خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها

۱۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۱ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۵۳

سکوت :)

به نام خالق لبخند ها

از زمانی که یادم میاد به نام خدا هام همیشه همینجوری بودن :)) لبخند ها :)) من به لبخند و حس خوبش اعتقاد دارم

امروز کسی بودم که دوس داشتم...امروز هم سکوت کردم و از احساس و درونم حرفی نزدم...و هم زیاد اخم نکردم...فقد هر زنگ تفریح که میخواستم تنها باشم یکی میومد پیشم...اونا حرف میزدن و من سکوت اونم با یه لبخند که خیلی ملایم و محو بود :) برای اینکه بهشون این نکته رو یاد اور بشم که من حالم خوبه :)

شنبه قبل از کلاس من و نگین رفتیم کافه! گفته بودم سیم حامل جریانیه که قطع و وصل میشه! الان تو حالت وصله...دو روز دیگه قطع میشه!

در واقع دارم همون روزای قشنگ رو میسازم که بعد....

امروز هم نگین اینجا بود ازش خواسته بودم یه سری چیزا رو یادم بده...وقتی نگاش میکردم که باهام حرف میزد نمیفهمیدم چی میگه...برا همین یا اون نگاه من نمیکرد یا من نگاه اون :)

بدم میاد کسی فکر کنه من احمقم...خنده ام میگیره! اگه یه ادمی تلاشی نمیکنه احمق نیس! اون فقد از بازی کنار کشیده و داره نگا میکنه...قرار نیست تا ابد همین کنار بمونه...

دیشب یه اتفاق خوب افتاد! یه اتفاقی که باعث شد دوباره لبخند گنده بزنم...باهام حرف زد و بهم گفت...صاحب متن ها رو میگم...، درسته کم گفت...ولی یه حس خیلی شیرین داشت...کسی که برای هر کسی حرف نمیزنه بیاد با تو حرف بزنه....بعد بهت بگه برادریتو ثابت کردی که حرف زدم....خوده این حسه می ارزه به کلی چیزا :))

و اتفاق دیگه اینکه بعد از مدت ها پیام داد...شنبه بعد از اون خواب افتضاح لعنتی بهش پیام داده بودم گفته بودم خواب بد دیدم راجبت مراقب خودت باش...امروز جواب داد...ازم خواست خوابمو تعریف کنم...نمیشد که تعریف بشه! خوابم قابل تعریف برای یه پسر نبود! منم از سر و تهش زدم و یه سری چیز بهش گفتم متوجه منظورم نمیشد...منم اعصابم بهم ریخت...حوصله توضیح دادن نداشتم اصن....تازه فهمیدم که بعله یه قسمت هایی از خواب لعنتی راست بوده....برای یه لحظه خیلی ترسیدم....اصن دیگه خوشم نمی اومد باهاش حرف بزنم....از اینکه انقد عوض شده بود خوشم نمی اومد...یاده حرف مختاری افتادم...میگف تا وقتی که پسرا نمیدونن دوسشون داری پیگیرتن وقتی فهمیدن عقب میکشن و رفتارشون عوض میشه....و این دقیقا نشون میده که چقد پسرها بی جنبه ان.....

دلم تنگ شده بود براش...اما دوسش نداشتم....نمیدونم یه حس مبهمی داشتم بهش....انگار همون نسبت خانوادگی رو داشت....انقد خشک برخورد کردم که خودمم تعجب کردم...

احساس میکنم باید با تمام وجود دور باشم از یه همچین ادمی که با دونسنن یه سری چیزا عوض میشه...

قبلنا فک میکردم اعتماد ندارم به این جنس!

الان حس میکنم که باورشون ندارم.... و این بدتره! دوست ندارم به هیچ وجه همه رو یه جور ببینم....ولی هر چی که دورمه همین شکلیه...

دورم پره از یه سری پسر خود خواه....یه سری ادم که با خودشونم درگیر ن و نمیدونن چی میخوان از این دنیا و ادماش....

بیخیال!

اگه قراره سکوت کنم نباید همینجا هم حرف بزنم

گاهی سکوت قشنگ ترین حرفا رو میزنه...فقد باید ادمش باشه که بفهمه...که بشنوه سکوتتو

مبینا :)

۲۹ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۴۶

یه حس عجیب

به نام خالق لبخندها

سلام

یه حس عجیبی دارم....یه حس خیلی عجیب

همش دارم میگردم....دنبال یه چیزی...شاید یه کسی....همش منتظرم منتظر یه اتفاقی که نمیدونم چیه

به چند نفری ادرس اینجا رو دادم...ولی از اونجایی که نظری نمیذارن نمیتونم متوجه بشم که متن هامو میخونن یا نه....برای همین یکم مرددم که حرفی بزنم یا نه!

ولی بنظرم بهتر از نگفتنه...

اومدم باهاش حرف بزنم که حرف بزنه....متن هایی ک میذاشت اذیتم میکرد...بی دلیل....هنوزم بی دلیل دوست ندارم اون جوری دل گرفته بنویسه....ولی نمیدونم به جای اونکه اون مثل من بشه من مثل اون شدم!!! تو خونه حرف زدنم داره از همیشه کمتر میشه! الان که پیاده روی بودم هدفون تو گوشم بود و اخم ناخواگاه داشتم!! چرا این ریختی شده بودم من :| 

هی دوستام میان میگن خوبی؟ چیزیت نیس؟

واقعا چیزیم نیست! ولی نمیفهمم چرا اینجوری شدم!

شاید دارم دنبال کسی میگردم ک از خودم کامل تر باشه...یه کسی ک درک کنه حرفایی ک میزنم رو! نه سکوت! دنبال یه کسیم وقتی دلیلم رو واسه کارام میگم نگه منطقی نیس! نگه چه ربطی داره! نخنده! اول یکم فکر کنه راجب حرفای لعنتیم!

خسته شدم! بس ک هر چی میگم رو باید یه دنیا توضیح بدم شاید کسی پیدا بشه بفهمه

دنبال کسیم از نگام بفهمه چی میگم!

دنبال کسی ته منو به خدا نزدیک کنه نه دور!

دنبال کسی که پخته باشه! بتونه کاملم کنه!

لعنتی لعنتی! کاش یه دوست اینجوری پیدا میکردم!

کاش یکی رو پیدا میکردم که وقتی حال امروزم رو براش توصیف میکنم بگه چمه! تشخیص بده! یکی کاه باهاش حال الانمو نداشته باشم!

حس هام بهم ریخته!ددیگه از حس داشتن به یه اشنای دور خبری نیس! دیگه خبری نیست از چک کردنش!

دوست داشتم با صاحب اون متن هایی ک حال منو اینجوری بهم ریخته حرف بزنم! دوست داشتم بفمم چرا اینجوری شده! شاید اگه حرفی میزد اگه چیزی میگفت من اینجوری بهم نمیریختم!

احساس میکنم دارم چرت و پرت محض مینویسم!

ولی لعنتی دست خودم نیس! حالم خوب بشه پاک میکنم این چرت نویسا رو....

مبینا :)

۲۷ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۲

جمعه ای که جمعه نیست :)

{...به نام خالق لبخند ها...}

سلـــام :)

خب امروز جمعه اس :) ولی اصن جمعه نیست :)میگیرید چی میگم؟؟ امروز از اون جمعه خوب هاش بود...همونا که اصن توش دلت نمیگیره :)

فکر میکنم همه ی حس های خوبم مربوط میشه به دیروزی که ساخته بودم!

دیروز روزه بودم...اینو نمیگم که بگم کاره شاخی کردم !! نه ! اینو میگم که یادم بمونه چرا حالم خوبه...وقتی بهش نزدیک میشم اینجوری حالم خوب میشه...وقتی یکم باهاش حرف میزنم اینجوری حالم خوب میشه....من میدونم گاهی چرا حالم بده!من به نزدیک بودن به خدام معتاد شدم! وقتی یکم دور میشم ازش تمام تنم درد میگیره! و اون مغزم ارور میده!وقتی بهش نزدیک میشم اینجوری میشم!عین الان !! یه لبخند گنده گوشه ی لبم جا باز میکنه!!

واسه این حسم دلم تنگ شده بود :)

صحبت با داداش احسانمو دوست دارم!البته وقت هایی که منطقی با هم حرف میزنیم و دعوا نمیکنیم :)

از اینکه با یه عده ادم خاص صحبت کنم خوشم میاد!اینکه حدس بزنم تو زندگیشون چه خبره!اینکه کنجکاویم ارضا شه منو خوشحال میکنه!

عاشق صدای پرنده هام!عاشق بوی بارون!ولی متنفر از رعد و برق...وقتی رعد و برق میزنه یاده قیامت می افتم...یه لحظه از خشم خدا میترسم...دست خودم نیست...نمیتونم باور کنم خدایی که من بهش یقین دارم خشمگین باشه...نمیتونم باور کنم مهربون نباشه...بخشنده نباشه!

از اینکه انقد همه خودشونو تو یه کلیشه غرق کردن خوشم نمیاد!انگاری که همه دارن یه فیلم تکراری رو بازی میکنن!هیچ کس سعی نمیکنه خودش باشه!همه یه درد مشترک دارن!عشقشون(!!!) ترکشون کرده!یا نمیدونم الکی حالشون خوب نیس!یا از زندگی خسته ان و میخوان خودکشی کنن!بعد میای باهاشون حرف بزنی!میگه میدونی چیه اصن؟؟میگم چیه؟میگه من خیلی تنهام!اصن همیشه تنها بودم!!کانتک (!!!) های گوشیمو که نیگا میکنم یکی نیست باهاش حرف بزنم :| میگم مسلمون من الان جلوت ایستادم چی؟؟!دارم بت میگم بام حرف بزن!

حالا منه بدبخت!یکی نمیاد بهم بگه مرده ای زنده ای!! :)) منم میگم خب نمیشه حرف بزنم با کسی؟؟خو نمیزنم؟؟تنهام؟؟خو تنها باشم! کسی که دوسش دارم نیس؟؟خو نباشهه! من که هستم!خدام که هست!خانواده ام که هست!

قبول دارم!میدونم!گاهی خودمم دلم میگیره!گاهی از اینکه هیچ رفیقی ندارم اصابم بهم میریزه!ولی تا جایی که یادم میاد قصد خودکشی نداشتم!!

فقد یادمه یه بار یه گندی زده بودم نمیدونستم چطور جمع اش کنم رفتم سر دارو ها 6 تا ژلفن خوردم که  مثلا کل فرداهه رو خواب باشم کسی دعوام نکنه :)))) بعد قرصا تاثیر عکس داشت! لامصب2 روز خوابم نمیبرد!فقد گیج  میزدم!! :))) چقد خنگ بودم خدا :))

من تنها مشکلم با این دنیا اینه که دوست دارم همه بخندن :) هی میرم تو زندگی مردم بیخودی دخالت میکنم!هی بهشون میگم چتونه!اصن نمیفهمم چرا همچین موجودیم من :)

امروز راجب هدفم فکر کردم...یه لبخند گنده نشست رو لبم :) به خودم گفتم دیوونه تنها چیزی که به هیچ کس نگفتی همین هدفته....خندیدم!چقد اونایی که دورم بودن ساده بودن که فکر میکردن هدفم دانشگاه و... هدفم یه چیزیه از جنس حقیقی...همینه که سبک زندگی منو با بقیه متفاوت کرده.....یکم که به هدفم و اون خونه های تو مسیر که باید بهشون میرسیدم فکر کردم دلم قرص تر شد!بازم یکی تو وجودم میگفت اگه یه تکونی به خودت بدی شک نکن که میتونی :)

+وقت نخر وقت بساز

+اونا که زندگی نمیکنن تو قمار میبازن...پس زندگیمو میکنم و ازش شعار میسازم :)

وقتی یه ریز این اهنگو گوش میکنم ینی دقیقا میخوام همین دو تا جمله رو شکل بدم!واقعیشون کنم!

میدونی گاهی از این همه تفاوت بین خودمو بقیه شک میکنم به درست بودن راهم!ولی درست همین موقع ها به یه سری ادما برخورد میکنم که حس یقین همه وجودمو پر میکنه که راهم درسته....درست تر از درست!

حاشیه رو ول کن اصن خودتیو حال دلت....وقتی حال دلت خوب باشه ینی همه چی داری :)

مبینا:)

پ.ن:فردای روز ارزو ها بهتر از اینم میشه مگه؟؟

پ.ن2: چند پست پیش راجب بهترین راه خودکشی گفتم !! اون حرفم حرف امروزمو نقض نمیکنه! فقدگفتم کدوم راه تمیز تره نه اینکه خودم بخوام خودمو بکشم :)) اصن فکرشم برای من خنده داره :))

۲۵ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۰۳

معجزه :)

به نام خالق لبخند ها

سلام :)

مگه معجزه چیه؟ یعنی غیر از این چی میتونه معجزه باشه؟؟ 

همین چند ساعت پیش پست گذاشتم که دلم از عالم و ادم گرفته بود :) ولی یه ساعت بعد از اون پست گروه بچه های کلاسو ک چک کردم دیدم شکیبا نوشت که فردا تعطیله! فک میکردم داره شوخی میکنه! اصن باور نکردم تا اینکه خودم زیر نویس رو دیدم...یهو همه حس خستگی که داشتم رفت....دیدم مامان گفت حالا که مبینا کار نداره بریم خونه ممدرضا ! خلاصه اماده شدیم و رفتیم اونجا :)

اولین بار بود که خونه ی نقلیشون رو میدیدیم!! از 1 ماه بعد عروسیشون قرار بوده بریم پیششون :))

خونشون کلی حس خوب داشت...کلی رنگی بود....انگاری که عشق رو به همه جاش تزریق کرده باشن...حس میکردم زندگی جریان داشت تو خونشون

کلی با فرشته حرف زدیم و کلی خندیدیم! ساعت 1 از خونشون اومدیم بیرون! هوا عالی بود

نم نم بارون! و باد! من دیوونه ی بادم....دوست دارم تو باد یا چادرم تکون بخوره یا اگه موقعیتش باشه موهام :) کاش میشد همه هیکلم با باد تکون بخوره :))

مامان گفت بریم دور دور :)) ینی مامانم رو مود بود امشب

من و احسان و بابا و مامان رفتیم دور دور! کلی اهنگ بارونی گوش کردیم!

یه اتفاق کوچولو و خیلی ساده باعث شد که حال بد و سردردم بره...

گاهی حس میکنم داشتن حس خوب فقد به خوده ادما بستگی داره! مثلن من از بس درگیر فردا بودم و دلشوره ی امتحان رو داشتم و حوصله یبرنامه 4 شنبه رو نداشتم حسم افتضاح بود!

ولی وقتی فهمیدم تعطیله همه حس های بدم پرید :)

خودمو خوب میشناسم با یه اتفاق کوچیک خوشحال میشم...این یه نعمت خیلی بزرگه مگه نه؟

.

.

.

پ، ن : کاش ادما میدونستن حضورشون چقدر برای دیگران ارزش و اهمیت واره

پ.ن 2: کاش هیچ وقت کسی از چشم نیوفته! چون دیگه حساب نمیشه برام! انگاری که تو زندگی واقعی بلاک شده باشه! اصن نمیبینمش...و هیچیش واسم مهم نمیشه دیگه :) این حادثه طول میکشه...ولی وقتی اینجوری شد برگشتی نداره...

مبینا :)

۲۴ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۳۸

سردرد

به نام خالق لبخند ها

سلام

چند روزه که خوب نیستم...گاهی سردرد گاهی به خنده های مسخره...گاهی کلافگی....یا حتی گاهی مثل الان ! الانی که گیر کردم تو منگنه....

خسته ام از ادما...از همشون....بدم میاد که انقد مهربونم....بدم میاد که دوست دارم همه رو خوشحال ببینم...کسی نیست بگه زندگی دیگران به توچه؟ به تو چه اخه دختر؟ خودت کم مشکل داری؟ کی اومد ازت بپرسه این سردردات برا چیه؟ کی اومد ازت بپرسه چرا این چند روز خودتو بستی تو یه اتاق و ازش بیرون نمیای؟ واقعا درس میخونی؟ کی واسش مهم بود اصن؟ چرا سلامت بودن یه ادم غریبه باید برات مهم باشه؟ چرا انقد به ادما اهمیت میدی مبینا؟

همش باید به ادما بگم که بخندن...سعی کنم شادشون کنم...ولی خودلعنتیم این روزا بد گرفته ام...بد...

خیلی بده ادم اجتماعی باشه...

شاید باید اینستامو یه کل ببندم....داره بدبختم میکنه.....

۲۲ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۱۸

نیروی محیط بر ما!

به نام خالق لبخند ها

سلام :)

میدونی گاهی نیروی محیط انقد روی نیروی تو بر محیط غلبه میکنه که عملا برای تو نیروی صفر در نظر گرفته میشه!

این حالت وقتی به وجود میاد که ادما تحت تاثیر محیط و نیروهایی که خودشم نمیدونه چین یه کارایی انجام میده که اصن دلیلشم نمیدونه :)

در این حالت میدونی کارت غلطه ها ولی نیروی محیطه بیشتره :) زورت نمیچربه :) در این مواقع نیاز نیس خودتو سرزنش کنی!گاهی اشتباهات اینجوری لازمه :) بزرگ میشی :)

گفتم بزرگ :))) قبلنا عشق میکردم کسی میگفت مبینا سن عقلش از خودش بیشتره...اما الان؟! الان میگم خاک تو سرت!عقلت بیشتره ولی زورت کمتر! اینجوری فشار اون محیط لعنتیه بیشتر میشه :)

این روزا انقد که از این و اون میشنوم که بزرگ تر از سنمم کلافه شدم!نه دوست دارم کسی بهم بگه بچه نه اینکه بزرگ تر از خودم! من یه دختر ۱۷ ساله ام! همین!!

وقتی این رویداد رخ میده انتظاره که از طرف دیگران بهت شلیک میشه! در این مواقع چون زورشو نداری جواب این شلیک رو بدی جا خالی میدی!انتظاره میخوره به دیوار!متلاشی میشه!بعد همه میگن تقصیر تو بود که انتظار متلاشی شد!حقیقتا تقصیر اونا نیست که شلیک میکنن :)

ادما همیشه میخوان یه سری چیزا داشته باشن که ندارن!میشه ارزوشون!انقد بزرگش میکنن که عملا در حال پرستیدن ارزوشون هستن!بعد وقتی بهش میرسن!فقد دو روز باهاش حال میکنن!میدونی چرا؟خب لامصب همه هیجانشو گذاشته تو راه ارزوش!وقتی بهش رسید دیگه هیجانی واسش نموند که ازش لذت ببره!انقد بزرگ و غیر عادی اش کرده بود که نمیتونست باور کنه ارزوش جنس واقعیش یه جور دیگه اس!

امروز یکی از دوستای قدیمیم باهام تماس گرفت!ایشون از اون دسته افرادی بود که خودشو واسه سمپاد کشت ولی متاسفانه قبول نشد!الان داشت نمونه درس میخوند!یک سال پیش برای رسیدن به ارزوش گوشیش رو برداشت دیگه هم کلاس زبان نیومد!بچه ها میگفتن تمام تابستون داشته درس میخونده! خب پشتکار زیادی داره و افرین بهش!ولی بحث اصن این نیس!

هنوز دو کلام با هم حرف نزده بودیم که گفت : راستی مبینا درست چی شد؟!امسال معدلت خوب شد؟

من داشتم راجب زندگی باهاش حرف میزدم راجب عید!بعد اون انقد بچه اس که فکر میکنه تغییر کردن ادما تو معدلشونه!انقد احمقه که فکر میکنه راحتی زندگیش داخل دراومدن تو یه دانشگاه خوب و یه رشته ی خوبه!

ببین من منکر این قضیه نمیشم که این دانشگاه خیلی مهنه!

ولی انقد؟!

انقد که حال الان واست مهم نباشه؟!انقد کوته فکر؟!این دختر داشت فقد چند ساله دیگه رو میدید؟۱۰ سال؟۲۰ سال؟!چند سال!بعدش؟؟

بعد از این حرفش یه لبخند زدم و جواب همه حرفاشو با اره و نه دادم!از ادمای کوته فکر بدم میاد!

گاهی حس میکنم شدیدا ادمی هستم دارای دو شخصیت مجزا!یکی که فکر میکنه!یکی دیگه که دیوونگی میکنه!بسته به موقعیتش یکی خودشو نشون میده!هیچ وقتم نمیفهمم به چه عواملی بستگی دارن!؟

انقد فکر کردم فک کنم رد دادم!

ببین پشت هر سکوتو لبخندم یه عالمه فکره که از چشمام نمیزنه بیرون!شاید اینا تنها چیزایی باشن که از چشمام بیرون نمیان :)

مبینا :)

۲۲ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۲۶

از اون شبا

به نام خالق لبخند ها

× بهترین راه خودکشی این نیست که قرص بخوری یا رگ بزنی یا خودتو از یه جا پرت کنی....بهترین راه خودکشی اینه که بغض هاتو فرو بدی...اون قد فرو بدیکه خودت خودتو خفه کنی ... مرگ تمیزی میشه

امشب از همون شباس...همون شبایی که همه ادما تا صبحش بیدارن ولی من تا صبح میخوابم و خواب بد میبینم....امشب از همون شباس....

از پست های این مدلیم خوشم نمیاد...از حال ابری و بارونیم خوشم نمیاد

شاید یه روز این پست ها رو پاک کردم....

ادما  یه حسی به کسی پیدا میکنن که با اون حسه زندگی کنن....مهم نیست اون ادمه کنارشون باشه یا نه...مهم نیس بهش اهمیت بده یا نه....مهم اون حسس....همون حسی که یادت میاره تو هم انسانی هم قلبت میکوبه

در بعضی مواقع این حس لعنتی دوست داشتن باعث میشه چشمات از همیشه قوی تر بشه...بس که دنبالشی یه چیزایی میبینی که قبلن ندیدی...،

حس لعنتی دوست داشتن باعث میشه دیگه مغرور نباشی...باعث میشه یه وقتایی جلو یه ادمایی کم بیاری...

×از چشم ها متنفرم دیگه....

پ.ن:دوست داشتن ضمنن برای یک جنس مخالف رو نگفتم

پ.ن2:از حالم بدم میاد

۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۰۳

معنی دوست

به نام خالق لبخندها

سلام...

امروز ماه گرد اینجاس :)

خب راستش فکر نمیکردم انقد زود بخوام دوباره پست بنویسم....ولی امروز بدجوری دلم گرفت...فکر کردم بهترین کار اینه که بیام و بنویسم...

با ادما زود صمیمی نمیشم...در واقع خودمو میکشم تا به یکی بگم صمیمی...نصفه ادمایی هم که فکر میکنن باهاشون حرف میزنم و صمیمیم در واقع فقد فکر میکنن...ولی یه چند نفری این وسط بودن...چند نفری بودن که بودنشون برام ارزش داشت...ارزش موندنشون...ارزش وجودشون....نه هیچ چیز دیگه ای

ولی انگار منم مثل خیلی از چیزای دیگه تاریخ انقضا دارم...نمیدونم من دوستی رو اینجوری برای خودم تعریف میکنم:

کسی دوستته که تنهات نذاره هیچ جا....بلد باشتت..وقتی بهش میگی حالت بده نگه خب!بذارم تنها باشی...بگه لعنتی حرف بزن...دوست اونه که وقتی اخلاقتو هیچ کس نمیتونه تحمل کنه بیاد بشینه پیشت بهت بگه میدونم حالت بده ولی من از تو کله خراب ترم....دوست اونه وقتی بهش میگی بیا با هم بریم فلان جا یا فلان کار و کنیم تمام تلاششو کنه که حرفت زمین نمونه...دوست اونه که بدونه خوب و بدت چیه خواستی کج بری بزنه رو دستت بگه تو الان کوری من دارم میبینم با کله نرو تو چاه....دوست اونه وقتی یه حرفی بهش میزنی فقد بین دوتاتون بمونه وبا اینکه یادشه هیچ وقت به روت نیاره که اذیت شی

خیلی سعی کردم به این قانونای دوستی که واسه خودم دارم احترام بذارم و بهشون عمل کنم....ولی نمیدونم چرا هیچ وقت دوستای من اونایی نیستن که بمونن...هیچ وقت....

میدونم مشکل از منه....ولی پیداش نمیکنم...

از بلاک شدن متنفرم...وقتی یکی بلاکت میکنه ینی میخواد که دیگه نباشی...و وقتی بهت میگه بلاک کردم که حرف نزنم باهات ینی دقیقا میخواد شیفت و دیلیت رو باهم بگیرم...یه جوری پاکت کنم از تو زندگی که دیگه نشه برت گردوند...

من گریه نکردم وقتی فهمیدم دوست 6 ساله ام بلاکم کرده...جاش پوزخند زدم...هزار تا حرف داشت...یکیش این بود تف تو دوستی که به اینجا برسه...دیگه برگشتن به این دوستی و حتی نگاه کردن به رابطه ی قبل میشه توهین به وجود خودت

پست قبلی که نوشتم راجب همونی بود که الان وقتی صفحه اش رو باز میکنم نوشته لست سین لانگ تایم اگو....با اینکه همون موقعی هم که اینو مینوشتم صفحه ی پروفایلش جلوم باز بود....ولی میخواستم حس واقعیمو بنویسم...نه راجب چیزایی که تازه ازش دیده بودم...

یه روز با اسما حرف میزدم گفتم اسما نگین واست تموم شد؟امسال خیلی بد شدی باش...

گفت وقتی دیگه دوستی وجود نداره ترجیح میدم حتی سلام هم نکنم چون واقعا بی فایده اس....ما هر دومون عوض شدیم..

الان که فکر میکنم میبینم راست میگه....ما ها هممون عوض شدیم....دبیر زبان فارسیمون هم گفت کسایی که راهنمایی باهاشون بودین و الان از هم دور شدین رو دیگه نباید بچسبین...

الان که فکر میکنم بودن زیاد کنار ادما ما رو از اینکه همیشه داشته باشیمشون محروم میکنه

من هر وقت میخوام کسی رو از تو زندگیم دیلیت کنم سعی میکنم اخرین باری که با هم دیگه هستیم رو قشنگ بسازم...جوری که اون دوست داره...

هیچ وقت با بدی تموم کردن رو دوست ندارم هیچ وقت....

درسته نگین مستقیم منو از زندگیش بیرون نکرده و هنوزم یه سری حرفا میزنه و من دلیلشون رو نمیدونم ولی فکر میکنم بهتره که بهترین روز رو ساخت بعدم دور شد....دور تر از قبل

یه سری چیزا رو تو زندگی باید ول کرد....این دست خودت نیس

یادمه دوستی منو فرناز هم که داشت به اینجا ها میرسید همین حسو داشتم شایدم بدتر....چون دوستی منو فرناز دقیقا تو اوج خوبیش نابود شد...اونم همش تقصیر من شد...

پـــــــــــــوف...

کافیه به یه سری چیزا نباید فکر کرد

مبینا :)

۱۸ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۲۰

دوروبریام!

به نام خالق لبخند ها

دیروز میخواستم این پست رو بنویسم...ولی به دلایلی از جمله خواب قیدشو زدم...

میخوام از حسم بگم راجب یه عده ای که دوروبریام رو تشکیل میدن.....شاید اونا هیچ وقت این متن ها رو نخونن...ولی میخوام بنویسم تا نگفته نمونه...بنظرم حرفای فاطمه راجب وصیت نامه بدجور روم تاثیر گذاشته :) به قول فاطی نمیخوام همینجور یهویی بمیرم بدون اینکه خیلی حرفا رو گفته باشم

خب بریم شروع کنیم:

+نام مقدس مادر: مامانم؟باید بگم از اونایی که همیشه الگو بوده و هست...از اون دسته ادماییه که میخوام بهش بگم تو چرا انقد خوبی؟چرا انقد خوب منو میفهمی؟مامانم نمیدونه نمیدونه که من چقدر دوست دار مثل اون باشم و هر حرفی که از دهنم میاد بیرون یکی باشه و تبصره مبصره نداشته باشه!نمیدونه چقد دوست دارم مثلش باشم که با وجود اینکه یه دل دریایی داره و همه رو دوست داره ولی منطقش رو بر احساسش غالب میکنه همیشه...اون نمونه یه ادم کامله...چند روز پیشا...ینی روز مادر...خونه مامانجونم یه کار خیلی بدی کردم...مامان جونم وقتی دید انقد قربون صدقه مامانم و بابام میرم گفت مامان باباتو اندازه هم دوست داری؟یه لحظه نیگا کردم دیدم مامانم داره اونورو نیگا میکنه اشاره کردم به بابام ه یعنی نه یه کوچولو بابایی بیشتر...همون لحظه مامانم منو دید....یه حس افتضاحی داشتم....بخدا منظورم این نبود....میخواستم بابام جلو مامانش غرور داشته باشه...میخواستم افتخار کنه....ولی خدا میدونه که چقد عاشق مامانمم...وچقد واسم محترمه....خدا میدونه که هر کاری میکنم دوست دارم اول مامانم راضی باشه....روز مادر بهش گفتم روزت مبارک گل من....وقتش جوری نبود که برات کادو بخرم مطمئن باش برات میخرم....چی دوس داری؟گفت مبینا من اصن کادو نمیخوام...همین که ببینم تو موفقی و پیشرفت میکنی تو همه چی بهترین کادوییه که میتونی بدی بهم....یه لحظه به خودم اومدمو گفتم لعنتی این همون انگیزه ای که میخواستی....(اخرشم کادو خریدما!!!)


+دنیای پدر و دختری: فک کنم کمتر کسی باشه که ندونه من روانی بابامم!کسی هست؟اغا شمایی که نمیدونی بدون!من روانی بابامم...کسی اندازه من باباشو دوست نداره....سر بابام با دنیا میجنگم....با دنیا....میدونه خودش که وقتی میبینمش دلم براش ضعف میره....که هر روز که از سر کار که میاد اولین چیزی که میپرسه اینه:مبینا کجاست؟...بابا برعکس مامانم اصن منطقی نیست....بابام یه دنیا احساسه....بابام ارامشه منه....وقتی میخنده انگار دنیا ماله من میشه برای یه لحظه...خدا رو بابت داشتن این مامان و بابا باید یک عمر شکر کنم....خیلی حس خوبیه به دوستات پز بدی که تا حالا یه بار هم با بابایی جونت دعوات نشده و اصن بابات با صدای بلند هم باهات حرف نزده....خیلی حس خوبیه بابات رفیقت باشه...که بهش چشمک بزنی بگی دوتایی میریم باهم :) خیلی حس خوبیه وقتی کسی که یکم غریبه تره ببینتت بگه ماشالله همه چیت سر بابات رفته ها....اون موقع دوست داری از ته دل بخندی.....حسم به بابا یه حسیه که تو کلمه نمیشه گفت...


+بهش میگن خان داداش : چی بگم راجب این بشر؟؟ینی میتونم بگم من و داداش محسنم یه سیبیم که از وسط نصفش کرده باشن...رفتارامون دقیقا یکیه...دقیقا!برای همینه که با هم دعوا میکنیم و هر دومون میخوایم ثابت کنیم حرفامون درسته!احساس میکنم وقتی بخوام یه حس هیجان انگیز داشته باشم باید محسن باشه....بدون اون نمیشه :) برای همینه که بدون اون نمیخوام جت اسکی برم....بدون اون رانندگی رو دوست ندارم.....بدون اون شهربازی نمیچسبه :) بهش میگن اعتماد؟؟یه اعتماد خاصی دارم بهش....وقتی که پاش رو میذاره رو پدال گاز بابا،مامان،احسان،ناهید همشون بهش میگن اروم تر....ولی من؟!بهش اعتماد دارم اعتماد به اینکه جوری میره که هیچ وقت خدایی نکرده اتفاقی واسه خانواده اش پیش نیاد....میشناسمش...رو خانواده اش حساس...شاید حساس ترین چیز دنیاش همین خانواده اشه....هزار بار بهم گفته اگه حرفمو گوش نکنی نه من نه تو...ولی دوباره فرداش منو محسنیم که داریم با صدای بلند میخندیم و یکی رو اذیت میکنیم....یه عقیده های خاصی داره...ولی وقتی هر کسی بهش بگه مبینا فلانه تنها کاری که میکنه اینه که بخوابمونه تو صورتش...شاید دوست نداشته باشه یه سری کارامو ولی همیشه همیشه حامیه...هیچ وقت ولم نکرده هیچ وقت...با اینکه سالی یه بار هم بوسم نمیکنه و بوسش نمیکنم ولی فقد خودمون میدونیم چقدر هم دیگه رو دوست داریم....لامصب همیشه افتخارمه....حس خوبیه بگن این خواهر محسنه...


+مار و پونه ؟ :)) :اسمش احسانه معنیش نیکی!ولی من میگم معنی اسمش شوخیه!یعنی تمام زندگیمون من و داداش احسانم داریم با هم شوخی میکنیم....مامانم بهمون میگه مار و پونه...میگن خواهر و برادری که پشت سر هم به دنیا اومده باشن همیشه اینجورین...ولی ما دیگه شورشو دراوردیم :)) روانی این غریتی بازیاشم!که بابا و داداش محسن هم ندارن مثلش :) احسان برعکس منو محسن فوق العاده احساسیه...مثل بابام :) داداش احسانم رو میبوسم زیاد هم میبوسم....بهش میگم که دوسش دارم....بهم میفهمونه که دوسم داره...رابطه ام با احسان مثل رابطه ام با محسن نیس....منو احسان نمیخوایم چیزی رو بهم ثابت کنیم...فقد میخوایم بهم کمک کنیم....خاری که تو پاش میره انگار که تو دل من میره...یه چند روزی که از خانواده دور باشم دلم بیشتر از همه واسه لجبازی با داداش احسانم تنگ میشه....اخ اخ وقتی باهاش میرقصم رو ابرام....حس خیلی خوبیه با داداشت برقصی...داداشی که رقصی خیلی خوبی داره :) این پسر یه گل پسره واسه خودش...اول اینکه بیشتر از منو داداش محسن به حرف مامانم اینا گوش میده دوم اینکه پا به پای منو مامان و ناهید تو مهمونیا کار میکنه....پسر کاکل به سر که میگن خود ایشونن ها :))


+ورودی جدید: اسمش ناهیده :) 5 سال ازم بزرگ تره....اردیبهشت نود و چهار به عنوان عروس خانواده وارد خونه ی ما شد...دوست داشتنیه...ولی از دور....شعاعش یه جورییه که باید از دور باهاش خوب بود...نباید زیاد باهاش صمیمی شد....چرا دروغ اوایلش بهش حسودی میکردم دوست نداشتم محسن بیشتر از من دوسش داشته باشه....ولی الان که فکر میکنم میبینم کاملا طبیعه که اونو بیشتر دوست داشته باشه....ناهید احساسیه خیلی هم احساسیه....خیلی با هم میخندیم و وقتی که هر دومون رو مود باشیم کلی حرف برای گفتن داریم...از اینکه ازم حساب میبره کیف میکنم....اخلاقمون اصلا مثل هم نیست...ینی علایقمون....ولی خب شاید همینجوری همو کامل میکنیم...اذیت کردنشو خیلی دوست دارم خیلی میچسبه...هی تازه وارد خوش اومدی به زندگیمون :)


+مامان تپلی: میگن اسمش مادربزرگه...ینی بزرگ خانواده...ولی منو مامان جون که همو میبینیم غش غش میخندیم!با هم حرف میزنیم...دردودل میکنیم...وقتی بغلش میکنم با انبوه گشت مواجه میشم!تپلی دیگه...همیشه خدا من دارم به شیکم اویزونش ور میرم...عاشق وقتاییم که با بابابزرگ لج میکنه...یعنی این دوتا ته خندن!من دیوونه مامانجونمم!سعی میکنم وقت بیکاری که داشتم برم خونشون باهاش شوخی کنم و بخندم....هر وقتی که یکم جدی بشم میگه مبینا به قول خودت خنده یادت نره بعد ادامو در میاره....مامانم میگه مامان بزرگت از من جوون تره :)) به همه نوه هاش میگه چادر بزنین!منو که میبینه میگه درار اون چادرتو بابا تو دست و پاته :) یا هر وقت میبینه مانتو تیره تنمه میگه تیره نپوش شاد بپوش به تو تیره نمیاد...دلیل موندن من و خانواده ام تو این شهره....همیشه میگه برین من دیوونه میشم...مامان جونی دوســـــــــت دارم!


+خواهر=جانِ جانان : من خواهر واقعی ندارم...ولی یه خواهر رضایی دارم که به همه خواهر واقعی های دنیا می ارزه....میدونی کیه؟معلومه محدثه!ما خواهری هایی هستیم بسی شبیه هم :)) انقد که یکیمون موهاش مشکی مشکیه یکی از بوری به قرمز میزنه :)) خدا میدونه روزه عقدش چقد استرس داشتم...چقد خوشحال شدم که باعشق دیرینش ازدواج کرد...چقد خوشحال میشدم میدیدم دلشوره اشو...من و محدثه از بچگی با هم بودیم...اون مهربون ترین ادم زندگیمه....همیشه من دعوا میکردم اون اشتی...ازم بزرگتر بودا ولی انقد دوسم داشت که هر چی میگفتم قبول میکرد....فک کنم تمام روزای بچگی یا من خونه عمه ام بودم یا محدثه خونه ما بود...روز نامزدیش وقتی دیدمش هر دومون گریه امون گرفته بود....خودخواهم سرش...دوست داشتم فقد ماله من باشه....برا همین با اینکه شوهرش(که پسرعموشم میشه) رو خیلی دوست داشتم و باهاش راحت بودم مدام کل کل میکردم....احساس میکردم داره میگیرتش از من....محدثه تنها کسی بود که تمام حرفای زندگیمو شنید هر وقت کمک خواستم کمکم کرد....اخرشم هیچ انتظاری از من نداشت...عزیزدلمه دیگه چیکارش میشه کرد؟؟!


+سیم حامل جریانی که قطع وصلیش زیاده : نگین خانوم! چی بگم راجب این دیوونه اخه؟از اول راهنمایی بود که باهاش اشنا شدم...از همون موقع ها یه وقتایی با هم انقد خوب بودیم که کسی نمیتونست جدامون کنه و یه وقتایی انقد بد که کسی باورش نمیشد...شاید بشه رو این جمله قسم خورد که من شاید از همه ادمای دورش بیشتر میشناسمش و اون هم راجب من همینطوریه...این یه سال شاید شکاف بینمون زیاد شده باشه...ولی تهش وقتی بهم میرسیم هر چقدم که چیزی رو پنهون کنیم این چشمامون لو میده همه چی رو!انقد میشناسمش که بدونم اقدام بعدیش چیه...اونقد میشناسمش که هر وقت ناراحته همه میگن به پاش نپیچ فوشت میده...میرم کنارش...اگه خیلی بد باشه حالش سعی میکنم اروم باشم ولی اگه خیلی بد نبود حرف میزنم....دوسش دارم با وجود اینکه هر بار کلی همو اذیت میکنیم...دوسش دارم با اینکه بی دلیل بلاکم کرد...من کلن تو دوستی شانس نیوردم...اینو خودشم خوب میدونه...کافه رفتن با این دیوونه جز خوشحال کننده ترین برنامه هاس...وقتی که دوتایی باشه بدون سرخر!ولی کافه رفتن دیروز...همه چیو خراب کرد..ینی خود کافه خوب بود بعدش نفهمیدم چی شد!نگین هیچ وقت نمیفهمه رفیق واسه من معنیش چیه! هیچ وقت نمیفهمه وقتی با من میاد بیرون من چه احساس مسئولیتی دارم!هیچ وقت نمیفهمه که دوست ندار کسی نگاه چپ بهش بندازه....هیچ وقت نمیفهمه که چقد بودن باهاشو دوست دارم...البته اگه رم نکنه!تو قدر مطلق هم گذاشتمشا!نشد! :)


+رابطه حدسی داریم باهم : فرنازم ... اصرار داره که اسمش به جای فرناز دیار باشه!ولی من نمیتونم بهش بگم دیار!یه چیزیو میدونی؟ادما که به دنیا میان اسم واسشون انتخاب میکنن و اون اسم رو شخصیتشون اثر میذاره...تو هر چقد بگی میخوام اسمم دیار باشه ته تهش بازم فرنازی :) اول دبیرستان به صورت اتفاقی باهاش اشنا شدم....جوری که فقد باهاش حرف میزدم و تو مدرسه ام بود:) ولی هیچ وقت ندیدمش تا قبل از اینکه برم تو کلاس اونا :) راستش اولین باری که باهام حرف زد کپ کردم گفتم ندیده نشناخته چطور به من انقد زود اعتماد کرد؟!ولی بعدا فهمیدم این بشر با همه قانوناش فرق داره...همه ش کنجکاو شناختنش بودم... الان انقد خوب شناختمش که همه حرکاتو حدس میزنم :) یه علاقه ی خاصی بهش دارم...وقتی بغلش میکنم حس میکنم این دختر کوچولو فقد برای خودمه...چشماش همیشه نور بالا میزنه :) کلا هر چقدم بخواد پنهون کنه چشاش نمیذاره...من همیشه فکر میکردم ادم منطقی هستم!ینی نه منطقی ولی از منطق و احساس به یه اندازه استفاده میکنم...ولی فهمیدم اینجور نیس!چون اگه منطق داشتم هیچ وقت اونروزی که مامانش بهم زنگ زده بود نمیگفتم خاله قطع کنید من نیم ساعت دیگه فکرامو که کردم بهتون میگم...میگفتم نه اون دوستمه و این کار میشه شکستن دوستی!ولی منه لعنتی نتونستم از منطق و احساسم به یه اندازه استفاده کنم!مثل دیروز!اگه ادم منطقی میبودم به نگین که اصرار میکرد بعد از من تو کافه بشینه میگفتم بشین کاریت ندارم اینجوری میشدم دوستی که خوبه....ولی راستش بیشتر از اینکه بخوام منطقمو رعایت کنم دوسش داشتم :)


+رنگی که فقد ایشونو جلو چشم من میاره چیه؟نارنجی :این اقا شاهین قصه ی ما یه دوست خیلی خوبه..خیلی نمیگذره که باهاش اشنا شدم ولی خیلی ادم فهمیده ایه!همه ارزو هامو داره...راستش اولش فقد میخواستم ازش یه سوال بپرسم ولی وقتی شناختمش بنظرم اومد واژه ی رفیق تنها واژه ای که بهش میاد...حرف میزنه من دوست دارم فقد گوش کنم در واقع بخونم :) با همین شکلکه شناخته شد :) کمتر ادمی مثل ایشون پیدا میشه که هم نارنجی باشه هم پروازش شاهین گونه باشه هم تو کوچه پس کوچه های زمین دنبال کسایی باشه که تجربه ی زندگی واقعی رو دارن....راستش همیشه واسه من خط قرمز بوده که جنسیت رفیقم با من فرق کنه....ولی فهمیدم چیزی که مهمه جنس رفیقه نه جنسیتش! کاش همیشه انقد فهمیده و خوب بمونه :) انقد خوب باشه که همیشه مثل دیشب بتونم راحت باهاش حرف بزنم...


+صداش میکنم عمو روغنی :اولین بار سال 91 ایشونو دیدم :) قرار شدش با هم بریم مشهد!اونجا فقد منو عمو با هم کل کل میکردیم :)) از بابام هم بزرگ تره....انسانی بسی با درک و مهربون!و فوق العاده خنده دار....جمع سه تایی منو عمو بابا همیشه پره از صدای خنده....اولین دوست از دوستای پدرمه که شماره بنده رو هم داره!اولین دوست از دوستای پدرمه که هر وقت منو میبینه میگه عزیزدلی دیگه...هر چقد پیشش باشم ازش سیر نمیشم...راستش یکی از همون فرشته های زندگیمه :)


+.... :قول دادام از یادم بری :) این قول رو به خودم دادم....روش هم موندم...رابطه ی منو تو واقعا همه چیو خراب میکرد....دوست نداشتم یه دوستی خانوادگی رو خراب کنم....دیروز به این فکر کردم که واقعا دوست دارم یا نه....جوابم مثل جواب تو بود...نمیدونستم...هر دومون گیجیم....هر دومون نمیدونیم...مرسی برای اینکه کلی تغییر ایجاد کردی تو رفتارم...


+فاطمه:اهنگ نامه ی دایان یادته که برات نوشتمش؟لعنتی من دوست داشتم....چقد از هم دوریم چقد دور...


هنوزم ادم هست دور و برم...ولی ترجیح دادم به همینا که الان تو ذهنم وول میخور اکتفا کنم...واقعا حس وصیت نامه رو داشتم :))

مهم اینه که دورم ادمایی هستن که برام عزیزن....حتی اگه خودشون ندونن....اگه تو این محدوده ادمایی گند نزن بهش لطفا :)

مبینا:)

به نام خالق لبخند ها

سلام

این روزا لعنتی دارم گم میشم تو یه تاریکی!دارم دست و پا میزنم که نرم تو تاریکی.....اخه میدونی من از تاریکی میترسم....

خیلی تلخم این روزا....یه جوری که وقتی تو یه جمع بقیه میخندن من خنده ام نمیاد!منی که خنده هام گوش همه رو کر میکرد!

باید کشید بیرون از همه چی!

دیروز یه تحول ایجاد کردم...و انقد الان روش اصرار دارم که مطمئنم دیگه به حالت قبل بر نمیگردم.....امروز روز اخریه که من گرفته ام!فردا قراره باز صدای خنده هام انقد بلند باشه که داداش احسان داد بزنه بگه کرم کردی انقد بلند میخندی بچه!!اروم تر!

میخوام همه چی رو بسپرم به کسی که عاشقشم...به کسی که ازش مطمئنم...به کسی که حتی لجن ترین ادم دنیا هم باشم بازم باهامه....اونم خدامه!

ولی اروم تر شدنمو دوست دارم...اینکه بیشتر فکر میکنم تا حرف بزنم رو دوست دارم

انقد تشنه ی کتاب بودم کتاب حدیث رو تو یک روز و نصفی خوندم....و اصن برام مهم نبود که دور و برم کی هست!فقد سعی میکردم سیر بشم!نشد!من اصن از این کتابای لعنتی سیر نمیشم...من دیوونه وار کتاب خوندن رو دوست دارم!خیلی وقت بود به توصیه مادر گرام سراغ کتاب نرفته بودم!ولی گاهی نمیشه!گاهی نمیتونی از چیزی که دیوونه وار دوسش داری دل بکنی!حتی اگه مجبور شی از خوابت بزنی!

همه فکر میکنن من زیاد میخوابم! :) شاید خودمم همین فکرو میکنم :))

این یه قسمت از کتابه:

مادام زیرونی گفت:خوب تو برای ازدواج خیلی جوانی.تو حالا حالا ها وقت داری!

-ولی من عاشق میرا شدم

-میرا هم مثل گلدان خالی چیزی توی کله اش نیست!

-ولی او زیباست!

مادام زیرونی گفت:گلدان هم زیباست.بگو ببینم میرا میتواند زمین خیش بزند؟میتواند بز بدوشد؟نه او خیلی ظریف و شکننده است.می تواند منطقی و عاقلانه صحبت کند؟نه او ساده و خنگ است.میتواند از تو وقتی مریض میشوی مراقبت کند؟نه او لوس و ننر بار امده و فقط میخواهد تو از او مراقبت کنی.بله البته که زیباست.اما که چی؟

و قسمت دیگه ای که خیلی دوسش داشتم:

آقای پن دنسکی گفت: نه آن شخص خود تویی،استنلی علت حضور تو در اینجا خودت هستی.تو خودت زندگیت را به هم ریختی و خودت هم باید ان را مرتب کنی . هیچ کس این کار را برای تو یا برای هیچ یک از شما،نخواهد کرد.

آقای پن دنسکی به تک تک بچه ها نگاه کرد و بعد ادامه داد:همه ی شما در زندگیتیان منحصر به فرد هستید .همه ی شما چیزی در وجودتان دارید.باید درباره ی کاری که میخواهید بکنید اول خوب فکر کنید بعد دست به کار شوید.



+میدونی!به نظرم ادما تو نور هم معلومه اصلشون چیه!فقد گاهی ما بجای نگاه کردن به اون ادم به نور زل میزنم بعد وقتی به اون ادم نگاه میکنیم یه قسمت هایی از وجودشو نمیبینیم!!برای همینه که تو میگی تو تاریکی باید ادما رو شناخت!من میگم انقد دورتو تاریک نکن که بازم نبینی :)

+میدونی که زندگی رو میخوام تکی برسونم به خوش طعم ترین جاش :) حس میکنم قراره همه چی درست شه!

+دلم شور شیرینی میزنه :)

+سه روزه با هیچ کی حرف نزدم.حتی از این کار خوشم اومد.فکر میکنم بد نباشه یه مدت اصلا حرف نزنی.همه چی رو با کلمات نمیشه بیان کرد.

اندری تارکوفسکی در فیلم the mirror

, و در نهایت به قول حضرت حافظ:

غبار غم برود

.

.

.

حال خوش شود

راستی حل خوش ابیه؟؟

به قول فرناز ابی اسمون کنار کبودیش قشنگه!همه ش باهم رو باید قبول کنی نه فقد یه تیکه اشو! :)

زندگی زمینت زد؟کبود شدی؟پاشو!تو هنوز قشنگی چون هنوز یه قسمت هایی از وجودت ابی حتی با وجودی که ابری شدی!یه روزی ابرا میرن :)اسمون صاف میشه....میدونی که اسمان همیشه ابری نیست :)

مبینا:)