست اا

این یه شعر عادی نبود

حرف منو بارون بود و زمین خیس

.
.
.

میدونستم که اشتباس کارم

ته دلم من یه اعتراف دارم

.


.

.

اون تلفنو برداشتو زنگ زد بهت

من کردم جلوی این ج*ده خرابت

شاید یه روزی برمیگرده

نههههه...مث که محاله

.

.

.

میترسم بخوابم همه چی عوض شه

کاش تنها نمونم تو خونه...

مبینا