خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها

۱۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۲ خرداد ۹۵ ، ۰۵:۰۱

من جمله پست های فی البداهه

به نام خالق لبخند ها

به یه حس خلا نزدیکم

یه حس خاصیه...احساس میکنم وقتشه از دور بایستم و نگا کنم....وقت همون دور رفتنه

یه حسی بهم میگه باید برم یه جایی تنها و بدون هیچ چیزی یک ساعتی رو فکر کنم...یه خلوت میخوام

دوست دارم بتونم ازش بنویسم ک چقد وجودمو پر کرده و داره ذره ذره خودشو بهم میشناسونه...ولی میترسم که....فقد میتونم بگم حتی از رگ گردن هم نزدیکتره

نباید اینجو بنویسم...فقد یکم ازش نوشتم که هر وقت اینجا رو مرور کردم یادم باشه یه سر به نوشته هام بزنم

پ.ن:لعنتی همیشه نقاشی ارامش بخشه...البته اگه این جیرجیرک های لعنتی بذارن که ارامشی حس شه....روانیم کردن

مبینا :)

۲۲ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۴۳

خط خطی

به نام خالق لبخند ها

مغزم بسی خط خطیه....نمیدونم از کجا بنویسم ولی میخوام بنویسم تا یه سر و سامونی به این بایگانی نا مرتب بدم

1. حسین! بازم دیشب خواب حسین رو دیدم...معلوم نیست اصن دلیل این همه خوابش رو دیدن چیه...! امشب هم تو باغ هی میرفتم پیشش باش حرف بزنم هی میرفت یه ور دیگه ! یا باهاش حرف میزدم جوابمو نمیداد! بهش گفتم چرا این مدلی تو! گفت میخوای اهنگ ساسی مانکن بذارم برقصیم؟ اصن حالش خوب نبود! به شدت حس میکردم از اینکه من جلو چشمم کلافه اس! انگار یه چی یادش می اوردم که بدش می اومد! خیلی دوسش دارم! اندازه ی داداشام...و خیلی باهام قبلنا مهربون تر از این حرفا بود...نمیدونم چش شده...و از اینکه نمیتونم کمکش کنم عصبیم

2.نگین: میدونستم زمان صلح زیاد طول نمیکشه....اه....نمیفمم ک چرا واسم مهمه! نمیفمم چرا عصابم رو بهم میریزه این قضیه....باید کشیدش این درد رو تا بی حس شی

3.بعد پنجم:خودش بود همون چیزی ک یهو به ذهنم رسیده بود درست از اب دراومد! امشب داداش علی رو دیوونه کردم بس که ازش سوال بپرسم...و چقدر صبورانه جوابم رو میداد! و چقدر تشویقم میکرد که بیشتر بپرسم

4.منقلب :خب تازه اشنا شدم باهاش...طبیعیه ک ندونم باید چیکار کنم در همچین مواقعی...ولی وقتی نمیدونم باید چیکار کنم عصبی میشم...عصبی تر میشم که با حرفام کسی رو ناراحت کنم...اونم کسی مثل تو رو...قاطی کردم...

5.اشنای قدیمی: جواب نداد پیامم رو...و 8 ساعت داره از اون موقع میگذره....یه حس خیلی بدیه که فکر کنی همه جا اضافه ای و کسی دوست نداره باشی

6.درس:گیجم نمیدونم باید از کجا شروع کنم و چی بخونم! گیج گیجم راجبش

7.داداشا:رفتار داداش محسن رو روانم رژه میره...احسان هم که من شدم واسش یه دلقک که بخندونمش

ولی باغ خوش گذشت...تولد خاله بود و کلی داداش علی شوخی کرد....و بابا خندید!کلی هم شنا کردیم همگی! اب هم رفت تو گوشم! پدرم در اومد!

میخوام فردامو قشنگ تر بسازم....میخوام بیشتر تو لحظه باشم...میخوام بیشتر قدر فرصت هامو بدونم

هنوزم حرف دارما.....ولی دیگه گفتن یا نگفتنش هیچ فرق و فایده ای نداره خب!

مبینا :)

پ.ن: سخت ترین لحظه های زندگی اون لحظه هایی که عقلت بهت دو حرف میزنه! که تو نمیدونی به کدومش عمل کنی

۲۰ خرداد ۹۵ ، ۰۵:۰۴

سکوت درد دار :)

به نام خالق لبخند ها

اینکه چقد این حرف نزدن حالمو خوب میکنه بماند

اینکه چقد این دوری اروم ترم میکنه بماند

اینکه چقد تایم بیشتری دارم بماند

اینکه چقد عذاب کشیدم این چند روز هم بماند 

اما از این یکی نمیتونم بگذرم! تو ته تاریکی یکی پیدا بشه ک تنهایی نگذرونی این تاریک رو عجیبه....اینکه یکی ک خیلی بات معمولی بوده انقد باهاش احساس صمیمیت کنی ک هر چی تو دلت هس رو بگی عجیبه!

ولی فک نمیکنم این عجیب باشه ک درد داره حتی این بودنه هم درد داره! چون یاده رفتنش ک میافتی دردت میگیره! شایدم رفتنت!

حق دارم ک بترسم مگه نه؟

ببین مرسی ک با بودنت نذاشتی تنهایی بگذرونم این دو شب رو...مرسی ک همیشه انقد مهربونی...میدونم نباید بهت زیاد نزدیک شم! چون این شعار منه که نزدیکی زیاد دوری میاره...

ولی یه چیزی رو میدونستی؟ بین این همه دوستایی که داشتم و دارم  تو تنها دختری هستی که اخلاقیاتت یکم شبیه منه....حداقل اون همه تفاوت حس نمیشه :)

پ.ن:شاید نباید مینوشتم شاید نباید میخوندی....ولی قول دادی پشیمونم نکنی :)

مبینا :)

۱۸ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۲۵

هیجانی :)

به نام خالق لبخند ها

خب امروز همون روز هیجانی بود ک  انتظارش رو داشتم

صبح بیدار شدم کمک مامان و غذا درس کردیم و خونه مرتب کردیم و هووو کلی کار

بعد از دعوا میچسبه اینجوری نزدیک شدن :))

خلاصه عصر اماده شدم...وقتی ارایشم تموم شد بابا موند با لبخند نیگام کرد بعد اومد بوسیدم گفت دختر منی دیگه :)

بعدم رفتم خونه نازی اینا...

نازی دید منو گفت بیا بریم تو اتاق کارت دارم :)) ینی مرده بودم!

سریع چادر و مانتو و اینا رو دراوردم و د برو ک رفتیم!

انقد رقصیدم انقد جیغ زدم انقد موهامو چرخوندم ک سرم الان ب شدت درد میکنه!

ولی خیلی خوش گذشت خیلییی

کلی انرژی خالی کردم!

البته بگمااا از هایپای سفارش نگین خانم بود ک انقد وحشی شده بودیم :))

نگین رو وقتی دیدم پریدم بغلش....دلم نمیخواست هیچی بگم! فقد میخواستم بغلش کنم!

یه لحظه هایی تو زندگیم هس ک دوس ندارم هیچ کی ازش بدونه مثل دیشب ولی دیشب تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به نگین! نمیخواستم باهاش حرف بزنم ولی بهش زنگ زدم...!

اس ام اس  دیشبش حالمو خوب کرد! کاش واقعی میبود!

تو همایش ناصحی وقتی میگفت باید دوستایی داشته باشید ک به درس تشویقتون کنن من لبخند از رو لبم کنار نمیرف....چون تو رو داشتم دیوونه :)

امروز نازی ، فت مبینا این عکساتو بذاری اینستا دو روزه شاخ اینستا میشی ! خندیدم و به  حرف صبحم فک کردم ک به مامان گفتم!

ب مامان گفتم مامان میدونی چیه بدبختی اینجاس من همونقد که پتانسیل اینو دارم ک ادم خوبی باشم پتانسیلشم دارم که بد باشم! و فکر میکنم اینجور خوبی ها ارزشمند تره! چون خیلی دارم تلاش میکنم که بده نباشم! در هر صورتی!

پ.ن:زبون تندی دارم...پر از کنایه! هیچ وقت منفجرم نکنید :) چون وقتی دارم این حرفا رو میگم خودمم زجر میکشم از اینکه میدونم طرفم چقد ناراحت میشه

خدایا شکرت...بابت روز قشنگی که داشتم

مبینا :)

۱۶ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۳۹

the end

به نام خالق لبخند ها

خب بالاخره امتحانا هم تموم شد!

فکر میکردم ک وقتی تموم بشه یه حس شادی زیادی دارم...ولی الان حسم فوق معمولیه :|

با بچه ها رفتیم بیت!

ولی خوش نگذشت! دیشب با بابایی بیشتر خوش میگذشت

با اینکه یه سری از دوستامو خیلی دوست دارم ولی حس میکنم کافه رفتن فقد مخصوص یه عده ی خاصه...نه همه دوستات!

با بقیه باید یه جوری دیگه خوش باشی

از اینکه خوابام بهم ریخته ک هیچی نگم....افتضاح کم خواب شدم

هر چیزی یه روزی تموم میشه...

مثل  حال دیشبم...

مثل حست به دور و بریات

مثل دوستیا

مثل کنکور

مثل....دنیا

تموم میشه

P.n: in the end ervry thing is okay.if its not okay, then its not the end

۱۵ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۳۸

جانه مریم :)

به نام خالق لبخند ها

خیره شده بود به گوشه ی دیوارو موسیقی بی کلام جان مریم رو گوش میکرد...یه بار.... دو بار...سه بار....

و دوباره از اول

این ریتم ارومش میکرد.....چشماشو روی هم فشار داد...میخواست یادش بیاره تو بچگیاش تصورش از 17 سالگی که الان داره سپریش میکنه چه شکلی بود؟

یه لبخند نشست کنج لبش....اون موقع ها فکر میکرد تو 17 سالگیش یه دختر خندونه که دنیا رو بهم میریزه !یواشکی رانندگی میکنه و رشته اش تجربیه...میخواست چراح قلب بشه!از اینکه قلب مردمتو دستش باشه و از اینکار یه حس خوب داشت...بچه تر که بود از هیچ چیزی نمیترسید!بچه تر که بود فکر میکرد تو 17 سالگیش یه دختردرس خون میشه که همه نمره هاش خوبه!فکر میکرد احتمالا تو اون سن یه نفر هس که دیوونه وار دوستش داشته باشه تا ارومش کنه....

چشماشو باز کرد دوباره به همون کنج خیره شد!به وضعیتش فکر کرد!الان تو همون 17 سالگی بود ولی با شرایطی متفاوت....خندون بود ولی اون خنده ای که صبح همه بهش حسودیشون میشه شب تبدیل میشد به سردرد و داد وبیداد برای اینکه عاشق باباش بود.....بازم دنیا رو بهم میریخت هم با شوخیاش همه با گریه هاش! به قول داداشش هیچ وقت حد وسط نداشت!یا شاده شاد بود یا...!

رانندگی میکرد ولی کم و با اجازه و کنار پدرش...تو این موضوع دیگه شیطنت نمیکرد!هنوزم عاشق هیجان بود و معمولا وقتی که پشت رل بود باباش داد میزد هی دختر ارومتر چیه انقد گاز میدی!؟

رشته اش ریاضی بود :) با کلی حس خوب نسبت به این رشته....اون دیگه از اینکه قلب مردم رو تودستش بگیره یا اینکه مته کنه تو مغز بقیه لذت نمیبرد....همه چیز از اونجایی شروع شد که باباش مریض شد....همون موقع که تنها پدر و ختری تو یه اتاق بودن و دختر داشت به نماز خوندن باباش نیگا میکرد...همون موقع بود که باباش تو سجده گریه اش گرفت و نتونست بلند شه....همون موقع که دختر جیغ کشید...همون موقع که داشت دیوونه میشد...همون موقع وقتی دید دکترا نمیتونن قلب باباشو مثل قبل کنن از هر چی دکتر و دارو مریضی متنفر شد....اون روحیه ای نداشت که بتونه با این چیزا کنار بیاد...اونم مثل باباش همیشه میخندید....

همون موقع بود که یه ترس بزرگ پیدا کرد.....باباش.....زندگیش....یه مدت بعد این ترس بزرگ تر شد و شد مامان و باباش....ترس یک دقیقه ندیدنشون دیوونه اش میکرد...برا همین وقتایی که برای اونا اختصاص میداد رو دو برابر کرد....همه جا باهاشون میرفت و همیشه سعی میکرد یه جوری باشه باهاشون که انگار هم سنن!با اینکه 30 سال اختلاف سنی داشت باهاش!

درس خوندنش به طرز شدیدی عوض شده بود!هنوزم وقتی یکم تلاش میکرد نتیجه اشو میدید!ولی کو تا تلاش میکرد!

تو این سنش هیچ کسی رو نداشت که دیوونه وار دوسش داشته باشه و دیگه حتی از این دوست داشتن ها هم میترسید!دیگه یه هیچ کسی اعتماد نداشت...و بنظرش هیچ کسی نبود که راست بگه.....اروم شدنش هم باید خودش انجام میداد....با یه اهنگی مثل جانه مریم...

مبینا :)

۱۴ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۳۳

بٌعد پنجم :)

به نام خالق لبخند ها

خب بعد از یه مدت زیادی میخوام بنویسم...یه مدتی بود که حسابی حالم گرفته بود.ولی الان خوبم!

اونقد حرفا تو دلم تلنبار شده بود که فقد میخواستم یه دوست کنارم باشه و حرفامو بشنوه....هر موضوعیش یه داستان بود!

برای همین به نگین گفتم که باید تنها باشیم!چون با وجود دوستایی که تو مدرسه مدام دورمون بودن نمیشد حرف بزنیم!

کافه رفتن رو باهاش دوست دارم!یه ارامشه خاصی داره!انگار راحت تر میشه تو چشماش نگاه کرد!

نمیدونم خوبه یا بد!ولی دارم وابسته اش میشم!وابسته ی دوستی که نمیدونم تا کی دووام میاره!نمیدونم چقدر محکم میمونه!

وقتی نشستیم شروع کردیم به حرف زدن!هم اون گفت و هم من!ولی من نصف حرفامو ریختم تو چشمام!فقد خواستم یکم نگاش کنم تا از حرفام کم بشه!

و شد!

و سبک شدم!

میدونی هر باری که با هم تنها میشیم حس میکنم قراره یه کاری انجام بدیم که یه تاثیری روی کل ادما میذاره ! حس میکنم برای همینه که دوستی پر از دعوامون دوباره ترمیم میشه!

تمام لحظاتی که تو کافه بودم رو قبلا دیده بودم!و واکنش بعدی افراد رو میدونستم!جز به جزش دقیق یادم بود!

و این یه زنگ خطره واسم!

راستش من با این همه اجتماعی بودنم کم میتونم دوستی رو پیدا کنم که همه حرفام رو بهش بگم یا خودمو زیاد درگیرش کنم!خیلی تو این موضوع ضعیفم!ولی نگین از تمام این مرز ها گذشته!و مونده!و بدیش اینجاس که اون برعکس من که نمیتونم زیاد دوست اینجوری پیدا کنم تو این کار خیلی موفقه....و این یعنی ترس!

حس عجیبی دارم این روزا

باورم نمیشه که انقدر خدا نزدیکه....باورم نمیشه....

کاش میشد بیشتر حرف زد...!



پ.ن:

با تو هر چیزی میچسبه حتی کارای غیر عادی

منو تو همو دوست داریم نداریم بینمون چیز مادی


پ.ن2:چرا از علاقم به تو کم نمیشه

پر از خاطرات تو میشم همیشه

به غیر تو از هر کی دل کنده بودم

من از اول بازی بازنده بودم


پ.ن 3: منتظر دو روز هیجانی که در پیش دارم هستم!

مهمونی با این دیوونه از بهترینای روزگاره!

مبینا :)

۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۳۴

اجباری

همیشه با خودم فکر میکردم که چرا دخترا اجباری یا همون سربازی نمیرن!

امروز به این نتیجه رسیدم که به دنیا اومدن دخترا خودش ورود به یه اجباریه!

جبر زندگی حالم ازت بهم میخوره...

۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۵۴

مثل شادی کم مثل خنده کوتاه

به نام خالق لبخند ها

نمیتونم بدی ادم ها رو هضم کنم...نمیتونم فکر کنم این ادمایی که جلوم انقد مهربون و خنده رو ان بد باشن...نمیتونم باور کنم دنیا داره زشت میشه زشت و زشت تر

حس میکنم پر از حرفم که باید بنویسم ولی...

باید خیلی خودخواه باشم که تو این شرایط به ارزو هام فکر کنم!باید خیلی پست باشم که به این کارام ادامه بدم!همه که نباید به ارزوهاشون برسن؟شاید ارزو واسه نرسیدنه!شاید با تغییراتی که میخوام ایجاد کنم هم بشه که به ارزو هام برسم!نمیدونم....هیچی رو نمیدونم!

بدیش اینجاس که هیچ کاری نمیتونم بکنم!

نه من

نه مامان

نه محسن

نه احسان!

همه چیزا به بابا بستگی داره که فقد داره لج میکنه!دلش نمیخواد فکر کنه که خوبی رو باید یه جایی تموم کنه!

و زندگی تو هم گره میخوره تا میشه یه گره ی کور!

کاش میشد جای اینکه دیشب تا 3 با احسان حرف بزنم و غصه بخورم تا 3 باهاش میخندیدم و از چیزای خوب حرف میزدم!

کاش جای این سکوت و بغض لعنتیم میتونستم باز مسخره بازی کنم!

کاش یکم فقد یکم تغییری بوجود می اومد!

کاش خنده و شادی به کوتاهی یه کلاس و یه ماجرا نبود!

احساس میکنم از پول متنفرم!

به این فکر کردم شاید این موقعیت برای من بوجود اومد تا وقتی عمو با بغض بهم میگه جلو زن و بچه اش شرمنده اس و یه وقتایی تو جیبش پول نیس من بتونم با تمام وجودم درکش کنم!شاید باید این سختی ها رو با گوشت و پوستم درک کنم تا اگه یه روزی به جایی رسیدم این حس این روزام یادم نره!

هم درد سیلی بمونه هم سرخیش!که وقتی به یکی میگم بابا منم میفهمم پول نداشتن یعنی چی بگه برو بابا!تو با وجود فلان و فلان و فلان کی منو درک میکنی!که شاید هم راست بگه!

فقد حرف شاهین تو سرمه!اینا فرایندایی که من  رو به اون چیزی که باید تبدیل کنه!

من واقعی چه شکلیه؟؟

دیروز تو کلاس جمع بندی یاد بار اولی افتادم که رفتم سر کلاسش!ازش بدم اومد!از خود راضی و بی مزه بود!دقیقا دیروز همون تکیه هاش رو تکرار کرد:خانم منو نگا نکن تو پیشونی من نیس کتابتو نیگا کن!

یا همه که مثل من خوشتیپ نیستن!!

ولی دیروز حس بدی دیگه بهش نداشتم!دیگه یه جورایی با شخصیتش کنار اومدم!و علاوه بر اینکه ازش بدم نمیاد حس میکنم یکی از اون دبیراییه که رفیق خوبیه!رفیق!میدونی چی میگم!؟؟ینی با دلسوزی میگه چیکار کن شوخیش رو میکنه و جدیت کافی رو هم داره!

وقتی باز سر کلاسش سوتی دادم و باهام شوخی کرد کل کلاس از خنده ترکیده بودن!من بدم نیومد اصلا!ولی ناصحی سریع گفت که من از دانش اموزاشم و نخبه های شهر :) شاید تو حرفاش پر از اغراق بود ولی باعث شد یه حس خوب  ازش بگیرم!

وقتی نگین رو تشویق میکردیم و ناصحی ازش تعریف میکرد یه حس خاص یه غرور خاص داشتم!انگاری که من مامانش بودم که به بچه اش افتخار میکنه :)

همونجا بودم که بابا زنگ زد و گوشی دست به دست چرخید...با بابا و تارا و شیرین و مامان حرف زدم!تارا و شیرین گفتن که شنیدن امتحانامون سخته و من فقد خندیدم!

شیرین بالاخره مدرکش رو گرفته بود و فک کنم همین روزا برمیگشت اهواز :) چه حس خوبی بود پایان نامه اش تموم شد بالاخره!

ولی این حس ها فقد واسه همون چند ساعت بود!و بس!

شاید باید باور کنم که تو مدرسه یه حس خفگی بد دارم!و من که عاشق مدرسه بودم فقد منتظرم از کنار ادما فرار کنم و برسم خونه!

خیلی بده که یه وقتایی اونقد یه جوری میشم که هیچ کس نمیتونه درکم کنه!


ببین فقد یه چیزی

کار رو خوبه خدا درست کنه و بس!

مبینا :|

۰۳ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۴۱

تصمیم

به نام خالق لبخند ها

من کلا ادم اینجوریم که یه مدتی یه باار تصمیم میگیرم فاصله بگیرم...از ادمای دورم...میخوام عادت نکنم....میخوام وقتی مثل الان باهام سرد شدن یخ نزنم 

من کلا اینجور ادمیم که یهویی تصمیم میگیرم چیکار کنم ولی برای این تصمیمی که یهویی به نتیجه میرسم و بیان میشه خیلی خیلی فکر میکنم

من کلا یه ادمیم که میخندم زیاد هم میخندم ولی از خنده ی مصنوعی متنفرم

من یه ادمیم که هی به همه احترام میذارم و در مقابل هیچ که نه ولی خیلی کم احترام میبینم

من کلا یه ادمیم که صمیمی های زندگیمم برام صمیمی نیستن 

من کلا یه ادمیم که با نقاشی و قدم زدن و شنا و حل کردن یه مسئله ریاضی خوشحال میشم!

من یه ادمیم که وقتی یه تصمیمی میگیرم حتی اگه تا پای مرگ هم برم روش وا میستم...

به یه جایی رسیدم که واقعا برام مهم نیست اگه 1 نمره غلط داشته باشم! چون من تلاشمو کردم و چیزیه که تموم شده.و میدونم این اتفاقا اتفاق نیس! ینی امکان نداره اتفاقی قدر مطلق نبینم! من به حکمت خدا اعتقاد دارم

اینکه هر روز بیدار و شی و از اطرافت یه انرژی بگیری و یه نکته بفهمی این ینی تو داری زندگی میکنی 

همیشه جز فانتزی هام بوده یه روز صبح زود بیدار شم و برای خودم سه میز صبحونه ی شیک بچینم با صدای رادیو صبحونه بخورم و یه روز خوبو شروع کنم...

دارم به این فکر میکنم که میتونم فردا این فانتزیمو واقعی کنم یا نه!

من یه زمانی فک میکردم که خیلی ادم سست اراده ای هستم! ولی فهمیدم اینجور نیس! چون من وقتی تصمیم میگیرم از چیزی دل بکنم یا یه کاری رو انجام بدم خیلی سریع انجامش میدم...اینکه دوری از یه سری ادما منو دلتنگ میکنه دلیل نمیشه که سست اراده باشم!

و دلیل این دلتنگی اینه که علی رغم اینکه همیشه اصرار دارم به کسی عادت نکنم و همیشه وقتی با کسی خوب هستم به وقتایی فکر میکنم که دیگه نیست ولی ته تهش یه حس وابستگی شدیدی با کسی پیدا میکنم که باهام مهربون باشه!

دست خودم نیت و من عاشق ادم های مهربونم

حتی وقتی مهربونا بد میشن نمیتونم تصورشون کنم!

علاوه بر اون من همیشه عاشق جمعی از ادمام که خنده و شادی رو به هر چیزی ترجیح میدن و من سعی در گسترش این واقعه دارم :)

دیروز یه متنی میخوندم نوشته بود چرا انقد اصرار داریم بگیم ما ادم های خاصی هستیم؟ مگه معمولی چشه؟

خیلی به این قضیه فکر کردم اخه هر کس تو باطن خودش این حس رو داره که یه سری کاراش خاص تر از بقیه اس! چه جوری اینو باید به خود قبولوند که تو معمولی و مثل بقیه ادما هستی! حداقل تا الان!

میدونی کی خاصه؟

کسی که هوش و ذهنش از تو کمتره ولی تلاشش از تو بیشتر یه جور به هدفه چسبیده که قشنگ برسه بهش و تو با دهن یه متر باز وامیستی نگا میکنی که عه! این چجوری اینکارو کرد؟ این یعنی خاص

بر عکس ادمایی مثل من که به خودشون مطمئنا  تهش تلاشی نمیکنن و....

بعضی ها هم هستن با اطمینان تلاش میکنن! این دسته بی برو بگرد موفقن :)

کلا از هر دری حرف زدم :)

حس سکوت این روزا و دوری از ادما رو دوست دارم

و من تصمیم گرفتم زندگیم رو یکم به اون ارامان شهرم متمایل تر کنم! یکم ارمانی که بد نیس؟

مبینا :)