خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها

۱۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۴ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۱۷

انتظارات

به نام خوالق لبخند ها

میدونی؟

انتظارات همیشه ادمو داغون میکنن

انتظار داشتم حداقل یه پیام بده بگه دیدمت! نه اصن اینم نگه! بگه عروسیشون مبارک! نهه اصن اینم نگه انتظار داشتم حداقل یکم بیشتر میموند....نه اینجوری!

خیلی از ادما خستم خیلی اذیتم از ادمای دور و برم!

همشون ازم انرژی میگیرن کسی نیس یه اپسیلون به ادم انرژی بده!

از دایی علی انتظار اون اس ام اس رو نداشتم!

و حتی انتظار نداشتم خاله اون برخورد رو بکنه!

انتظار نداشتم فامیل هامون انقد بی جنبه بازی درارن!

پوووف

مهم نیس...

الان دلم خیلی گرفته...

خیلی زیاد!

دلم میخواست یه بار که ان میشم یه پیام لعنتی داشته باشم که دلم رو تکون بده! از این مردگی لعنتی درش بیاره!

اما این انتظار بی فایده اس

این دروغه محضه که دل به دل راه داره!؟

کجا؟

چرا من هر کی رو دوست دارم دوسم نداره؟

چقد دلم برای گپ های دو نفره با نگین تنگه...

برای کافه رفتن های یواشکی

همون خنده های مسخره ای که خودمون میدونم از صد تا فوش بدتره...

من اینجا بس دلم تنگ است....

کاش یه تکونی بخورم!

۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۰۹

اخرای تابستون رنگی امسال!

به نام خالق لبخند ها!

سلام

اومدم از تابستون امسال بگم که دیگه رو به اخره!

امسال ماه رمضونش که عالی بود...روز های خوبی که کلی حس خوب و خدایی باهاش داشت...و چیز هایی که فهمیدم!و مبینایی که تو اون ماه عزیز پیدا شد!

خب بعد از ماه رمضون که مدرسه ها شروع شد!کلاسای بیرون هم!با اینکه کلی غر زدم ولی دیدن این ۱۱ تا نفله به هر چی می ارزید!و چقد خوب بودن کلاسا! اون خستگی های ته روز!اون چشم درداش هم حتی!

کلاسا همین هفته ی پیش تموم شد!

و ما یه سفر تک نفره به تهران داشتیم!

و چقدر خوش گذشت!چقد دیدن سارا و بودن تو خانواده ی بامزه اشون بهم نیرو داد!

نیرو داد که الان اینجا نشستم و هر حادثه ی جدیدی که رخ میده رو فقد میشنوم و نمیشکنم!

تو این مدت بیشتر از هر سالی سختی کشیدم!و شاید بیشتر از هر سالی بزرگ شدم!

و راضیم از همین سختی هایی که رنگ پاشید به زندگیم!

داشتم به این فکر میکردم که ما از بس هیجان تجربه کردیم اگه یه کاری عادی و معمولی جلو بره تعجب میکنیمم:))

و من مشتاقانه منتظر یه شهریور دیگه ام تا به همه ثابت کنم ارزو های من فقد ارزو نیستن!اینا حقیقت هاین که یه روزی دیده میشن!!

.

.

.

عروسی خان داداش نزدیکه!استرس داره تو خونمون فوران میکنه!

حادثه های این مدت هم که شده قوز بالا قوز

ولی من به بودن خدا اعتماد دارم...به اینکه با بدونش همه چی بهترین میشه :)

یا حق :)

مبینا

۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۰۸

پرواز

به نام خالق لبخند ها

اقا ما بسی خوشحال و خوشنودیم

امشب راهی تهران نیشویم تنهایی!

همیشه این سفر تکیا خیلی خوش میگذره! البته سفر خانوادگی ها هم خیلی عالیه ها! ولی هر گلی یه بویی داره

دو سه روز پیش به سارا گفتم که شاید بیام کلی برنانه ریخته! تایممون رو کلا پر کرده!

بعد خیلی جالبه که منو نازنین تو یه پرواز میریم تهران!

و این یعنی ته شادی و خنده

هر بار که میخوام سوار هواپیما شم کلی حس خوب و باحال دارم! من عاشق هواپیمام :)

دیگه اینکه ازمون ناصحی رو دادیم

نمیدونم چطور بود! فقد به نظرم از ازمون قبلیش خیلی بهتر دادم!

خوشحالم که این یه هفته ی پر استرس رو اینجا نیستم! و الا اینا با این همه بد اخلاقیشون نابودم میکردن

خب دیگه بریم

فقد من

به روشنی صبح

امید دارم

مبینا :)

۱۳ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۳۳

توپ پر!

به نام انکه سزاوار پرستش است

الان خیلی عصبیم خیلی!

اونقد که با سارا و نازنین خیلی بد حرف زدم

از دست خودم عصبیم که چرا انقد به دیگران اهمیت میدم! واقعا به من چه اگه عروسیش اونقد ها هم خوب نشد؟ واقعا به من چه اگه تزیینات خونش زشت شد؟ نه واقعا به من چه؟

چرا الکی انقد به همه اهمیت میدم؟

چرا انقد به همه رو میدم که اینجوری اذیتم کنن!

چرا هیش کی جنبه ی خوبیامو نداره؟

اهه

از یه طرف عروسی از یه طرف دیگه هم این امتحان لعنتییی

پوووف

همه امیدم به این بود که همه چی چهارشنبه تمومه! ولی الان همه چی افتاد واسه فردا!

تو این دو روز هم که ماشالله ر ی د م با درس نخوندن!

یک کلمه هم نخوندم!

چون به نظرم اختصاصی فایده ای نداره!

عمومی باید بخونم که اصلا حوصله ندارم!

باورم نمیشه برگشته ولی یک پیام هم نمیده! اه! به اینم انقد رو دادم که پررو شده دیگه! طبیعیه!

وقتی مردم اون موقع قدرمو میدونن!

کی میمرم دیگه واقعا؟

لب ریز لب ریزم.....کافیه یه چیزی جرقه بزنه....تا منفجر شم!

خسته ام خیلی خستم...

هیچ ادمی نیست للان که به یه ادم نیاز دارم! یکی نیست یک اپسیلون ارومم کنه!

نه نه نمیخوام اروم کنه! یکی که درک کنه فقد این اتیش رو شعله ور تر نکنه!

کی تموم میشه امسال؟

خدایا....

خسته ام..

مبینا :)

۱۲ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۵۹

بی حرفی

به نام خالق لبخند ها

اعصابم بهم ریخته اس که نمیتونم حرف بزنم!

انگار دهنمو دوختن هیچ حرفی ندارم بزنم!

امروز سر کلاس ناصحی عصبی شدم چون اصن نمیتونستم فکر کنم! حواسم هیچ جای دیگه ای نبود ولی لعنتی مغزم قفل قفل بود! داشتم دیوونه میشدم!

امروز فرت و فرت ساعت جفت میشد...جالبه که میدونم خرفات مسخره ایه! ولی ته دلم....!؟

خوبم؟ نمیدونم ! بدم؟ نمیدونم!

فقد میدونم دلم یه چند روز دوری از اینجا رو نیاز داره!

حالم بهم میخوره از دروغ...

کاش هیچ وقت دروغ به وجود نمی اومد....

کلی کار دارم!

شهوریور ماه خیلی سختیه....

مهر سخت تر

به این فکر میکنم کدوم ماه میتونم یکم نفس بکشم میرسم به سال دیگه مرداد...گریه ام میگیره!

ته هر سخکی یه شیرینی هست

و من سر تا پا انگیزه شدم برای رفتن از این شهر لعنتی

و من سر تا پا انگیزه شدم برای زدن مهر اثبات روی حرف دبیر هام...

من هستم تا تهش...

با وجود همه خشتگیام

مبینا :)

۱۱ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۲۳

یادم تو را فراموش

اکنون کجاست؟

چه میکند؟

انکه فراموشش کرده ام...!

.

.

.

امشب باز...جای خالیت خالیست....

.

.

.

روزهای سختی در پیشه...اونقد که باید یه نفس عمیق کشید و بعد چشما رو اروم بست....و دیگه چیزی ندید تا شنبه عصر...اون موقع باید چشما رو وا کرد...

من فراموشت کردم...فقد اهنگا یه ادمی شبیه تو رو تو ذهن من میارن که تو یه مه از دور!

تصویری که تو ذهنمه تصویری از تو از خیلی قت پیش تو.....بدیش اینجاس خراب نمیشی برام....

انتظار چیزی ندارم....منتظر پیامت نیستم.....حالم خوبه و دپ نیستم...فقد نمیفهممرا به یادتم.....

حتی جالبه دنبالت هم نمیگردم دیگه!

مبینا :)

۱۰ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۵۲

و السلام

به نام خالق لبخند ها

بار دیگر برایت مینویسم

حال همه ی ما خوب است

و اتفاقا این بار را باور کن!

حالم خوبه!

به قول فرناز طی یه فرایندی گم شدم تو درسام انقد که حواسم به خودمم نیست!انقد که یادم نمیمونه گشنمه!

موقع خوابین بی هوش میشم!

یا دارم درس میخونم یا دنبال کارا عروسیم!

هر بار که میرم خیاط پرو کتم هی کوچیکش میکنه!!!

اینا همه اش نشونه های خوبیه!

کاش بشه هفته ی دیگه برم تهران!

به شدت به یکم نبودن تو این شهر کثیف نیاز دارم

باید یه سری چیزا رو بیشتر تمرین کنم!

مثلا اینکه هیچ چیز راجب زندگی دیگران به من ربطی نداره!

..

امروز عصبی شدم!

از دست خانم تنورساز و خانم زرگر ناراحتم...خیلی هم ناراحتم...اونا یک درصد به ما فکر نمیکنن!و ما الکی فکر میکنیم که به ما راحت ترن!اونا ما رو مثل همه ادما میبینن!

نمیتونم باور کنم دیگه زرگر رو نبینم...

امروز کلی بخاطرش گریه کردم

اهنگای جی دال شدن خوره مغزم...

سوختن کوتاه باید والسلام ! هه

مبینا :)

۰۷ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۳۴

مجموعه ادم های دوست داشتنی من

به نام خالق لبخند ها

سلام

راستش امروز تو مدرسه که بودم کلی به این قضیه فک کردم ته چقد مجموعه ادم های دوست داشتنی دور و برم زیاد شده

نگین

فرناز

کیمیا

نازنین

فاطی

زینب

فاطی مرادی

روژان

حدیث

کیانا

محدثه

عمو مجید

عمو مرضی

عمو روغنی

عمو بهروز

عمو قنادیی

عمو بهزاد

عمو علیرضا

تارا

شیرین

خاله مریم

خاله مرجان

خاله فرزانه

خاله طیبه

فرشته

مریم

بهاره

داداش علی

داداش حسین

داداش محمد

عمو محمد

سارا

دایی علی

خاله منصوره

اجی زهرا

نیکو

داداش مهدی

داداش سعید

عمه افسانه

مامانجون

شیما

شادی

عمه شیدا

دایی احمد

زندایی فریبا

سعید

داداش احمد

واااای به جز خانواده ام کلی ادم هست که دوسشون دارم....که باهاشون بهم خوش میگذره....که دوست دارم کنارشون باشم!

تازه اگه بخوام یکم کمتر ها رو هم حساب کنم کلی بیشتر میشنن

چقد خوشحال شدم که فهمیدم  من دل سنگی ندارم...برعکس تو دلم پر از ادماییه که با ساده ترین کارهاشون خوشحلل میشم

که خندیونشون خوشحالم میکنه

ناراحتیشون ناراحتم

یه جورایی دوست ندارم این مجموعه ای که ساختم از دستم دلخورن شن...

دوست دارم تایمام رو با این ادما پر کنم

دوست دارم کنار این ادما بخندم

و مهم تر اینکه دوست ندارم از دستشون بدم

ولی میدونی که نباید وابسته شد! هیچ وقت! و من بدترین خصوصیتی که دارم اینه که سریع وابسته ی این ادما میشم...

باید یه راهی پیدا کرد که در حین دوست داشتنشون بهشون وابسته نشد!

یه لحظه به این که فکر میکنم امسال سال اخریه که با این دوستام تو یه مدرسه ام عصبی میشم...دلم میخواد گریه کنم! 

همش تو دلم خدا خدا میکنم همه یه شهر قبول شیم...هر چند کم ولی میشه بازم همو دید....ولی اگه شهرای مختلف درایم گاومون زایدس!

امسال حس میکنم که بزرگتر شدم!

چون جای کمرنگ کردن ارتباطم با ادما سعی میکنم ادمای زندگیمو پر رنگ تر اط قبل کنم چون اینجوری زندگیم رنگی تر میشه....

هر ادمی یه رنگی داره....و یه حسی رو به زندگیت میبخشه

شاید اگه اون ادم برای یه لحظه نباشه نبض و حس اون تیکه از زندگیت بپره....اینجوری در کار سایر اعضا هم اختلال ایجاد میشه!

اهای شمایی که تو این مجموعه حضور دارین! به تپیدنتون تو زندگیم نیاز مندم :)

درضمن خانواده ی من قلب زندگی منو تشکیل میدن و اونا بحثشون جداس

.

.

.

پ.ن:یه قولی بم میدی؟؟؟ #من جمله سوتی های تودی!

باد این وب با باد وبای دیگه فرق داره حسش میکنی؟؟

اوخ اوخ!wow wow wow :)))

( اینا یاداوری یه سری خاطره برا منا  چیز خاصی نیس :) )

۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۳۵

فکر

به نام انکه سزاوار پرستش است

امروز رفته بودیم خونه داداشم اینا رو بچینیم

وسط اون همه حس خوبو و خوشحالی یهو ذهن لعنتیم رفت یه جا دیگه

عین یه فیلم از جلو چشمم رد شد یه فیلم از اینده

از اینکه بعدا من دارم یه خونه رو تنها واسه خودم درست میکنم

اینکه کسی تو اون خونه نیس...من تنهام...

نفهمیدم چی شد!ولی دیدم دیگه کنار بقیه تو اشپزخونه نیستم!نفهمیدم کی رفته بودم تو اتاق تاریک و نشسته بودم و فکر میکردم...

یاده نوشتهه افتادم

یه لحظه همه چی تو ذهنم مثل یه زنجیر وصل شد...من تنها شده بودم تو خیالم....حتی این ۵ تا که از جونمم بیشتر میخوامشون کنارم نبودن...

اعصابم بهم ریخت پاشدم اومدم خونه...

کابوس های بیداریم این چند روز بد چیزی شدن!

شما دیدین کسی تو بیداری کابوس ببینه؟؟؟

مبینا

۰۵ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۴۵

پنجشنبه ای بس رنگی رنگی

به نام خالق ببخند ها

امروز روز واقعا پر انرژی د توپی بود

صب که با درس و اینا گذشت و عصر رفتیم کلاس ناصحی!مردیم از خنده تو کلاسش امزوز

دوباره باحالی خودشو به دس اورده!خوش میگذره سر کلاساش!

بعد از کلاس دم نوتلا که چقد به نازی خندیدم و بعدش هم عروسی

وای مردم از بس جیغ زدم!الان صدام شبیه خروس شده :||

کاش میشد همه روز ها انقد با حال و پرانرژی میبود

امروز کلی بهم خوش گذشت....!

چقد دلتنگ بابامم...اگه میبود شادی امروزم تکمیل میشد...

ادما با خنده دوست داشتنی ترن...

هیچ وقت سعی نکنیم شاخ باشیم :))

ادم های اضافی را حذف کنیم

فک نکنیم گه زندگی یک چکنویسه!زندگی یه پاک نویسه!و مغزت یه چرک نویس!...!اول همه چی زو تو مغزت امتحان کل درستش رو تو زندگیت پیاده کن...

خوشحالم با نیکو حرف زدم و متقاعدش کردم که مامان رو ببخشه...مامان خودش نمیدونه...ولی باید از نیکو و مامانش حلالیت بگیره...من شدید حس میکنم اعصاب خوردی این. روزهاش ربط عجیبی به نبخشیدن نیکو داره....کاش با حرفهام قانعش کرده باشم

باید تغییر کرد

چشم هامونو بشوریم!یه جوره دیگه نگا کنیم

یکم قشنگ تر :)

گاهی نیود اینترنت یه نعمت بزرگه :))

بسه دیگههه

مبینا ؛)