خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها

۲۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۶ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۲۶

خسرو شکیبایی

سلام

حال همهی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به ان شادمانی بی سبب میگویند

با این همه عمری اگر باقی بود...طوری از کنار زندگی میگذرم، که نه زانوی اهوی  بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان...

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود...

میدانم همیشه حیاط انجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است...اما ...تو لااقل حتی هر وهله...گاهی...هر از گاهی...ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟؟

راستی خبرت بدهم

خواب دیدم خانه ای خریده ام ... بی پرده...بی پنجره...بی در....بی دیوار......

هی بخند

بی پرده بگویمت...

چیزی نمانده است

من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه یک فوج کوتر سفید از فراز کوچه ی ما میگذرد...

باد بوی نام های کسان من میدهد...

یادت می اید رفته بودی خبر از ارامش اسمان بیاوری؟؟

نه ری را جان

نامه ام باید کوتاه باشد..ساده باشد...بی حرفی از ابهام و اینه

از نو برایت مینویسم

حال همه ی ما خوب است

اما

تو باور نکن...

۲۶ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۱۷

سلام تنهایی :)

به نام خالق لبخند ها!

ابتدا جا داره از عوامل اسمانی برای ایجاد بارون تشکر کنم فضا رو معنوی کردن :)

این روزا خیلی جاها تنها میرم!

تنها میرم کتابخونه

تنهایی قدم میزنم

تنهایی شبا خیره میشم به اسمون

تنهایی کافه میرم

تنهایی غذا میخورم...

راستش دیگه عادت کردم به این تنهاییه!حس میکنم انگار داره اون تصاویر ذهنی عینیت پیدا میکنه!

فاطمه مرادی که حرف میزنه حس میکنم داره یه چیزیو میشکونه!میخواد تغییز بده یه چیزیو!امروز بهم پیام داد که بیا قول بدیم به ارزوهامون برسیم!

الان که داشتم تایپ میکردم هم نوید تو چنلش نوشت بیاین قول بدین که تمام تلاشتون رو میکنید!

ولی این هفته من بدترین هفته ی مطالعاتی و بهترین هفته ی بیخیالی رو داشتم!

باید یه چیزیو درست کنم!جدی میگم!دیگه داره خفم میکنه این حس!

راستی یه چیزی...

هر باری که پسوردمو وارد میکنم که اینستا رو باز کنم یا این صفحه ی بلاگ رو همش به این فکر میکنم که روزی که بمیرم کی اینجا رو وا میکنه!؟واکنششون چی میتونه باشه؟!مثلا وقتی مامانم بفهمه من چجور ادمیم....؟!

هر ثانیه یه بمب تو سرم منفجر میشه....یه بمب حرف!یه بمب حس!یه بمب ارزو

فرهناک:مبینا من تو رو ارزوهای بزرگ میبینم...ارزوهای بزرگ و خوشگل!

مطهری:من مبینا رو یه جاده میبینم یه جاده ی چند بانده....که بتونه توی زمینه های مختلفی موفق شه!

مختاری:به نظرم دوست داری بدونی...دوست داری اعتقاداتت رو با علم ثابت کنی! (یه نقطه مشترک منو فاطی!:شاید این همون چیزیه که باعث میشه من فکر کنم سال بعد علاوه بر نگین فاطمه مرادی هم هست!نه؟!)

علیخانی: ادم راحتی هستی....حرفتو راحت میزنی..

عالم افروز:پر شور و هیجان....دوست داری بقیه رو غافلگیر کنی...پر حوصله و ریز بین!تنوع طلب!!!!!

بقیه چی میگن دیگه راحب این مبیناعه؟ :)))))

پشت پنجره میشینم غروبا تنهایی :)))

راستش....از صبح منتظرم...منتظره نمیدونم چی..ولی منتظرم!

از انتظار خیلی بدم میاد...خیلی زیاد!وقتی ته انتظار هیچی نشه ادم اعصابش بهم میریزه...

سرو خرامان منی ای رونق بوستان من....

چون میروی بی من مرو....ای جان جان بی تن مرو

ای شعله ی تابان من از چشم من بیرون مشو....ای شعله ی تابان من...

جان سرگردان من...

تا امدی اندر برم....شد کفر و ایمان چاکرم...

ای دیدن تو دین من....ای روی تو ایمان من...

ای روی تو ایمان من...

چند روزه دلم به شدت پرواز میخواد!

دلم به شدت استقلال میخواد!

دلم به شدت قایق میخواد...

دلم هیجان میخواد!شهربازی...

من درستش میکنم....قول میدم!به خودم قول میدم!

مبینا

۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۳۱

خوب یا بد؟!

به نام خالق لبخند ها..

میدونی؟!

دیگه نمیدونم حالم خوبه یا بد!

با اشک میخندم!با بغض میرقصم!با سردرد درس میخونم!

زندگیم شده تناقض!

با ناراحتی ادما رو بغل میکنم!

یه جور اطمینان خاص دارم عجیبه جدا!

کسی معنی زندگی رو از تو کتاب نفهمیده!

بچه راه رفتنو نمیفهمه تا ۲۰ قدم نره!

اعتماد؟! :)))))) شت :)

میدونی من هر غلطی میکنم نمیرینم به اعتماد و تصور ادما!فقد ناراحت میکنم!میدونم کاره خوبی نیست!ولی بهتر از اینه به چشما خودتم دیگه اعتماد نداشته باشی!

حالم از ادما بهم میخوره...

از دروغ گفتن!از پنهون کاری...از تلافی بازی...از زرنگ بازی!

خسته شدم انقد هر کی رسید اذیتم کرد...

نمیدونم چرا اینجوریه واقعا!

بنظرت تقاص کدوم کاره لعنتی رو دارم پس میدم اخه؟!

دلم میخواد دور شم...از همه چی!

خیلی وقته هستم...خیلی وقته دور نیستم!

خیلی وقته...

باید یکم خودمو جمع کنم..اینجوری ادامه دادن فقد همه چیو بدتر میکنه!

از این همه تفاوت خستم...

هیچ وقت حس دیروزو نداشتم...

هیچ وقت انقد بزرگ بازی در نیورده بودم...

خوشحال بودم از خودم...از اینکه پا رو دلم گذاشته بودم!

اما میدونی همیشه خوشحالی زیاد دووم نمیاره :)

+وقتی میخندی خیلی خوشگل تری...

+جا دویدن ترجیحته باشه پات رو هم 

+شایدم من سخت میگرم شایدم من دست با هر کی میدم اینه...تو اول ببین من چی میگم..اگه حق نبود نمیگم دیگه..

+گاهی نه اشتی میکنی نه قهرو بلدی...

+یه موقع هایی حس و حال هیچی نی!

+یه وقتا با همه اوکیه جز خودت!

+به هیچ کاری نمیکشه حوصله ات

+نه ادنقد خسته ای که ببری نه اونقد انگیزه واسه ادامه

+هر روز میگی روز خوب یه روز دیگه اس!

یه روزی که دیگه نمیخواستم رو کسی حساس باشم عکاس میشم!

مبینا

۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۲۹

ساعت می ایستد....

به نام خالق لبخند ها...

همیشه همین اخر هاست که انگار تمام خفگی های تمام شب های سال جمع میشود....همین اخر هاست که چشم ها رنگ میگرد و ما هم میشویم چشم رنگی....منتها قرمز رنگ...

همین اخر هاست که انگار تمام احساس های سر کوب شده میجهد بیرون و میشود محکم بغل کردن و سیر زل زدن به چشم هایش....

همین اخر هاست که کار دستمان میدهد....همین اخر ها...

همین صدای شنیدن تمام شد بروید...!

انگار تمام ان خنده ها و صدا ها از توی اجر ها بیرون می ایند و میشنود دو دست که محکم گلویت را میفشارد....

همین اخر هاست که تازه میفهمی قد سال ها حرف نگفته داری....

همین اخرهاست که میفهمی...

میدانی...من باز هم تک تک 12 نفر شما را میبینم....شاید هر روز شاید هر سال...شاید...

ولی دیگر نه دوم ریاضی هست و نه سوم و نه چهارم....

همین اخرهاست که یادمان می اید چه شد که شدیم 12 دوست به نیت 12 امام!

یادم می اید ... کلاس اول را میگویم...وقتی به این دبیرستان بزرگ پا گذاشتم.... وقتی میترسیدم از اینده....

وقتی رشته ام را انتخاب کردم....یادم است...کیانا در تمام کلاس ها راه افتاده بود و هم رشته ای های اینده اش را بقل میکرد....

وقتی با چنگ و دندان سعی در حفظ کلاسمان داشتیم.....میخواستیم خودمان را ثایت کنیم....میخواستیم که هیچ وقت مدرسه ،ریاضی ها را از یاد نبرد...

یادم است تک تک عکس ها و نوشته های ته کلاس...کلاس تکونی اسفند ماه!تکیه کلام هایمان...اب بازی در حیاط مدرسه...!دوچرخه سواریهایمان!الیسا بازی کردن ها....

ما کنار هم بزرگ شدیم!یک سال بزرگ تر!

سوم ریاضی!

هایدا خریدن ها و رقصیدن ها...جشن اسفند ماه 94...چهارشنبه سوری های باهممان....کلاس های ادبیات و حسابان!بحث های داغ زنگ دینی...سوتی هایمان!ساعت های مشاوره که انگار ساعتی بود برای شناختن تک تک تان....برای پررنگ شدنتان در ذهن..

ان روزهایی که بهم قول دادیم تا به ارزو هایمان برسیم را خوب یادم است!

کاش زمان در همان سوم باقی میماند...

چهارم ریاضی که شروع شد...ما را خیلی نزدیک تر کرد.همیشه همین است ترس از دست دادن شما رابه یکدیگر نزدیک تر میکند!
از تابستانی که با کلاس های دیفرانسیل و شیمی شروع شد...

کافه رفتن های یواشکی و سینما رفتن دست جمعی ... متر کردن خیابان های اطراف اموزشگاه....کلاس های فیزیک پر خنده...کلاس های ادبیات پر از عشقمان...کلاس های شیمی پر از شرمندگیمان!.....تولد گرفتن ها!که اصرار داشتیم به یاد ماندنی ترین را بسازیم....زنگ تفریح هاو خوابیدن های ته کلاس!

اصلا گیرم همه این ها تمام شده باشد...

میشود نگاه به ان زیر انداز سبز کرد و یاد شما نبود؟

میشود اهنگ لامریتا ی ریکی را پلی کرد و خاطره بازی نکرد؟!اهنگ بهت قول میدم محسن یگانه!اهنگ با من سوت بزن آرش!

اصلا همین اهنگ های پس زمینه ی لعنتی....

میشود از افرینش گذشت و گله ای رد شدنمان را فراموش کرد؟؟!

میشود تنهایی خراب کاری کرد؟؟!

میشود تنهایی دعوا کرد اصلا؟؟!

اره تمام شد!

همه اش تمام شد!

و این تمام شدن پدر تماممان را دارد در میاورد....انقدر که من ساعتم جابماند....در همان 10:10 روز 21 اسفند 95!

مبینا

۲۱ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۴۲

پنجره...ماه!

ﺑﻲ ﻓﺎﻳﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﺯﻛﺮﺩﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻫﺎﻱ ﺟﻬﺎﻥ؛دﻳﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﭘﻴﺪﺍ ﻧﻤﻲ ﻛﻨﻲ ... 


.....

فایده نداره...این حال لعنتی خوب بشو نیس....

نمیدونم کی قراره بفمم که چیزی که تموم شده رو دنبالش نگردم؟!

کی قراره محکم باشم و به اون پشت سر لعنتی نیگا هم نکنم....

حالم بده...

بدتر از همیشه

دلم میخواد یه کاری کنم که دیگه هیچی نفهمم

از خودم بدم میاد....

نمیتونم خودمو تو اینه نیگا کنم...

لعنتی من حتی تاریخ دوست دارم گفتن هات رو هم یادداشت کردم...

تف...

تف تو دنیایی که اینجوریه.....

دوست دارم به بلایی سر خودم بیارم!

حس میکنم شدیدا به تنبیه نیاز دارم!

تنبیه بدنی....

شب..........!

۱۹ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۱۰

خودم کردم که لعنت بر خودم باد!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۹ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۴۶

۱۸ اسفند عجیب!!!

به نام خالق لبخند ها

دیروز...دیروز واقعا روز عجیبی بود...واقعا عجیب...

فک کن تلگرام ان شدم فاطمه تقی زاده پیام داده بود!

با تارا هم کلی حرف زدم...

اخر شب شاهین پی ام داد!!!

نازی هم کلی حرف زد بام!

با مامانم ۳ ساعت حرف زدم....خودمو توضیح دادم...مامانم خوشش میاد از من!

یه تحسین داشت تو چشماش!یه چیزی که میگفت حرفات درسته برو جلوتر!

ولی بعضی فکرما که میفهمید یکم شکه میشد!

تا حالا انقد مبینا رو براش توضیح نداده بودم!

گریه میکردم داد میزدم حرف میزدم!از رفاقت و از کارام میگفتم!گریه میکرد گوش میکرد!!!!

دیروز روزه عجیی بود!

دو روز پیش وقتی چند نفر ادم برگشتن بم یه نکته های منفی از اخلاق و شخصیتم گفتن، حالم گرفته شد!برای همین برداشتم نوشتم که نمیخوام حرف هایی که راجب شخصیتم میزنن برام مهم باشه!بعد این ادمایی که دیروز پیام دادن بم همه از خوبی های شخصیتم میگفتن!!!!!!این شد که واقعا حرفه خودمو تایید کردم!همیشه هر کاری کنی...هر شخصیتی داشته باشی یه عده موافقتن...یه عده مخالف...

به یه خستگی خاص رسیدم!از اون خستگیا که ادما بعدش به خودشون یه تکونی میدن!

میدونی...

دیروز تارا میگفت واسه چیزی که تو ذهنته بجنگ....خیلی ادم شاید تو موقعیت های بهتر یا بدتر از تو باشن...ولی هیچ وقت این چیزا حتی به ذهنشون هم نرسه!واسه ذهنت احترام قائل شو...

راست میگفت!من دور و برم پره از ادمایی که به ذهنیتم میخندن!هستن کسایی هم که مثه خودم فکر میکنن!مثلا دوستام!

بشو اون چیزی که تو ذهنته!

بجنگ!اون خوده خوبتو رو کن!

اون خودی که دوست داری

تنها کسی که میتونه بهت کمک کنه خودتی!

خودِ خرت!

انتظار نداشته باش که این کارو دیگران برات انجام بدن!!

چون هر ادمی فقد میتونه خودشو درست کنه نه بقیه رو!

حتی اون مشاور هم نمیتونه تو رو درست کنه!!! فقد میتونه بهت بگم نظرش چیه!

بجنگ!

خودت باش...

دوست دارم مبینا!

۱۸ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۱۸

بیخیال

به نام خالق لبخند ها

میخوام بیخیال باشم!

ینی میگم بیخیال بیخیال ها؟!!

هر کی هر چی گف به یه ورمم نباشه!

از ناراحتی کسی ناراحت نشم!

اصن میخوام بخندم!

بخندم به کل دنیا!

میخوام به چپم نباشه هیچی!هیچی هیچی!

میدونی چیه؟هر کسی از دیده خودش یه جوری تو رو میبینه!

مهم خودتی! میفهمی مبینا؟!مهم خودتی؟!

خوده خودت :)

خودی که خنده خوشگل داره :) خودی که لوس نیس!خودی که یه اپسیلون دخترونه نیس!خودی که سخت نمیگیره!

خودی که میخوای!حتی اگه نیستی...یا ازش دوری!

تو مهمی لعنتی جانم :) بیا لُپِتو بکشمم :)))) {با خودمم :))}

اصن همه که نمیدونن تو دو نفری!!!میدونن؟نع!

نمیدونن تو دو تا شخصیت داری :)

چرا نمیفهمن؟؟؟؟جالبه برام اصن :)

خلاصه که بیخیـــــــــــال مکعب خانمی :)

دوست دارمممم :)))

خودم دوست دارم مثه سگ!!!! 

:)

میریم که حالمونو خوب کنیم!

هر کاری که فکر میکنی حالتو خوب میکنه!

هر کارییییی!

فعلا ؛)

۱۶ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۱۴

لبخند بزن!

لبخند بزن

به تمام ادم هایی که امدند

لایق نبودند

و رفتند...

اندوه تو انهارا خوشحال تر میکند

بعضیها دنبال پایین تر از خودشان میگردند

تا به خود ثابت کنند خوشبختند :)

۱۶ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۱۰

گرمای موقتی...

یه قاشق دیگه از بستنیش خورد و گفت:

 چقدر تو این هوای سرد بستنی میچسبه خدا وکیلی

بهش گفتم: تو پاک عقلتو از دست دادی...کی تو این سرما بستنی میخوره اخه؟!

الان جای بستنی حال میده یه لیوان چایی داغ عطری داشته باشی بریزی تو رگ دل و جونت گرم شه

خندید

گفتم به چی میخندی؟

گفت اونی که شما میگی اره دل و جونت رو گرم میکنه ولی موقتیه!شیشه ی ماشینو بدم پایین یه ذره هوا بهت بخوره وجودت بدتر از همیشه یخ میزنه ! اینجور گرما به درد نمیخوره که...

باید تو این هوا بستنی بزنی که اگه کولاک هم شد اروم به قلبت بگی:

تو رو خودم فیریز کردم برا همین وقتا!سردت نمیشه دیگه خیالت راحت!

بعدم راهتو بگیری و بری....

راست میگفت!

گرمای موقتی به درد هیچی نمیخوره!