خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها

۸ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۷ تیر ۹۵ ، ۰۰:۵۷

فراری

به نام خالق لبخند ها

شاید گاهی فک کنم که وضعیت عالی و کوله...و خیلی خوشحال باشم...شایدم گاهی فک کنم وضعیت بدتر از اینم نمیشه...و اصن بخوام همه چیو خراب کنم...ولی یه چیزیو خوب میدونم...اینکه هیچ وقت با این جایی ک الان توشم راضی نمیشم...من از شهر نفرت خاصی دارم...

اینو میدونم هدفم همونه و هیچ وقت تغییر نمیکنه حتی اگه هزار نفر بخوان سنگ بندازن

ترجیح میدم تو یه خونه ی 20 مترس از خودم باشم تا یه 200 متری از یکی دیگه

نفرت و انتظار و همه چی با هم که قاطی بشه میشه حس الان من :)

میخواستم باز فرار کنم و یه مدت اینستا نباشم دوباره....ولی گفتم یه بارم که شده بیا جا نزن...بیا پا کاری که کردی باش...یه بار پای دلت باش...خراب شد؟ خراب شه به درک!

به قول فرناز ما هنوز فقد 17، 18 سالمونه....هنوز مونده تا به اونجاعه برسیم...بعد یه روزی به الان خودمون فوش میدیم

یه وقتایی اونقد خالصانه برا هدفم تلاش میکنم که عاشق خودم میشم...

یه وقتاییم میرم تو لجن در نمیام

الان از اون وقتاس که منتظر اون تیرم ک زده شه....

هدفونم توگوشمه ... حتی موقع درس خوندن...چون شنیدن حرفاشون فقد باعث تضعیف روحیه من میشه....من ترجیح میدم چرت و پرت بشنوم تا یه مشت حقیقتی که نمیتونم تغییرشون بدم ووحالم عوض میکنن

فاک به همه چی!

وقتی ک اوضاع ب دمپایی مراده!

پ.ن: از دور تماشاچی باش...میای نزدیک دهن لعنتیت رو ببند....خفه...!

مبینا با یه مودی که علامتی براش نیس!

۲۵ تیر ۹۵ ، ۱۵:۵۳

سیاه و سفید زندگی

به نام خالق لبخند ها

سلام!

راستش این چند روز هم خوبی زیاد داشت هم بدی!

مدرسه ها شروع شد....بودن تو جمع بچهها چقد بهم حس خوب میده!

همون روز اول مدرسه ها با بچه ها رفتیم کافه!حس خوبی بود امروز حس خوبی که دوست داشتم هیچ وقت تموم نشه!

کلاسای ناصحی و سمسار هم شروع شده....سر کلاساشون خیلی خوش میگذره خیلــــــــــی!

دیشب تو کلاس ناصحی معلوم نبود منو نگین چمون شده بود!فقد میخندیدیم!و سوتی میدادیم! فقد : shete sherin !!!!

ساعت 9 کلاس تموم شد اومدم خونه....سریع اماده شدم بریم عروسی! هرچقد پریشب زشت شده بودم دیشب خوشگل شده بودم!از نظر خودم البته :|

که دقیقا همون موقع یک عدد ادم نفهم زنگ خونمون رو زد! حال بد تعریف کردنی نیس!

روحیمون ترکید با دیدنش!

با دعوا رفتیم عروسی!

سعی کردم به هیچی فک نکنم نمیخواستم حالم بد باشه! اصلا چرا باید ادم حالش بد باشه!!!

بعد از شام پریدم وسط اونقد رقصیدم اونقد جیغ زدم مهسا هی میگفت واسه عروسی داداشت چی میکنی دیگه! و من فقد میخندیدم!

مامانش همش داشت نیگام میکرد!به شدت معذب بودم!ولی خو من معذب بودنم با نبودنم فرق ان چنانی نداره :)))

خلاصه وقتی قاطی شد من مثل ادم نشستم سر جام...هر مدتی یه بار ریز میومدم!

دیدم بابامم هی ریز میاد...!نفهمیدم چرا اینکارو کردم ولی بابامو بلند کردم با هم دوتایی میرقصیدم احسان هم به صورت نشسته همراهیمون میکرد!
اغا ما بین صندلیا بودیم! استیجه پر بود ادم!

یهو دیدیم فیلم برداره چرخید اومد از من و بابا فیلم گرفتن!من مرده بودم از خنده!!!

خلاصه که خیلی خوب بود!عالی بود ینی!

خیلی دلتنگ محدثه و سارام....دلم واسه خنده هام با اونا خیلی تنگ شده...!

معلوم نیست کی میخوام شروع کنم به خوندن!گمونم از شنبه؟ :)))

مبینا :))

۲۲ تیر ۹۵ ، ۰۲:۱۲

مبینا و احسان

به نام خالق لبخند ها

این مدت یه سری درگیری الکی واسه خودم درست کرده بودم! و شده بودن دغدغه هام! ولی اینو فهمیدم که یه سری چیزا رو من دیگه نمیتونم کاری کنم!

دیگه دست من نیست! پس چرا الکی جوش بزنم!؟

امروز دایی احمد و زندایی و خاله و شوهرش اومدن خونمون....خیلی حرفا زده شد.و من به این نتیجه رسیدم که درست اینه...درست ترین چیزه دنیا یه مفهوم قشنگه به اسم خانواده.و فهمیدم میشه کنار خانواده همه چیزو داشت...فقد من الکی دارم همه چیز رو سخت میکنم

با احسان رفتیم دور دور...چقد درد و دل کرد و چقد حرفا زد که به دردم خورد...

گاهی هیچ ریسکی به اندازه ی پاکی ادم نمی ارزه...

بهش گفتم چرا ادما جواب خوبیاشونو نمیگیرن

بم گفت ادما جواب خوبیاشونو میگیرن ولی نمیبینن!

راست میگه...و ما هر چیزی داریم از همیناس...چقد من ناشکر بودم...

امشب فهمیدم میشه با کسی حرف زد و پاک موند

میشخ درست بود!

امشب فهمیدم خیلی از چیزایی که تا حالا انجام دادم چقد به نفعم بوده...

امشب فهمیدم بیشتر از همیشه باید شکر خدا رو کنم

امشب فهمیدم چقدر الکی قدر لحظه ها و حال خوبم کنار مامانم اینا رو ندونستم...

فکر درست همینه...همینی که الان تو ذهنمه،،.کار درست همینه...

پس لتس گو!

مبینا :)

۲۱ تیر ۹۵ ، ۰۰:۳۵

زندگیم

یه مشت پله رو رفتم تا برسم بهش....به کسی که نفسم به نفسش بنده...تو چشماش زل زدم...باورم نمیشد باورم نمیشد اینجوری حرف بزنه....اشکام حلقه زده بود تو چشمم....ولی گفتم...هر چی به ذهنم رسید رو بهش گفتم...داد زدم...

این قلب لعنتیم انگار اسباب بازیه که هر دفعه درد میگیره....

چرا باهاش اینجوری حرف زدم...چقد الان باید از دستم ناراحت باشه...ولی خب اشتباه کرده...یه اشتباهه بزرگ...یه اشتباه که توانشو دوساله داریم پس میدیم پس لرزه هاش داره زندگیمون رو تکون میده...

غرور مامانم که شکست بخاطر تو بود...غرور من...غرور احسان...غرور محسن....

تو که زندگیمی...دنیامی...میدونی عاشقتم پرا سرم داد زدی....بخاطر یه 7 پشت غریبه....چرا سر محسن سر احسان سر مامان داد زدی؟ بخاطر اشتباهت؟

قلب مهربون تو الان چطوره؟ تو هم قلبت درد میکنه....اخ که چقد دوست دارم باز همون پله ها رو رد کنم بیام پیشت فقد سرمو بذارم رو قلبت....بهت بگم اینا همش خواب بود...بهت بگم بابایی تموم شد! بهت بگم همه ادما خوب شدن..دیگه کسی نامرد نیس...باز بخندی....باز قر بدی....

خدایا کی تموم میشه فقد....نمیخوام ناشکری کنم...شکرت خدایا....فقد بم بگو کی تموم میشه این سختیا؟

کی قراره ما هم قشنگی ببینیم؟

مبینا :(

۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۱:۵۳

سفر دو روزه به اهواز

به نام خالق لبخند ها

سلام :)

ما یه سفر سوپر کولی به اهواز داشتیم!

من و مامان و احسان و بابا! 4 تایی پنجشنبه صبح رفتیم اهواز! اول رفتیم خونه خاله مریم! کلی بابا امیرحسین رو اذیت کرد! من و امیر هم سنیم بچه که بودیم امیر دماغمو تو عروسی گاز گرفت! حالا هر وقت بابام میبیندش اینو به روش میاره! خب طبیعتا هر دومون رو هم معذب میکنه!! از من بدتر امیر! بچهبمسلمونمون! :)) ما که نفهمیدیم چه جوری یهویی از رقص بندری و پایه بودن قلیون و اینا ورق برگشت شد نماز و نوحه و مسجد!!

وای من روانی عمو بهروزم...ینی کلا من ارتباطم با عمو های این مدلی خیلی خوبهه! واقعا با شعور و مهربونه!

عصر همه با هم رفتیم کنار کارون قدم زدن...وای که داشتیم میمردیم از بس گرم بود...ولی 1 ساعت پیاده روی کردیم.تو این مسافرت من و احسان خیلی با هم خوب شده بودیم! کلی ازش عکس گرفتم :))

بعد هم رفتیم خونه خاله فرزانه...وای که اونجا عالی بود! اسماعیل و شیرین و تارا و من و احسان کلی با هم کل کل و شوخی و خنده...

وای اسماعیل خیلی با مزا شده بود قیافه اش! سیبیل گذاشته بود! اصلا اسمش به قیافه ی بورش نمیاد :) رفته بود باشگاه بدن رو هم رو فرم انداخته بود هی ما اذیتش میکردیم...کلی با کمک هم دوستاشو لوله کردیم!

شب تا صبح هم که جمع سه تایی من و شیرین و تارا بیدار بودیم..وای که چقد خوشحال بودم از اینکه تارا از کرج اومده بود اهواز...

صبح با صدای خاله مریم از خواب بیدار شدم صبونه نخورده بودیم سرو کله ی پریسا هم پیداش شد...وای که چقد من این بشر رو دوست دارم...

خلاصه ما هم برداشتیم با پریسا و اسماعیل و محمد و احسان و شیرین و تارا با ماشین بابام رفتیم اهواز گردی!

کلی تو راه رقصیدیم...رفتیم بستنی صمد! قرار شد همه ابمیوه بخوریم....که انتخاب من ینی طالبی بستنی از همه عالی تر بود! البته نفمیدیم چی شد..بس که این لیوانا دست به دست همه میچرخید فقد...از دهن این به دهن اون! چه سوتی قشنگی هم داداشم داد!

تو ماشین هم کلی عکس گرفتیم! در واقع انقد هوا داغون بود که نمیتونستیم از ماشین پیاده شیم!

بعدم رفتیم خونه خاله مژگان...

اونجا کلی با صدرا بازی کردم...پسرک دوست داشتنی! نمیدونم چرا شبیه چینیا شده بود!

دیدن این دختر خاله هام که اهواز زندگی میکنن خیلی بهم انرژی میده...خیلی دوست داشتنی و با محبت ان...گذر زمان کنارشون حس نمیشه...اگه هدی و ممدرضا مسافرت نمیبودن که عالی میشد...

شوهر خاله مژی سیده...به هممون عیدی داد...

عمو یعقوب شوهر خاله فرزانه هم کلی از نقاشیاشو نشونم داد....

جای خاله مرجان مامان تارا خیلی خالی بود

چقد راضیم از اینکه بابا اینا رو مجبور کردم بریم اهواز.. :)

مبینا :)

۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۲:۰۳

فرنار

به نام خالق لبخند ها

خواستم راجبش فردا بنویسم...ولی طاقت نیوردم

یه شب که خیلی تاریکه پیداش میشه با یه کلمه بیداری؟

و شروع میشه نگفته های چند ماه گفته میشه...یه حرفایی میگه که لبخند و گریه رو با هم تو صورتت میاره...

دوست داری از همین فاصله هم بغلش کنی

ولی لعنتی لعنتی یه چیز تو مغزت وول میخوره نمیذاره از لحظه ات استفاده کنی : یه روزی دوباره میره....

مثه همه که میرن...چرا هیچ کی نمیمونه واقعا؟

دیشب یه حس خیلی خوب داشتم...یه حسی که....وای هنوزم قفلم :)

فرناز یکی بود ک عجیب سر و کله اش تو زندگیم پیدا شد....و عجیب شد اینی که الان هس....مثه هیچ کدوم از دوستیام نبود....نمیدونم نمیدونم اون چقد به من اعتماد داره ولی یه حس اعتماد عجیبی بهش دارم...

چقد برای فردا حرف هس واسه گفتن....واسه شنیدن...

مبینا :)

۱۲ تیر ۹۵ ، ۰۲:۱۷

یک کلام!

به نام خالق لبخند ها

میخواستم که اون روزا رو بنویسم!ولی تصمیم گرفتم ننویسم!روزای بد رو نمیخوام تکرار کنم واسه خودم!

یک کلام میخوام شروع کنم!

میخوام با این قانون برم جلو E=MC^2  میرم جلو :)

جاذبه ینی این نه از درخت افتادن یه سیب!

پیش به سوی +1

مبینا :)

پ.ن:دوستایی مثل شاهین عالین :) لامصب ناخواسته هم سیگنال میده :))

به نام خالق لبخند ها

دو شنبه 24 خرداد:

امشب از همون شباس...همون شبا که دوست دارم باشه...چقدر بی معرفتن ادما و چقدر نامهربون...امشب نباید گوشیم پیشم باشهو الا گند میزنم...

کاش یه گوشه از این کره ی خاکی کسی بود که ته دلش منو دوست داشته باشه...

باید مثل خرس درس بخونی...میفهمی؟؟؟؟

سه شنبه 25 خرداد:

از نو  از همه بیشتر حالم بهم میخوره...تو که انقدر عوضی لنقدر بی معرفتی...حالم بهم میخوره...از کسایی مثل تو که منو ندید میگیرن حالم بهم میخورهاز اونایی که مثل تو دروغ میگن...منه لعنتی چرا بهت پیام دادم؟چرا اخه؟؟؟

حالم بهم میخوره ازت از تو از تمام ادما...حالم از این شهر کثیف بهم میخوره....کی بشه برم...فرار کنم...بوی تعفن ادماش داره حالم رو بهم میزنه

ببین عوضی من هیچ وقت محتاج ادمی مثل تو نبودم...کسی مثل تو پر مدعا و تو خالی...که اندازه یه پشه هم نمیتونه فک کنه...از ذهنم گمشو بیرون

اه...

چهارشنبه 26 خرداد:

امروز ارامش دارم امروز حالم خوبه.

حس قشنگیه که نه درسات برات مهم باشن نه ادم غریبه ها...

اروم بودن رو دوست دارم...این سکوت...این ارامشو دوست دارم...پاک بودنو دوست دارم...این شیشه خورده نداشتن رو...

امروز به این نتیجه رسیدم که اگه یه روزی یه روزی بخوام عاشق بشم عاشق کسی میشم که منو بفهمه...حرفام رو بفهمه..منو کامل کنه...من دنیال ارامشم...دنبال معنای واقعی این کره خاکی

اما نیست!اینا رو نگفتم که بگم من الان خیلی به این قضیه فک میکنم نه!فقد به ذهنم اومد و باید مینوشتم....

ازدواجی که اینجوری نباشه یه خودکشیه خودکشی که دیگران براش جشن میگیرن...

پنجشنبه 27 خرداد:

تو ذهنم پر از سوال مختلفه که دوست دارم یه جایی خالیشون کنم...

.

.

.

وای چقد علامت سوال خوش بحال اونا که تو زمان پیامبر یا اماما بودن ازشون سوالاشون رو پرسیدن

نمیدونم شاید اون موقع هم این جوابم بود که باید خودت حسش کنی..

شنبه 29 خرداد:

حالم اصلا خوب نیست اصلا!!کاش میفهمید...کاش میفهمید...

چقدر خستم از این همه ادم که هیچ کدومشون یه اپسیلون هم از منو درک ندارن...

گاهی ادم یه چیزایی رو میفهمه که قبلا خدا میخواست اینا رو بهش بفهمونه ولی اون نمیفهمید..

نتیجه : تو باید از ادما دور شی دور تر و دورتر

از نظر من کسی که بتونه و روزه نگیر بدترین ادم...

بلک لیستم پر شده از ادمایی که دیگه حتی نمیخوام ببینمشون..

یکشنبه 30 خرداد:

وقتی جهان از ریشه ی جهنم

و آدم از عدم

و سعی از ریشه های یاس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده در حرف

کفتار را به کفتر تبدیل میکند

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بی تفاوتی مثل نان دل بست

نان را از  هر طرف بخوانی نان است


دوشنبه 31 خرداد:

امروز با اینکه مشکلات کم نبود ولی یه آرامش عجیب داشتم ! و چقدر راضی بودم از اینکه فوش ندادم و صبر کردم

ولی از یک کاری که کردم ناراحتم...از اینکه سر مامان بزرگم داد زدم...باید حتما ازش عذر خواهی میکردم

گاهی ادما  تو یه شرایط خیلی سخت قرار میگیرن ولی قرار نیست بزرگی خدا رو فراموش کنن

راستش اصلا نفهمیدم چی شد که دیشب کارم به بیمارستان کشید...نفهمیدم از چی عصبی شده بودم...از اون مرده..از اینده ترسیدن ... یا از اعتماد بی جای خود....نمیدونم برای کدومش بود ولی برای هر چی بود حالم رو بهم ریخته بود!

ولی الان قلبم از همیشه اروم تر میزنه

توذهنم انقد با خودم حرف زدم که مغزم درد میکنه...ولی خب خیلی بهتر از حرف زدن با یه سری ادماس...شاید همین اینترنت نداشتن الان هم از بهترین نعمت هاست...


سه شنبه 21 خرداد:

راستش امروز حرف دارما!اما دل و دماغ تعریف کردن ندارم...

یه ذره گیجم که کدوم کارم درسته...ولی جوابشو خواهم گرفت..

خوشحالم که دیروز صبح مامانم باهام درد و دل کرد یه حس خاص گرفتم

نا امیدم از زمین و از زمان

پاسخم نه این نه آن...نمی دهد!

...

روز های بعد در پست های بعد...

مبینا :)