خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها

۲۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۰۷

تموم شدن :)

به نام خالق لبخند ها
این پست از اون دسته پستاس که دوست دارم بهش برسم :)
رنگیش کنم مثلا!
امروز انقدر به اون بعدا توی ذهنم فکر کردم که مخم صوت کشید!
نمیدونم چرا تصویر سازی ذهنیم انقد قویه!واقعا نمیفهمم چه خبره!!!
شناسایی و حل دونه دونه ی مشکلات! شاید باید اسمه هفته ام رو این بذارم!
میدونی چی برام جالبه!؟
اینکه با کسی باشم نباشم کسیو دوست داشته باشم یا نداشته باشم و حتی یه رفیق باشه پیشم یا نه وقتی به خیلی بعد ها فکر میکنم تنهام!
هنوز همون خونه ی چند سال پیشه!
هنوز همونقد تنها!
هنوزم همون تصویره تو ذهنمه!
نمیدونم چرا عوض نمیشه!...یه وقتایی این تصویر قشنگ میشه ها!دوست و رفیق میان تو این تصویره!مثلا میشه خونه دانشجویی دوتایی!ولی دوباره یکم بیشتر که فکر میکنم همون تصویر همون خیابون همون پنجره!
میدونی چرا بوی عود لاین رو از رین فارست بیشتر دوست دارم؟؟
بوی عود لاین دقیقا همون تصویرو میاره جلو چشمم!و من نا خوداگاه به سمتش میرم!ولی رین فارست نه!
منو برمیگردونه عقب!به یه روزایی که دوسشون داشتم و دیگه تموم شدن!روزای خوبی بود!قشنگ بود!
ولی تموم شده!
چه خوب شد این واژه رو به کار بردم!میخواستم یه وقتی هم راجب این تموم شدنه بگم!الان بهترین موقع اس !!
تموم شدن...
تو این دو روز که مطلق اتاقمو بغل کرده بودم و تو خونه بودم فهمیدم تموم شدن یعنی چی!
میدونی...
من هیچ وقت معنی این دو تا کلمه رو نمیفهمیدم!برای همین با شعرای علیرضا اذر بهم میرختم!حتی گاهی کار به چکیدن باریکه های برقای به اسم اشک میرسید!
میدونی تموم شدن یعنی چی؟
یعنی قبول کنی یه وقتی یه حس خوبی بود!یه وقتی یه ادم خوبی بود!یه مهربونی هایی داشت!ولی تموم شد!تموم شد!و تو نمیتونی ادما رو مثل یه اهنگ یا فیلم بزنی رو ریپیت و منتظر باشی تا از اول تکرار شن!
باید قبول کنی!تموم شد!
یادمه دوم که بودم...وقتی از مشهد اومدم دزفول و اون اتفاق لعنتی و سه روز گریه و حال خراب!هیچ وقت فکر نمیکردم باز بتونم کسی رو دوست داشته باشم...باز دلم بلرزه...
ولی لرزید...
نه تنها دلم...
دستمم لرزید!
اونقد لرزید که نتونستم نگاه تو چشماش کنم و بعد از یک سال و نیم حتی یک بار نتونستم خیره به چشماش بمونم...همش چند ثانیه و بعد تسلیم میشم و سرمو میندازم پایین!
وقتی تنها پیشش بودم نمیتونستم بیشتر از چند دقیقه بمونم...
دیدی خورشیدو؟؟خیلی قشنگه...ولی نمیتونی ببینیش!فقد چند ثانیه!بعد چشمتو میدزدی!نمیتونی!نمیتونی بیشتر نیگاش کنی!نمیتونی بهش نزدیک شی حتی!نزدیک شدن به خورشید باعث میشه تو اب شی!اصن مهم نیست اون خورشیده این نزدیک شدنو میخواد یا نه!مهم اینه که تو از بین میری!میفهمی؟؟
اون برای من یه چیزی تو مایه های خورشید بود!ولی کاش یه اپسیلون از پاکی خورشید رو داشت!
و تموم شد...!تموم!
تکرار نمیشه!
ولی منکر این نمیشم که ممکنه با یه ادم دیگه ای حسی بهتر از اون داشته باشم!
شاید دوباره دلم لرزید....دلم لرزید نه دستم!نه تنم!
سال اول ابتدایی...دوم...سوم....
اول راهنمایی...دوم...سوم..
اول دبیرستان...دوم ... سوم...
همش گذشته!همش تموم شده!
مثل سال 92!
دیشب بابام با یه لحن عجیبی گفت بهترین سال 92 بود و بدترینش 95!
92 هم تموم شد!
و چیزی تا تموم شدن 95 نمونده!
تا کمتر از یک ماهه دیگه یه صدایی مثل صدای خانم بصیریان(ناظممون) میپیچه تو بلندگوها که میگه : تموم شد بچه ها وقت نداریم!
یه روزی هم با یه لا اله الا الله گفتن میفهمی که تموم شد!
ولی میدونی اون روز چی میشه!؟
اون روز میشینی میگی سال 92 خوب بود و 95.....!
چند تا سال اونجوری خوب درست کردی؟؟
24 ابان 92!
24 اذر 94!
24 اذر 95!
24 دی 95!
میدونی جالب چیه؟؟
24 بهمن 95 شب ولنتاین بود :)
انگار تو با 24 گره خوردی :))))
میدونی اصلا قصدم نوشتن از اون نبود!به تنها چیزی که امروز فکر نکردم اون بود!
حتی به نگین گفتم نمیخوام که دیگه اسمشو بشنوم...
اون مثل یه فیلم که خوب و بد داشت....تموم شد!تموم!
خیلی از ادما برام تموم شدن...خیلیا!
الان حس خوبی بهتری دارم از این قبول کردن تموم شدن....
تموم شدن...!
الان دوست دارم شروع کنم!یه چیز جدید رو شروع کنم!
شروع کنم به خوب شدن!
شروع کنم به یه کاری...به یه حس خوب...شروع کنم به مبینا شدن...شروع کنم به جوونه زدن!
یه جا خونده بودم چند روز قبل از سال نو  شروع کن به نو کردن خودت!نذارش واسه اون یکم فروردینه!اصن اسفند موقع شروع کردنه تغییره!تا وقتی یکم فروردین شد و تغییر تو وجودت نهادینه شد بتونی به خودت سال نو و تغییر نو و شکوفا شدن نو رو تبریک بگی!
خلاصه که قشنگ میشه اینجوری!کاش که بتونم :)
دلم میخواد اتاقمو تمیـــــــــــــــز تمیز کنم!
همه اشغالا رو بریزم بیرون!
به طرز عجیبی دوست دارم فردا هم تعطیل باشه...و نرم مدرسه....
حوصله ی قریب به اتفاق بچه ها رو ندارم!اما زندگیهم مثل شیمی همش استثنا داره :)
بوی بعضی از ادما باعث میشه که بهشون معتاد شی....بو چیز خیلی بدیه....شاید خاطره ها یادت بره...اتفاقا...حرفا و صدا ها یادت برن...اما مزه ها و بو ها هیچ وقت از خاطر ادم نمیره...
برای همین تا میتونید وقتی کسی رو بغل میکنید و حس خوب میگیرید بو نکنید!
چون معتاد میشید!
و وقتی میخواین حالتون خوب شه باید دوباره اون بو زیر دماغتون باشه تا حسه خوبه برگرده!!!!!
دوست دارم یه روزی نویسنده شم!
و از زندگی بنویسم!
از تک تک قصه هایی که شنیدم...ادمایی که دیدم!
نگین:تو بی شک یه روز نویسنده میشی :)
هنوزم این حرفش یادمه!نمیدونم اصن خودش یادش هست یا نه!ولی اون روز که اینو گفت ذوق مرگ شدم!
دوست ندارم دیگه به نوید ناصحی یا سمسار از ضعف درسی و راه حلش بپرسم!
دوست دارم خودم درستش کنم!
اصن کی کسی برام چیزیو درست کرده که این دومیش باشه؟؟!
خدا بزرگه....
بزرگ تر از تموم شدن!!!
مرسی که امروز تعطیل شد :)
خانم مکعب :)


۲۹ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۱۳

روزبه معین!

هیچ فراری بدون نقشه نمیشه، اگه بخوای فرار کنی باید مدت ها روی فرارت فکر کنی، این که چطور بری و چه وقت بری، مخصوصا اینکه بخوای از یه رابطه فرار کنی.

گاهی وقت ها پیدا کردن راه فرار آسون نیست، راه فرار مثل یه دریچه پنهان می مونه وسط یه جنگل تاریک.

وقتی که دیدم داره میره فهمیدم واسه پیدا کردن راه فرارش خیلی تلاش کرده، نمی تونستم از رفتن منصرفش کنم، چون اون راه رو پیدا کرده بود و بالاخره یه روز می رفت.

- پس چی کار کردی؟

- نشستم کنار دریچه، سیگارم رو روشن کردم و رفتنش رو دیدم.

- بعدش رفتی خونه؟

- نه، یه پاکت سیگار کشیدم، گفتم شاید برگرده.

- بعدش چی؟ رفتی خونه؟

- آره رفتم خونه و همه عکس هاش رو جمع کردم.

- سوزوندی؟

- نه، گذاشتم تو انبار.

- چرا نسوزوندی؟

- دیوونه شدی؟ شاید برگرده!


👤 روزبه معین

•••••••••

خیلی خوبه، خیلی خوبه که عقربه های ساعت اینوری می چرخن!

یه لحظه فکر کن عقربه ها بر عکس می چرخیدن، اون وقت ما با یک جر و بحث الکی با هم آشنا می شدیم و بعدش کلی خاطره دو نفره داشتیم، کلی جاها رو می گشتیم، کلی حرف می زدیم و ناگهان حس می کردیم به هم علاقه مندیم.

آخر سر هم با یه لبخند زیبا از هم جدا می شدیم!

با این که بعد از یه دعوا با هم آشنا بشیم می تونم کنار بیام، اما این که به هم لبخند بزنیم و جدا بشیم خیلی وحشتناکه!

الکی نیست که عقربه های ساعت اینوری می چرخن...

••••••••••
بیشتر مردم قهوه را با شکر می نوشن، در حالیکه من باور دارم قهوه باید تلخ باشه، چون مزه خودشه، تلخ...
مثل حقیقت که گاهی تلخه ولی مزه خودشه، برای همینه که دوست داشتنی ترین آدم ها کسایی هستن که خودشونن، حتی اگر تلخ باشن
پس مبادا با دروغ تلخی را بگیری، چون من دیوانه طعم تلخم، چه تلخی حقیقت، چه تلخی قهوه!

👤 روزبه معین
•••••••••
شنیده ام چشم به راه باران پاییزی
کنار پنجره اتاقت می نشینی و بوسه بر سیگار می زنی
خوش به حال سیگارها
شنیده ام تنهایی به کافه می روی
خیابان ها را متر می کنی
بی دلیل می خندی
شنیده ام خواب هایت زمستانی شده اند
روزهایت کوتاه، موهایت کوتاه...
راستی، کنار همیشگی هایت، شب های تنهایی، دلتنگ من هم می شوی؟

👤 روزبه معین
••••••••••
دیگه باید بیدار شی، فکر کن که همه اش یه خواب بوده، یه کابوس وحشتناک، ولی هرچی بوده تموم شده و تو هنوز زنده ای.
من آدم های زیادی رو می شناسم که روزهای خیلی سختی رو گذروندن،
آدم هایی که تنهایی رو دیدن، آدم هایی که شکست خوردن، آدم هایی که توی تاریکی موندن، سقوط کردن و آزار دیدن، اما دوباره روی پاهاشون وایسادن و از نو شروع کردن. 
وقتش رسیده که بلند شی و دست و صورتت رو بشوری و هرچیزی که آزارت میده رو فراموش کنی.
فراموش کردن سخته، همه این رو می دونیم، اما این بهترین کاریه که می تونی انجام بدی.

👤 روزبه معین

••••••••
تا حالا شکار رفتی؟
من می رفتم،ولی دیگه نمیرم!
آخرین باری که شکار رفتم، شکار گوزن بود،خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم، من شلیک کردم بهش، درست زدم به پایش!
وقتی بالای سرش رسیدم هنوز جون داشت، چشم هاش داشت التماس می کرد، نفس می کشید، زیباییش من رو تسخیر کرده بود، حس کردم که اون گوزن می تونه دوست خوبی واسم باشه، می تونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسش درست کنم...
خوب که فکر کردم با خودم گفتم که اون گوزن واسه همیشه لنگ می زنه و وقتی من رو می بینه یاد بلایی میفته که سرش آوردم!
از التماس چشم هاش فهمیدم بهترین لطفی که می تونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم...
تو هیچ وقت نمی تونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی!

👤روزبه معین
••••••••••
می گفت عشق مثل یک بیماری میمونه
که تو هر آدمی یک جور بروز میکنه،
یکی بدبین میشه،
یکی مهربون میشه،
یکی غمگین میشه،
یه سری هم از ترس واگیردار بودن رها می کنن میرن!
من تنها حسی که دارم دلتنگیه،
ولی یه سوال مثل خوره افتاده تو سرم،
اگه دیگه دلتنگ کسی نشم چی؟

👤 روزبه معین

••••••••••
گاهی با خودم میگم کاش من هم مثل خیلی ها می تونستم در لحظه شاد باشم، روی مبل لم بدم، چای بخورم، شام بخورم، سوار ماشین شم و بیخیال دنیا آهنگ مورد علاقه ام رو گوش کنم!
 اما همه زندگی ختم میشه به اون چند لحظه قبل از خوابیدن، وقتی که همه این ها تموم شده، پاهات رو توی شکمت جمع کردی و چشم هات رو بستی، تاریکی همه جا رو گرفته، اون طرف هم داره خواب هفت پادشاه رو میبینه، اما احساس می کنی یه چیزی نیست، یه چیزی رو گم کردی!
گم کردن حس خیلی بدیه، هرجا باشی چشمت دنبال چیزی می گرده که یه روز گم کردی، آدم حاضره اون رو از اول نداشته باشه، اما گمش نکنه!

👤 روزبه معین



۲۹ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۱۲

ترمیم بنما

به نام خالق لبخند ها :)

اقا یه سوال؟!اتشفشانو میشه با برف بست؟؟؟!

خب خیلی حسم بهتره دیروزه خدا رو شکر!

حداقل میتونم به این گزینه فک کنم که اگه هیچی سر جاش نیست و من میدونم مشکل کار کجاس اچار فرانسه شو پیدا کنم بچسبم پی تعمیرش!

میدونی!؟

من همیشه وقتی یه چی خراب میشد مینداختم دور!دوباره یکی دیگه!

ولی الان چیزایی خراب شده که دور ریختنی نیس!

باید درستش کرد!

نوید میگه شکاف!

من میگم ترمیم!

یه دنیا معنیاشون فرق داره با هم!بستگی داره چطوری نگاش کنی!

میدونی دیروز بیشتر از همیشه به این پی بردم که دید ادما چقد مهمه!

اخه رسیدم اوان!مهنوش ازم خواست یه سوالو حل کنم!

به خودم گفتم خیلی اوضا خیط میشه اگه حلش نکنم!شروع کردم به حل کردن!سه سوت!حل شد!براش توضیح هم دادم!و فهمید!در صورتی که مهسا سه ساعت زد تو سرش نفهمید :)

سارا صنیعی هم از سوال پرسید!

یادم رفته بود اصن صوت!

گفتم چقد زاغارت یکی ازت سوال بپرسه بلد نباشی!یه نیگا کردم و جواب!

ببین!

همه چی برگشت به دید!

اگه مثل یه احمق نگا سوالا کنی سوالا هم تو رو مثه یه احمق میبینن!

میگن ادم خوبه یکی رو داشته باشه که با نشستن پیشش هم انرژی بگیره!مثلا وقتی نشست پیشش تو کلاس بیشتر حواسش جمع شه!در واقع خیالش راحت تره!

دیروز بهم اثبات شد خیلی ادم کرمکی هستم!کرم دارم ها!یا شاید هم مرض :)))) از اینکه ملتو بذارم تو خماری عشق میکنم شدیییید :)))

حسم به خودم بهتره امروز!

ولی هنوزم دنبال اون ادمم که از n سال پیش منو بشناسه و بیاد بشینه تک تک اون شاخ بازیامو برام بگه!یه تکون بهم بده بگه!تو اینی بچه :)

وقتش میرسه که زندگی نامه اشونو پاره کنم :))))

خانم مکعب ؛)

۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۴۷

برای تو!

میدونم نرفتم از یادت هنوز
نیستیو تو گوشمه فریادت هنوز
من شکارچی نگاه سردتم 
همون شکاری که در نرفته از دامت هنوز
هنوزم هوایی میکنه منو هوای تو
هنوزم میبوسه رویای منو لبای تو
هنوزم حاضرم دنیا رو بگیرم من برات
با اینکه میدونم فرق نداره برای تو

به.. برای تو 
برای تو 
فرق نداره برای تو
به .. برای تو 
برای تو 
فرق نداره برای تو

همونم که میره رو لبه ی تیغ راه
دوست داری شانتو با همه ی ریسکا
همون که مغروره با همه تیم نمیشه
بزنن سرشم سر به زیر نمیشه
عشق چیه یه جور وابستگی نی
پیر بشیم تو یه خونه با هم بمیریم
ها جوابمو بده ، جوابمو بده
دورم جهنمه میسازی برا من تو بهشت
بگو لیاقتشو داری من علاقمو بهت نشون بدم
یا نمیفهمی حرفا منو ولش کن
تو هنوز با این لاشیا ولی
من تو فکر پاکو بی تو با کیا ولی 
با کیا بیای با کیا بری
نه به جایی نمیرسه با این بازیا کسی
این یه دورغه که بخوام بهت حرفشو بزنم
که نمیخوام بخوره دیگه این تن تو به تنم
ولی ، رک بگم حرام تو 
مخم نمیکشه این روابطو
ناراحت نشو ندادم جوابتو 
این یه آهنگ نیست یه نامه ست برای تو
فقط برای تو قابلی نداره نه 
یادگاری از ما به تو
تویی که یه روزی دوست داشتم 
بعد تو دوست داشتنو دور انداختم

میدونم نرفتم از یادت هنوز
نیستیو تو گوشمه فریادت هنوز
من شکارچی نگاه سردتم 
همون شکاری که در نرفته از دامت هنوز
هنوزم هوایی میکنه منو هوای تو
هنوزم میبوسه رویای منو لبای تو
هنوزم حاضرم دنیا رو بگیرم من برات
با اینکه میدونم فرق نداره برای تو

برای تو
برای تو

یادته دست میکشیدم روی موهای لختت
شبا دنبال ستاره ها نورا که محو شه
اینو یه بار دیگه هم بهت گفته بودم
که دیگه برنمیگرده اون روزای رفته
دوست داشتم وقتی قهر میکردی
پشتتو میکردی بم شب بی دلیل
منم هر کاری کردم که ببینم خنده رو لبات
ولی بازم لج میکردی
دورم زدی گفتم پروانه ای
وای نمیدونستم که فرق داره اینبار
نه ، هدفا یکی نیست با هم 
من تو فکر تو تو فکر برنامه ای باز
بیا ببین چشا قرمزه خونه 
واسه خاطرهامون که همه زنده به گوره
هیچ وقت باور نکردم حس داری بم 
اگه داری بیا بده بم یه نشونه
حیفه یه خونه که بودیمو جفتمون توش با هم
عشق چیه بیا تف به اون روش واقعا
میخوای برگردی دوباره پیش من 
منو میبینی اگه دیدی تو پشت اون گوشاتم
اونی که میگفتی مغرور بهش
دیدی زمین خورد شد ترسو دلش
اینم یه نامه برا تو که گذاشت حرفای دلشو جلوشو از روش نوشت

سرگردونم هرشب تو شهر 
انگار منجمد شده بی تو قلبم روحم 
نمیگم
برگرد خونم چون من مغرورم ، من مغرورم
سرگردونم هرشب تو شهر 
انگار منجمد شده بی تو قلبم روحم 
نمیگم
برگرد خونم چون من مغرورم ، من مغرورم
.
.
.
.
لامصب این جی دال که اهنگ نمیده بیرون حرف دلو ریلیز میکنه :)))
اومدم از دیروز بنویسم همون چهارشنبه های کذایی که همش تو اوان میگذره!
من بر عکس ادمای دیگه زود سرد میشم...زود اون اتیشه عصبانیتم میخوابه!
من زود حالم خوب میشه !
حتی با یه لبخند حال بده یک هفته ایمم ممکنه خوب شه!
من زود خوب میشم با چیزای کوچیک!
زود هم میشکنم!دقیقا با چیزایی به همون قد کوچیک :)
دیروز برای اولین بار تنهایی رو تجربه کردم!
تنهایی کافه رفتن!
تنهایی قدم زدن!
چسبید....!
نمیگم بلد شدما!نه!ولی انگار نیاز بود این تنهاییه!اینکه به لرزش دستم توجهی نگنم!اینکه تو صورتش بخندم و جوری سرد باشم انگار به چپمه همه چی!اینکه جلو اشکامو بگیرم!
من دیروز موفق شدم خیلی خودمو کنترل کنم!
نذارم تند زدن قلبم جلو نفس کشیدنمو بگیره!
به غریبه ی این روزا پی ام ندم و باهاش حرف نزنم!
تو کلاس نوید بشینم و با دقت به حرفاش گوش کنم و واقع بین بودن رو تجربه کنم!
دیروز رها بودم!رهای رها!
سرمو تو باد از سانروف ببرم بیرون بذارم مخم هوا بخوره!
مبینا دیگه مبینای این یه سالی که گذشت نیست!
مبینا دیروز عوض شد!
مثل وقتی که تو یه لیوان بلافاصله چایی و اب یخ بریزی :)
استارت :)
۲۸ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۳۱

سینوسی!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۰۳

طناب!!!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۶ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۳۹

الان..؟!

به نام خالق لبخند ها :)

امروز به هیچی خندم نمیومد برعکس همیشه که به ترک دیوار هم میخندیدم!

یه حس عجیبی دارم!

یه حسی که هیچ وقت نداشتم...

میدونم دیگه دوست ندارم به این وضعیت ادامه بدم!

رو بعضی کلاسا واقعا حواسم نیست که داره دبیر چی میگه!هیچ تلاشی هم برای جمع کردن حواسم نمیکنم!

دیدی حس کنی کارایی که میکنی واقعا الکیه؟!

مثلا به من چه اقای محمد بن منور چی نوشته یا تو چه قرنی بوده؟!به من چه واقعا؟!منو چه به محمد بن منور!

من باید بدونم مولانا چی میخواست بگه!

منطق طیر چیه که هر بار میخونیش یه چیز جدید میبینی!

سعدی چه کرده با دل ما!

من باید الان کتاب های دنیا رو زیر و رو میکردم!

موراکامی

خالد حسینی!

کافکا!

چارلز دیکنز!

من به جای اینکه بشینم تست صوت بزنم باید الان میشستم ازمایشات انیشتین رو میخوندم!

ببینم نسبیت چیه!

اینکه پلانک چیکارا کرده!

فیزیک مدرن از کجا میاد!

من الان باید میرفتم...

با پای پیاده دنیا رو میگشتم!

میگشتم تا پیدا کنم!همون حس ناب و خالصی که دنبالشم!

من جای خوندن کتابای دینی که فقد باید حفظشون کنم باید میرفتم همایشات دینی!

بحث دینی میکردم!

باید میگشتم دنبال نشونه های امام زمان!

من به جای دراز کشیدن تو زندگ های تفریح باید میرفتم و طبیعتو قورت میدادم!

وقتی به اینا فکر میکنم یه جمله تو سرم میپیچه: من چقد کار دارم!

و وقتی اینو میگم نگین میگه چیکار داری؟!

و من جواب میدم: کلی تست مشتق دارم باید بزنم!

ترکبیات گسسته مونده

ماتریس تحلیلی!

و به یه مشت کتاب نگاه میکنم!

من به جای پرورش روحم به جای خوب کردن حالم باید بشینم و چشمامو خراب کنم!

به جای شب بیداری و فکر کردن به خدا و حس خوب گرفتن باید بشینم و درس بخونم!

به جای اینکه سوالای خوشگل خوشگل حل کنم!

من عاشق درس خوندنم...

عاشق حس خوبه کتابام...

اما الان...این کتاب تستای لعنتی...این امتحان ها و ازمون های هر روز...این استرس کنکور و حرف و حاشیه های لعنتیش شده سوهان!

شده سوهان روحم!

چقدر دوست داشتم الان پر انرژی میبودم!

چقد دوست داشتم الان از دیروز میگفتم!

میگفتم دیروز و امروز ! روزای فوق العاده ای بود!

ولنتاین و کادو و این مزخرفات بهونه اس!من به چشم خودم دیدم ادما چند تا چند تا کادو ولنتاین میگیرن واسه چند نفر!مگه عشق لعنتی چند تاس؟!

چرا اینا چند تا چند تا عاشق میشن و ما...؟!

تو نوشته هام نوشته بودم منتظر ولنتاینم!

میخوام بهم ثابت شه که واسه کسی اون ارزشه رو ندارم! میخوام بهم ثابت شه اینا همش حرفه!

و شد!

هیچکی حواسش به مبینای این ور قصه نبود!

همه اونور قصه بودن! تو همون شلوغی...

شلوغی خیابونا و کافه ها...شلوغی دلا...نگاها...

دو روز پیش که با نگین هم بحثم شد فهمیدم من هیچ وقت نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم!هیچ وقت نمیتونم با این ایده های مزخرفی که تو سرمه اون حسه خوب دوست داشتن رو تقسیم کنم بین خودمو اون طرف مقابلم...

اروم کشیدم کنار...

نگام خسته اس...ناراحتی نیست نگین!خستگیه...

خسته شدم بس که انقد مجهول موندم!

چرا یکی حل نمیکنه منو؟!

۲۴ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۴۲

خودشناسی!

به نام خالق لبخند ها

الان به نسبت این روز هایی که گذشت خیلی حال بهتری دارم :)

خیلی و قت بود که با لپتاب تایپ نکرده بودم!

امروز فلشمو از نگین گرفتم!

فک میکردم اینسرجنت رو برام زده و با اینکه میدونستم لپتاب خرابه و روشن نمیشه درش اوردم و چند بار دکمه ی پاور رو زدم!فایده نداشت بالا نمی اومد!

دوباره

دوباره

دوباره!

و درست لجظه ای که دیگه فکرشم نمیکردم روشن شد!

وقتی فلش رو باز کردم دیدم بع!فایل ها ظهور پیدا نمیکنن و هایدن!

و من بلد نبودم که بازشون کنم :))

تو نت میگشتم و هیچ خبری نبود از اینکه راهی پیدا کنم!

اخرین سایتو که باز کردم یه برنامه نوشته بود یارو و فقد کافی بود فقد پیست بشه تو فلودر فلش :)

و دینگ!

باز شد!

به جای اینسرجنت فیلم تئوری او تایم بود :)

دیدمش!

اعتراف میکنم دیدم نسبت به هاووکینگ خیلی عوض شد!اون موقعه که فقد کتابشو خونده بودم یه تصویر دیگه داشتم ازش :)

خلاصه طی یه پروسه ی جالبی فهمیدم که همه چی همون پیچ اخره :)))

میدونی امروز به خودم فکر کردم!

به این نتیجه رسیدم نگین راست میگه!من فوق العاده خود خواهم!!

راست میگه ادم اگه یه چیزی واسش زیادی ارزش داشته باشه بخاطرش هر کاری میکنه بیدار موندن که چیزی نیس!
میدونی!

من همیشه از اینکه زندگیمو به ادما  گره بزنم تنفر داشتم!

دوست نداشتم پایه ی زندگیم بر اساس ادما باشه!مثلا اگه یه ادمی رفت من دیگه زندگیو مختل کنم!

همیشه میخواستم منطقمو بیشتر از عقلم به کار بگیرم!

و گاهی هم موفق بودم!
ولی حقیقت اینه که من ادم دل نازکیم!و خود خواه!

من از اینکه یه عده کنارم باشن واقعا حسی دارم که تو کلمه گفتنی نیست!

ولی همیشه یه خط قرمزی داره انگار!دوست ندارم اونو رد کنم!دوست ندارم بیشتر از یه حدی وابسته شم!میترسم از وابستگی بیش از اندازه!

در واقع به قول فرناز من هیچ وقت حدی رو نگه نمیدارم!
برای همین این همه نا به هنجاری پیش اومده :)

شاید اگه من بلد بودم احساسمو حد بهش بدم یهو رم نمیکردم!این رم کردنه یه جور واکنشه!

واکنش در مقابل وابسته شدن!و ناخوداگاه!

نشسته ام یه لحظه به ذهنم میرسه که انگار زیادی وابسته ام!و بعد بیشتر حس های خوبی که داشتم پوچ میشه!نه پوچ!نمیدونم چطوری بگم!یهو همه چی برای یه زمانی برام عوض میشه!

و وقتی طرف مقابلم جبهه گرفت!ناراحت شد و دور شد!دوباره زنگ خطرم فعال میشه!

از دوری بیش از اندازه هم ....!

و این همش خودخواهیه :) خودخواهی محض!

نمیدونم چند نفرو انقد با این کارم ازار دادم!

ولی به این نتیجه رسیدم که دیگه بسه!
باید تکلیفم با خودم مشخص شه!همه که مثل من فکر نمیکنن!شاید هم فکر کنن ها!ولی عمل؟!ندیدم کسی تا حالا مثه من عمل کنه!

یه معذرت خواهی بزرگ بدهکارم...

به همه ادمایی که با این رفتارم ناراحتشون کردم...

نمیدونم بخشیده میشم یا نه!

ولی میدونم دوستتون دارم!

شاید طبقه بندی شده باشه!ولی هر طبقه در نوع خودش بی نظیره!

میدونم!به قول نگین این دوست داشتنه خالی کافی نیست!

و به قول فرناز میدونم اشکال کار کجاست ولی دقیقا هیچ غلطی برای جبرانش نمیکنم :)

مثل درس!

ادم نا محدوده!برای همه چیزا!

ادم نا محدوده :)

خانم مکعب :)

۲۳ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۲۸

پویا سازی تصاویر ذهنی!

تصویر های تو ذهنم داره نابودم میکنه

همش چیزایی یادم میاد نمیدونم خواب دیدم ندیدم!

همش چیزاییه که الان نیس!

تصویر...صدا!

همه چیش واقعی و نزدیکه!حتی ادمای تو این تصویرا!

فک کنم به درجه ی عالی از روانی بودن رسیدم دیگه!

انقد تو سرم حرف زدم که حس میکنم در حال انفجاره!

تو اومدی...

خودتو از بقیه جدا کردی...

باعث شدی با خیلیا دیگه نتونم حرف بزنم

و بعد انقد دوسم داشتی

که حتی دیگه نتونستم باهات حرف دلمو بزنم

و

این نتونسته شد سردرد!

شد تصویر

شد حالت تهوع!

شد خفگی!

پشیمون نیستم از اومدنت....ولی کاش میشد باهات حرف زد!با خوده تو!تنها تو!

من دنباله یه ادم دیگه نیستم مثه تو!

من دنبال اینم یه کاری کنم که هم تو باشی هم من!نه سیخ بسوزه نه کباب!

ولی انگار نمیشه

هیچ وقت!

+تصویر بعدی....

فیلمه بعدی

ادم بعدی!!!

۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۱۲

تلخ!شیک!زهر مار :)

حیف شدی با دل دور ازم 

هی سر تو میخوردم قسم 

بگذره کاش تمومه این روزا بگذره

بشنوی تو صدای قلبمو

 بشکنی تو یه روز مثه منو

 بشکنی کاش یه روز تو هم بازم مثه منو


نم نم از پیشم رد شو و آروم برو

 آهسته تر میشن ثانیه ها آسون برو

بکن دلتو از منو دیوونگی 

این خونه بی تو زندونه و خونه نیست


سهم من نیستی عاشقی دوره ازت

 نه چشام خیس نیست هیچی نمیپرسم فقط

بودی یه روزی تنها دلیل دلخوشیم 

میخورم افسوس نیستی تو توی زندگیم


سهم من نیستی عاشقی دوره ازت

 نه چشام خیس نیست هیچی نمیپرسم فقط

بودی یه روزی تنها دلیل دلخوشیم 

میخورم افسوس نیستی تو توی زندگیم


(علی پیشتاز)

نکن پیچیده اش رابطه رو، نیس هیچی تهش

دنباله چی میگردی وقتی نمونده حسی

 دیگه چیزی ازم اصلا باقی نمونده مرسی

 ها آره من مریضم بیمارم بی‌خوابم

حبس اتاقو جای خالیت سیگارم بی حالم

نگاهم قفل به یه طرف تخت 

که تو چیکار کردی که یهو طرفت رفت ها

اینه فقط الان اوضاعه دل 

که تو هم رفتی عشقو گذاشتی به مزایده

چیه گفتی دل کندی نه از تو من کم دیدم به این حالت خندیدم

میگفتم خدام اگه پایین بیاد هنوز واسم نفسی

 تو دنباله هوسی عوضی

کاشکی که دور میشدم من از تو زودتر از این

 من از تو زودتر از این


(مهدی آذر)

از اول میدونستم میری راه اومدم با تو 

من اشکامو پاک کردم دیگه از روی عکساتو

 نمیخوام گرمای دستاتو

نم نم از پیشم رد شو و آروم برو

 آهسته تر میشن ثانیه ها آسون برو

بکن دلتو از منو دیوونگی 

این خونه بی تو زندونه و خونه نیست


سهم من نیستی عاشقی دوره ازت

 نه چشام خیس نیست هیچی نمیپرسم فقط

بودی یه روزی تنها دلیل دلخوشیم 

میخورم افسوس نیستی تو توی زندگیم