خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها

۱۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۴۰

عادت

به نام خالق لبخندها

دستش میلرزید.نمیدونست باید چیکار کنه.شمارش رو تایپ کرده بود همه چی فقط منتظر لمس کردن یه کلید سبز بود.

با خودش مدام تکرار میکرد:

-اگه برنداشت؟؟

-اگه برداشت و گفت گمشو از زندگیم بیرون چییی؟

-اگه تحویلت نگرفت و باز شکوندت؟؟

-اگه...؟

همه نیروش رو جمع کرد یه بسم الله گفت کلید سبز رو لمس کرد

بوق اول

بوق دوم

صداش تو گوشش پیچید...الو؟

لبخند به لب دخترک برگشت.خون تو رگاش جریان گرفتو لپاش عین همیشه قرمز شد با صدای ارومی گفت: سلام خوبی؟

صدای پسرک ضعیف مرسی تو خوبی؟

دختر:صدات خیلی ضعیفه

پسر: یه لحظه واستا

دختر میخواست صداشو واضح بشنوه....میخواست صدای پسر رو با قلبش بشنوه.دختر عاشق بود!

دختر:میخواستم ازت عذر خواهی کنم! با اینکه همه حرفام راست و درست بود.ولی اگه ناراحتت کردم ببخشید

صدای مهربون پسرک تو گوشش پیچید: تو از طرف خودت میتونی حرف بزنی ولی از طرف کس دیگه نه!

لخند دخترک پررنگ تر شد یه امید دیگه گرفت دقیقا میدونست منظور پسرک چی بود! اون شبی که از هم جدا شده بودن دختر بهش گفته بود که میدونه پسره اصلا دوسش نداره...و پسر اونشب سکوت کرده بود

دختر  با اینکه میدونست ازش پرسید: منظورت با کدوم حرفاس دقیقا؟!

پسر:همون حرفا که اونشب بهم زدی! اشتباه کردی کارت زشت بود!

دختر با لبخند گفت:کار تو هم زشت بود!

پسر گفت:اره من اشتباه کردم میدونم!

دختر تو دلش قربون صدقه اش رفت! عاشق همین رفتارش بود که همه پسرا نداشتن! عاشق همین که با تموم غد بازی و غرورش اشتباهشو قبول میکرد! عاشق اینکه وقتی دعوای بدی هم با هم داشتن باز اخرش وقتی صدای هم رو میشنیدن نمیتونستن بد با هم حرف بزنن!

دختر بعد از چند ثانیه گفت: خلاصه نمیخواستم دلت ازم ناراحت باشه

پسر:نه قربونت این چه حرفیه

توی دل دخترک اشوب بود....گونه هاش میدون جنگ و خونریزی بس که قرمز بود

پسر انگار هنوز حرف داشت ولی نمیگفت و دختر یا اینکه دلش میخواست ساعت ها صدای نفس کشیونش رو گوش بده اروم گفت : خب دیگه کاری نداری؟

پسر چند ثانیه ای سکوت کرد انگار اون هم نمیخواست این مکالمه تموم شه اما اروم گفت نه! سلام برسون

دختر اروم خدافظی کرد و منتظر شد تا پسرک قطع کنه.

اروم توی دلش خدا رو شکر کرد! از اینکه پسر اونو ضایع نکرد از اینکه تونست یه بار دیگه به صدایی که مدت ها به هر روز شنیدنش عادت کرده بود گوش کنه....

مدام به گوشیش نگاه میکرد و منتظر پیامی برای شروع دوباره ی پسر بود

اما دخترک نمیدونست که پسر هم دقیقا منتظر همین پیام بود و ....

دختر خوب میدونست بهش عادت کرده و انکارش برای خودش و اون بی فایده بود و پسر میدونست با وجود همه تفاوت هایی که با هم دارن یه قانونی بینشون به اسم جاذبه هست که هیچ وقت نمیتونه منکرش بشه....پسر نمیدونست که اونم دلش برای دخترک لپ قرمزی و خندون میتپه...

مبینا :)

۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۵۲

خندهات :)

-یه چیزیو میدونستی؟
+چیو؟
-اینکه خندهات خیلی قشنگه!
خنده...
-یه جور ارامشو بیخیالی توشه!یه جور شادی واقعی انگاری که هیچ دردی نداری!
+معلومه که هر ادمی یه دردی داره!خنده و درد هیچ ربطی بهم ندارن!
-ادما وقتی ناراحتیشون میزنه بالا دیگه نمیخندن!
+اشتباه نکن من وقتی ناراحتیم میزنه بالا میخندم!میخوام به دنیا بگم زکی :)
مبینا:)
۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۴۲

جهان :)

به نام خالق لبخند ها

همه دور هم جمع بودیم...هر کی از یه دری حرف مزد

به حرفاشون گوش کردم

-بابا این اختلاص ها همه زیر سر....!! فلانی 200 میلیارد اختلاص میکنه راست راست راه میره

-گفتن دستگیر شدن که!!

-نه بابا رفیقم تو وزارته گفت دستگیر نشده!

-با این پولا چیکار میکنن؟

....

سرمو چرخوندم سمت خانوما که یه حلقه درست کرده بودن

-اره ببین اون ارایشگاهه که رفتی ابروهاتو نازک کرده

-عزیزم چقد تو از مد دورییی!

-اخه شوهرم میگفت این مدل ابرو بیشتر بهم میاد!
....

سرمو میچرخوندم یه جوونا کمی اونور ترن!

-بابا پسر فلانی تا امروز تو روستا داشت خر سواری میکرد!الان پورش زیر پاشه!

-اره بابا اینا یه عده روستایی بودن که زمیناشون افتاد جای مرغوب شهر و شدن میلیاردر!

-حالا این باباهه کارش چیه؟

-کار؟؟هر روز شهرداریه زمینا رو سند میزنه بعد میفروشه!

-زمین خواره دیگه!

....

چقد بحثای مزخرفی!اونور تر بابام نشسته پیش رفیقاش!

-فکرشم نمیکردم بعد از این همه سال محبت بردارم بیاد تو چشمام زل بزنه بگه من تا اینجا برات خر حمالی کردم!

-علیرضا؟؟اون خب فقد از حجره ی تو پول میبرد هیچ کاری هم نمیکرد!

-نمیدونم چرا به هرکی محبیت میکنی اینجوری میشه!این از این بردارم اونم از اون یکی!که دامادش راست راست تو صورتم برمیگرده میگه یه کاری میکنم که سکته رو بزنی!

-تف تو این دنیا....مردم چقد عوض میشن!وقتی هم عوض میشن یادشون میره که چی بودن!

...

چهره ام گرفته میشه!یهو میبینم با چشمای گرد قهوه ایش داره بهم نگا میکنه!یه فنجون قهوه هم تو دستشه!میاد رو به روم می ایسته به فنجون تو دستم اشاره میکنه و  میگه:

ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد!

مبینا :)


۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۲۴

شیب ترقی!!

به نام خالق لبخند ها

میددنی برای اینکه پاشی باید بار ها زمین بخوری

هر روز این حرفو با خودم تکرار میکنمااا ولی تهش باز وقتایی که حساسه یادم میره!

این سالی که توشیم مهمترین که نه ولی سرنوشت ساز ترین سال زندگی منه...

من و تک تک خانواده ام تو یه سر بالایی پر شیب قرار داریم که گاهی سر میخوریم و میایم پایین! دوباره کلی زحمت تا چند قدم بریم بالا! نمیدونم ته این مسیر برای هر کدوممون کجا و کیه؟! ولی یه چیزو خوب میدونم! اینکه تا این سر خوردنا نباشه ما به اون بالا نمیرسیم! اصن الان سر بخوریم خیلی بهتر از اینه که برسیم بالا و سر بخوریم :)

معامله با خدا خیلی خوب جواب میده! مثلا بیای باهاش معامله کنی که یک کار بدو بذاری کنار! تا خدا هم بهت فلان چیزو بده :) اصن بهتر از خدا تو معامله ندیدم!

یه مدت چند روزه فکرم این بود که اگه تلاش کردم و نشد به هر دلیلی خیلی حالم بد میشه! الان به این نتیجه رسیدم شاید اون موقع حالم بد بشه ولی در طول مسیر حالم خوب خواهد بود! اما اگه تلاش نکنم نه تنها اخرش بلکه حالا هم خوب نخواهم بود :)

ساعتایی که میرم کتاب خونه دوست ندارم بیام خونه....یه حس خستگی شیرین و دوست داشتنیه...با ت،مم وجود حس میکنم این کارا منو به اخر کار زود تر میرسونه!

برای اینکه به یه سری جاها برسی که تا حالا تجربش نکردی باید یه کارایی کنی که تاحالا تجربه اش نکردی!

میخوام از امتحان عربی امروز اولین امتحان نهایی بگم!

انتظار میرفت بهتر از این ها بدم چون دیروز نمونه سوال هایی که حل میکردم تقریبا بی غلط یا خیلی کم غلط بود! سر جلسه امروز هم فکر نمیکردم یه سری چیزا غلط باشه! امکان تغلب هم برام خیلی زیاد بود اخه مراقب رو بروم خواب بود اون کنار دیواریه هم همش ته سالن رو نیگا میکرد! ولی تغلب نکردم! میخواستم نمره خام خودمو بگیرم! میخواستم کاری کنم که بتونم با خدا معامله کنم ! درسته که اولش ناراحت بودم! ولی الان راضیم از اینکه با کلاه ، ذاشتن سر خودم نمره ای نگرفتم :)

گاهی چیزی را که امید به ضررش داری به تو نفع میرساند :)))) 

این جمله بالاییه تاثیر ترجمه خوندن های عربیه هااا

پ.ن:خوش شانس و بد شانس وجود نداره! اینا فرایند هایی که تو رو به هدفت میرسونه :) => دزدی با کمی تغییر :)

مبینا :)

۲۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۲۴

روز خوب :)

به نام خالق لبخند ها :)

امروز ساعت 8:30 از خواب بیدار شدم!البته بهتره بگم از کابوس!

با هم رفتیم ثبت احوال که کارت ملیم رو بگیرم!وقتی کارت رو داد دستم بابا گفت خب این از اولین کارتت!

گفتم مگه قراره چندتا کارت بدن!؟؟

گفت کارت گواهینامه پایان خدمت و ...

خندیدم گفتم ببین خودتم باورت شده من پسرم!!خندید!

رفتم کتابخونه! درس خوندم و خیلی چسبید :) نگین هم اومده بود....بماند که چجوری با هم حرف میزدیم :) وقتی هست نیرو میگیرم که بیشتر تلاش کنم. ماامانم میگه شما دوتا یه چیزیتون هست!یه وقت انقد با هم خوبین یه وقت هم سایه همو با تیر میزنین!راست میگه :)

عصر که از خواب بیدار شدم با مامان دوتایی کلوچه درست کردیم به یاد قدیما!انقد چسبید...ولی کلی مامان رو اذیت کردم!!

اخه چند روز پیش اب رفت تو  گوشش گوشش عفونت کرد بعد قطره میزنه صدا ها رو مبهم میشنوه منم هی اذیتش میکردم باهاش حرف میزدم!بیچاره میخواست گریه کنه!اخر سر هم یه مشت خرما کرد تو دهنم که ساکت شم!!

عصر بعد از مدت ها دیدم که بابا میخنده!دیدم که شاده!که شوخی میکنه!

شب 6 تایی با هم رفتیم پارک!تو پارک با هم اسم بازی کردیم ینی انقد که بابا و محسن اسمای مسخره میگفتن ما مردیم از خنده!بعدم که یه پیاده رویی جانانه داشتیم که لاغریمان را حفظ بنماییم!!

احسان و محسن میبینن من رو قدم حساس شدم هی بهم میگن کوتوله!

امروز شاد بودم...خوشحال...با کلی حس خوب!

راستش دیگه از اینده نمیترسم!بر عکس دلم پر از امیده!

حرف دیگه ای؟؟ندارم فقد خوشحالم که کسی تو ذهنم نمیپلکه :))

پر از حس خلا زیبا :))

مبینا :)

۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۴۷

خود ساخته!

به نام خالق لبخند ها

خب خودمو ساختم!

بعد از چند روز درگیری راچب ترس از یه اینده ای که قرار بود بقیه بسازن خودمو ساختم و به حالت قبلیم برگشتم!که هر چی بشه این زندگی زندگی منه!نه داداشم نه مامانم نه بابام!زندگی منه که با تلاش و توان من ساخته میشه!

میدونی من همیشه میگم میخوام توکل کنم ولی این کارو واقعا انجام نمیدم!واز این نظر خیلی ناراحتم!

بحث من بحث درس نخوندن نبود!بحث من تاپ بودن یا معمولی بودن بود!بحث من تلاش کردن یا گذروندن الکی بود

 و الان بحث من فقد درس نیست! بحث من قوی کردن و ساختن خودمه

یه مدته زیادی لوس شدم و تا یکم زمین میخورم اشکم در میاد...البته این زمین خوردنا همش پشت سر هم بود ولی من توانایی این قضیه رو دارم که الانی که انقد زمین خوردم یهو پاشم!خوب هم پاشم!

همیشه ادم موقع سختی که میشه گاهی کم میاره و چرند میگه مگه نه؟برای همین نمیخوام پستای چرندمو پاک کنم!میخوام باشن تا اگه دفعه بعد باز چرند گفتم یادم بمونه که بعد از هر چرندی یه حس خوب و خودساخته میاد سراغ ادم!

میبینم اون روزی رو که میام اینجا مینویسم بالاخره سختی ها تموم شد و الان شیرینیش میچسبه!
تا حالا فکر کردی زندگی چیه؟

من خیلی فکر کردم!به نظرم یه مسابقه اس!که تنها حریفت خودتی!ینی داری خودت با خودت مسابقه میدی!جالبه نه؟بعد تو دو تا خود داری!که دارن با هم مسابقه میدن!این تویی که تصمیم میگیری که کدوم خودت ببره!....زندگی همینه که خودت با خودت تو لحظه های سخت مبارزه کنی و خودتو به چند تا خنده ی از ته دل و خوشحالی شیرین و کوچیک دعوت کنی!منتظر نباشی دیگران برات بسازن!خودت بسازی!

زندگی اینه که درست و غلطی که میشناسی رو انتخاب کنی!انتخاب کنی بین درست و درستر کدومو بری!اصن نه ! انتخاب کنی کدوم درستتره!

زندگی همین دو راهی های لعنتیه!

زندگی همین خنده های باباته که بهت میگه دیوونه!شایدم چشمای قرمزشه که میمونه نگات میکنه و توش یه دنیا حرف نگفته ی مردونه اس!

زندگی همینه!تلخ کنار شیرین!

و صبر چقدر قشنگه!

و تلاش!

و رسیدن

...

مبینا :)

پ.ن: هندل شد اقا هندل شد!

۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۲۲

تاریخی که تکرار میشه

به نام خالق لبخند ها

یه سال بود که این حرفا تو ذهنم مرور میشد...هیچ کس نفهمید چرا من انگیزه ام برا درس خوندنم انقد کم بود.....همه میگفتن فقد بخون خب!

ولی 4 روزه حرفا گفته شد...حرفا شد یه سیلی خورد تو صورتم....جاش موند...هم رو دلم هم رو صورتم....

کاملا مشخصه که مامانمم درکم میکنه...وقتی اه میکشه...وقتی با دعوا میخواد کاری کنه که درس بخونم ولی من....احساس میکنم هیچ فایده ای نداره....همه درا بستس...و من نشستم پشت یه سری در بسته و ذل زدم بهشون بدون هیچ تلاشی....جتی از کسی کمک هم نمیگیرم...

میدونم با لج کردن میشه رسید به چیزی که میخوام....ولی من اینجوری رسیدنو دوست ندارم...

من این زندگی واقعی رو دوست ندارم...دوست دارم زندگیم همون خیالام باشه که هر شب قبل از خواب میاد تو سرم...

4 روزه یه ریز گریه میکنم...

دارم میرم....کدوم سمتیش رو نمیدونم...

دیروز تو قلمچی پیشرفت داشتم...شاید خوشحال بودنم باید خیلی طول میکشید...ولی فقد چند دقیقه بود...بعدش بدتر عصبی شدم...

دو روزه مامان غر میزنه که پاشو درس بخون...میگم من نمیخوام برم دانشگاه درس میخوام چیکار....دیگه بهم هیچی نمیگه فقد اخم میکنه میره یه گوشه و میره تو فکر!
داره گذشته خودشو میبینه...با اینکه الان تو زندگیش زنه موفق و خوبیه...ولی همیشه حسرت ارزو هاش به دلش میمونه...هر وقت باهام حرف میزنه و از ارزوهای قدیمش میگه میفهمم که چقد دوس داره که نذاره من مثل خودش بشم...ولی بدی تاریخ همینه....بدی تاریخ اینه که همه چی تکرار میشه!

ببین...

من یا یه چیزو عالی میخوام یا اصن نمیخوام!

هیچی نمیدونم فقد اینو میدونم که نمیتونم اینجوری زندگی کنم...

نفس کشیدن تو این 4 روز برام از سخت ترین کارا بوده....شاید باید یه کاری کنم ...

مبینا :(

۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۲۸

درگیری برای اینده!

به نام خالق لبخند ها

دیروز با بابا و محسن و سمانه حرف زدم....هر کدوم یه چیز میگفتن!و جالب اینجا بود که حرف هر سه تاشون درست بود!ولی قشنگ تر این بود که همشون هم تایید میکردن که حرف منم درسته!اما بین این همه درستی همه چی داره غلط میشه!

از دیروز شدم یه ماشین فکر!اونقد فکر کردم که مغز سرم درد گرفت!میخوام انتخاب کنم!انتخاب اینکه چیزی باشم که خودم میخوام یا چیزی که اونا میخوان!

میدونی بدیش چیه؟؟اینکه مجبورم نمیکنه!میگه نظر من و اینده ای که میبینم اینه!حالا دیگه خودت میدونی!و این یعنی اگه پا بذارم سمت چیزی که خودم میخوام و موفق نشم و یا چمیدونم گند بزنم ، تقصیر خودم و خودمه و اگه بشم جوری که محسن میگه و یه زندگی عادی و بعدا حسرت بخورم بازم تقصیر خودمه

تو زندگیم هیچ وقت تو یه درگیری عظیمی مثل الان نبودم!درگیری بین عقل و احساس خیلی راحت تر از درگیری بین عقل و عقله!!!

هرکاری میکنم نمیتونم به خودم این موضوع رو بقبولونم که  به هدفم فکر نکنم به ارزو هام فکر نکنم....به قول سمانه نمیخوام وایسم...

میخوام برم....محکمم برم...برم و ثابت کنم....میخوام انقد خودمو قوی کنم که هیچ جای لرزیدنی نباشه....میخوام به همه و اول از همه به خودم ثابت کنم...میخوام ترس رو کنار بذارم...میخوام توکل کنم

میدونی توکل چیه؟؟یعنی برو سمت هدفت...قدم بردار...فقد نشین و بگو خدا....نه پاشو...برو سمتش...خودش دستتو میگیره...

حس میکنم خدا هم داره بهم میگه که هدفمو ول نکنم...به قول خانم زرگر دلم داره بهم میگه چیکار کنم....دلمم که جای خداس نه؟؟

دیروز صبح با بچه ها همه باهم قول دادیم به ارزو هامون برسیم!من تا حالا فقد 1 بار زیر قولم زدم نمیخوام دومیش شه!

درسته شرایط بده!ولی من همیشه این حرفو زدم که لقمه ی اماده رو دوست ندارم!

پس باید سختی کشید تا بزرگ شد!انقد تو این یه سال کشیدم که بفهمم سختی چقد فهم ادمو زیاد میکنه ولی نمیخوام ارمان گرا باشم!میدونم ادم بلند پروازیم ولی میخوام پرواز هم بکنم!

وقت یه سری تغییراته....تغییراتی که یکم بزرگه...

شاید کمتر بیام اینجا شایدم بیشتر....نمیدونم...الان از اون موقع هاست که هیچی رو نمیدونم

پ.ن: فکر نمیکردم یه روز بهم بگن که همین که میتونی  دیگرانو بخندونی یه نعمته...یه نعمت بزرگه...قدر داشته هاتو بدون!

پ.ن2: این که یه ادم مغرور بهم بگه وقتی منو نبینه همش انگار یه چیزی کم داره واسم شیرینه!

پ.ن3:جدای از این همه درگیری که دارم احساس میکنم شدم یه بمب سوتی!دیروزم که ناصحی گفت من عاشق توضیح دادنتم دیگه داشتم اب میشدم!اخه چرا؟؟

مبینا :)

۱۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۲۸

11 نحسه؟

به نام خالق لبخند ها

سلام!
فردا اخرین روز سال سوم دبیرستان منه...یه حسه خاصی دارم...باورم نمیشه...باورم نمیشه من همون مبینا کوچولو الان بزرگ شدم!کلاس اول ابتدایی با چه قلدری میخواستم به مامانم ثابت کنم که بزرگ شدم تا باهام نیاد مدرسه...الان؟!

باور نمیکنم این جمع دوست داشتنی 12 نفریمون قرارهسال بعد 11 نفری بشه....امروز که کیانا رو دیدم گریه میکرد بغض کرده بودم...با اینکه از این دوازده نفر همیشه خوبی ندیدم ولی دوست ندارم جمعمون مختل شه...من عاشق شیطونی های کلاسمونم..

عاشق وقتایی که زنگ میزدیم ساندویچی....وقتایی که تو سرویس از کنار ماشین کیانا یا نازنین اینا رد میشیدیم و مثل دیوونه ها جیغ میزدیم!

عاشق وقتایی که دبیرا رو با هم مچل میکردیم!
عاشق دعواهامون

عاشق اتحادمون!وقتایی که اسم کلاسمون رو گذاشته بودیم ایالات متحده ی سوم ریاضی!

عاشق وقتایی که کیانا ادای تک تک دبیرا و بچه ها در می اورد و ما همه از خنده میمردیم...

عاشق شعر هایی که با ذوق و شوق کلاس دوم به دیوار زدیم...

عاشق کلاس تکونی اخر سال!

عاشق زنگای بیکاری

پانتومیم و برگ برگ و مجازات بازی کردنامون

عکسای دست جمعی که همیشه یکی توش داغون می افته

تقلب های نوبت اول...

رقصیدنا...

دور همی ها...

کافی شاپ رفتنا...

بازار برای خرید روز معلم...

نکاح های کیانا و روژان

مال مال و ماساژ سر زنگ های تاریخ

حتی بحث های سیاسی که تهش فقد منو حدیث هم نظر بودیم  بقیه مخالف ما!

جونور های تو کلاس که کیانا و نگین با دیدنشون اژیر بنفش میکشیدن!

شوخی های زنگ مطهری

چهارشنبه سوری های مدرسه

همایش شیمی

پرده های کلاس که از دستمون ارامش نداشت

مگه میشه این چیزا یادم بره؟؟

مگه  میتونم قبول کنم که کیانا سال دیگه نباشه؟اونجوری که ساعت رو دقیق اعلام کنه؟

کی بگه به پایان امد این دفتر حکایت همچنان باقی است!؟؟

اصن میدونه که من انقد دوسش دارم؟؟اصن تا حالا بهش گفتم؟؟

به قول زینب یازده عدد بدیه...خیلی هم بده

کی بهم گیر بده بگه این کلمه رو تکرار کن لهجه انگلیسیت منو کشته....

کی مثل وحشیا با همه مون دعوا کنه؟

لعنتی چقد از دست دادن ادما سخته....حتی اونایی که دورن....

میترسم...یه سال دیگه مونده سال دیگه باید با 11 نفر دیگه هم خداحافظی کنم....

با روژان که واقعا دوست داشتنیه...با اینکه موقع خط قرمز شدیدا وحشی میشه...روژانی که همیشه دوست دارم نظرشو راجب نقاشیام بدونم...

شکیبا که دوست خیلی خوبیه....با اینکه کم از خودش میگه ولی واقعا میتونم بفهمم چه دختر خوبیه....چقد با هم تو سرویس میخندیم...مگه فراموش میشی لعنتی؟

مهتاب که کلاحرف نمیزنه ولی همیشه یه تیکه کلام داشت که خانم جا نیس و ما همه میمردیم از خنده .... تقلبامون یادت میمونه؟

فائزه...که همیشه موقع تعریف کردن خاطره هاش من از خنده منفجر میشم...مگه میشه یادم بره اون روزو که ازت خواستم بشینم سر نیمکت تو! دیوونه ام کرده بودی بشر!!!

فاطمه مرادی...ببین من روانی طرز تفکرتم به شخصه...اینکه همیشه با بقیه فرق میکنی...اینکه کیف و کفشت زرده نشون میده چقد دوست داشتنی هستی...راستی میدونی چقد دوست دارم؟؟

حدیث...کل کسون خوبه؟؟ ببین درسته فامیل هم بودیم اما هیچ وقت فکر نمیکردم اینجوری باشی...خیلی دوست دارم خیلی...خیلی خوشحالم که انقد با هم صمیمی شدیم...تو رو اگه بخوام هم نمیتونم فراموش کنم...کاش هیچ وقت صمیمیتمون کم نشه..باشه؟؟

نازنین....ببین دیوونه من عاشقتم!اولین بار تو سایت باهات اشنا شدم!بعد تو مدرسه و بعدا هم رشته شدیم...من عاشق ادمای شادم...تو با تموم وحشی بازی هات و گاهی ناراحت شدنات شاد بودنت شیرینه...وقتایی که میخندی امکان نداره نخندم...مگه من میتونم طرز خندیدنت رو فراموش کنم؟؟یا مثلا یادم بره بابک و شهید و.... رو؟؟ ببین هیچ وقت دوستیمون قرار نیس تموم بشه ها!میکشمت در غیر این صورت!!

فاطی افضل...دختر خوب...مهربونی...خیلی با حرفات خندیدم!ناخواسته خیلی اوقات باعث لبخند شدی رو لبم!تو هم اذر ماهی هستی دیگه پس معلومه که گلی...امیدوارم چند سال دیگه هم بازم تو مسابقه ها مقام بیاری...فراموش؟؟هرگز!!

زینب...آشکیم به تو میگن نه؟؟فکرشم نمیکردم یه روزی برسه که جز صمیمی هام شی....با اینکه تو هم وحشی بازیات کم نیس ولی مهربونیت خیلی قشنگه....فکر نمیکنم که اصن نیاز باشه بهت بگم که هیج وقت فراموشت نمیکنم...تو فک کنم که بدونی چقد برام عزیزی...تولدت مبارک زندگی.....


و اخرین نفر:نگین

ببین خنده داره برام که لفظ فراموشی رو اصن برات به کار ببرم...خودت میدونی حس من به تو مثل یه دوست عادی نیست....ولی باور نمیکنم 6 سال دوستی بخواد سال دیگه تموم شه...با اینکه هر دفعه با هم قهر و اشتی داریم...ولی باور نمیکنم یه روز دیگه نخوام ببینمت...شاید بگمت باز پررو شی ولی میترسم تو دلم بمونه:

عاشقتم خواهری...


بنظرم دیگه بیشتر ننویسم چون به اندازه کافی گریه کردم...

مبینا:)

۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۱۹

این روزا

به نام خالق لبخند ها

چند روزی هست که میخوام بنویسم ولی همش نمیشد هی :)

شنبه زنگ دوم متوجه شدیم ک زنگ سوم و چهارممون پر پر شده و میتونیم بریم خونه...یهو به ذهنمون خطور کرد که بریم خرید برای روز معلم :)

5 تا دیوونه ...ینی من نگین حدیث نازنین و زینب رفتیم خرید

بسی نیز از خریدمان راضی بودیم :) 

یه حس جالب داشتم اون روز...خب بار اولم نبود ک با هم سنای خودم بازار میرفتم....ولی حسم یه حس نو بود....

صحبت با یه سری افراد خیلی روی من تاثیر میذاره

وقتی با دوست نارنجیم حرف میزنم تا چند روزی دیدم متفاوته.....این تفاوت رو دوست دارم

صحبت با یه خلبان بهم روحیه داد تا عقب نکشم...برم جلو...هر جوری ک هست...

وقتی نگین بهم میگه که درس بخونم یه حس خوب میگیرم و میخونم....نه به خاطر اینکه بخوام ازمون خوب بدم نه! فقد برای اینکه حرفش یه حس خوب رو برام به وجود میاره...اون حس خوب هم باعث میشه به حرفش احترام بزارم

جدیدا دیگه کلاس زبانا بهم خوش نمیگذره....نمیدونم من بی جنبه شدم یا یقیه شورشو دراوردن....اینو میدونم وقتی اینجوری میشه دیگه دوست ندارم ادامه بدم...

محدثه رو هر چند مدت که نبینم فرق نداره! وقتی بهم میرسیم مثل همیشه ایم...دوست داشتنی ترین فرد زندگیمه....خوشحالم براش....خوشحال...نمیدونم میخونه یا نه ولی باید بش بگم که بعضی چیزایی ک حس کرد رو ندید بگیره.....باید یه سری چیزا دفن شه...یه سری حس ها :)

دی، ه اینکه بسی خوشحالم که یه مدته وقتی اهنگ گوش میکنم هیچ احدی جلو چشم نمیاد....خوشحالم که فکرای تو سرم راجب کس خاصی نیس...از این حسم به شدت راضیم...کاش همینجوری بمونه

مبینا :)