خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها

۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۹ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۲۱

خداحافظ 94 عزیز :)

به نام خالق لبخند ها

سلام :)

این روزای اخری خیلی زود گذشت :)

پنجشنبه های اخر هر سال ما اینجا میریم یه سر به اون عزیزایی میزنیم که دیگه بینمون نیستن....اسمش رو گذاشتیم عید مرده ها :)

رسم قشنگیه....من همیشه میرم...اخه به نظرم پدر بزرگ و مادر بزرگم چشم انتظارن باید برم عید دیدنی :)اونا هم همیشه عیدی میدن :)

سر قبر هر دوشون که کنار هم خوابیدن فکر میکنم نیم ساعتی تنها بودم...کلی باهاشون دردو دل کردم...

وقتی دو ساله بودم مادر بزرگم فوت شد....اون منو خیلی دوست داشت....وقتی هنوز به دنیا نیومده بودم واسم کیف و گل سر و این چیزا درست کرده بود با اینکه کلی نوه ی دختر دیگه هم داشت....و وقتی به دنیا میام مامانم میگه که خیلی خیلی دوست داشته....میگه براش فرق میکردم...وقتی مامانم از مامان بزرگم حرف میزنه حس میکنم یه تیکه از وجودمه...حس میکنممن خیلی شبیهشم....مهربونی من هم سر اون رفته....حس میکنم مامان بزرگی که دیگه نیست کلی حرف داشته که بهم بگه....وقتی راجبش فکر میکنم یه حال عجیبی میشم...

پدر بزرگمم وقتی 7 ساله بودم فوت شد...اون خیلی اوقات میمود خونمون و چون فلج شده بود و نمیتونست جایی بره کلی باهام بازی میکرد...شاید یکی از عامل هایی که باعث شد من اخلاقم پسرونه شه همین بابابزرگ بود :) اخه هیچ وقت بهم اجازه نمیداد عروسک بازی کنم!همش میگفت توپه رو بیار با هم بازی کنیم بابا :)هنوزم یادمه که اسمم رو بلد نبود درست تلفظ کنه!بهم میگفت مُمبینا!خیلی دلم براش تنگ شده....وقتی که فوت شد من مدرسه بودم....بابام اومد دنیالم بهش گفتم بابابزرگ که رفته بود بیمارستان خوب شد؟بابام نگام کرد گفت : رفت...حال بابامم خوب نبود...دقیقا یادمه...گفتم کجا رفت؟گفت قبرستون...گفتم بهم دروغ نگو...گریه اش  گرفت....اون روز اولین بار بود که اشک بابامو میدیدم....اون روز اولین بار بود که خبر فوت میشنیدم اونم به بدترین شکل....با اینکه من کوچیک ترین نوه بودم ولی یادمه من بیشتر از  همه برای بابابزرگم گریه کردم...

از اون روز همیشه خبر فوت ها خیلی بد بود خیلی بد!

پنجشنبه سر قبر تک تک اونایی که دوسشون داشتم رفتم...بهشون یه فاتحه هدیه کردم...ازشون خواستم که برام دعا کنن...

بعد از قبرستون با مامان و بابا و ناهید رفتیم کنار رود خونه....صداش کافی بود تا ارومم کنه

پاهامو گذاشته بودم تو اب سردش و ریلکس کردم :)

وقتی پاهامو تو اب این رود خونه میزارم حس میکنم تمام بدی ها و انرژی منفیم رو میکشه بیرون برای همین پام سر میشه

تو همین حالم بودم یهو یه قایق موتوری رد شد و موجش باعث شد اب بالا بیاد سر تا پامو خیس کنه....

ولی من که عین خیالم نبود و مثل دیوونه ها میخندیدم!

جمعه صبح ساعت 8:30 از خواب بیدار شدم...سریع اماده شدم رفتم دانشگاه...

همایش عالی بود...کلی ادما با سن های مختلف که ماها کوچیک ترینشون بودیم!چه حس خوبی داشت بعد از چند سال دوستای دبیرستانتو یه جا ببینی!

مجری تقریبا با نمکی بود و کلی شوخی کرد...

دیدن دبیرای راهنماییم برام خیلی خیلی شیرین بود:)

یه قسمت داشت برنامه که ویدیو اون سمپادی هایی که الان ایران نبودن رو پخش کردن...

ادما جاهای مختلف بودن...یکی لندن...یکی امریکا...دو تا کانادا...

چیزی که بیشتر از همه توجه منو جلب کرد یه پسره بود که از شریف با رشته ی نرم افزار فارغ التحصیل شده بود و الانم برای پروژه اش لندن بود...

وقتی دیدمش لبخند زدم....شیرین ترین چیزی بود که می تونست جز تصوراتم باشه....خوشبحالش :)

ولی بچه ها بیشتر از همه تو کف اون خانومه بودن که الان داشت فوق دکترا بیولوژی میخوند دانشگاه هاروارد امریکا...

هاروارد خیلی خیلی جای بالا و رویاییه....ولی واسه من خاص نبود...نمیدونم چرا من اصلا دوست نداشتم جای اون خانمه باشم بر عکس دوستام...

یه ان بذهنم رسید دختر اینا از همین مدرسه ای که تو توش درس میخونی به اینجا رسیدن پس تو هم میتونی مگه نه؟

تا وقتی اومدم خونه به رویاهام فکر کردم...گذاشتم خوب خوب تو ذهنم تثبیت شن :)

جمعه بعد از ظهر مامانم صدام کرد گفت اماده شو داریم میریم خرید...منم گفتم باشه و اماده شدم

تو راه که بودیم دیدم داریم خیابونی رو میریم که اصن ربطی به خرید نداره!گفتم کجا میریم؟مامانم گفت بریم یکم پیاده روی پارک دولت...

دلم ریخت...اونم اونجا بود...

تا پارک رو خودم غیر قانونی پشت فرمون نشستم :) سال دیگه این موقع گواهینامه ام رو گرفتم دیگه خیالم راحت میشه :)

رسیدیم پارک...رفتیم سمت اب ... از پله ها که پایین رفیتم دیدم رو به رومه...بابام رفت باهاش سلام کرد و ما هم باهاش سلام کردیم...گفت بیاین بریم با قایقا یه دور بچرخیم بابام گفت نه خوبه...دوباره اون اصرار کرد و بابا قبول کرد...

من اولی سوار قایق شدم....بعد بقیه سوار شدن!اما هیچ کدوم پیش من ننشستن...در عوض اون که سوار شد پیشم نشست....ضربان قلبم هزار بود :)

قایق حرکت کرد...تند میرفت...من با ناهید شوخی میکردم اخه از اب میترسه....یه لحظه روسری همیشه جلوم رفت عقب نفهمیدم موهام تو باد پخش شد اومدم درستشون کنم دیدم داره نگام میکنه...داشتم از خجالت اب میشدم...معلوم نیست چه مرگمه دقیقا من...من هیچ و قت هیچ وقت خجالت نکشیدم از هیچی....ولی الان حتی روم نبود نگاش کنم...

اون نیم ساعت خیلی زود گذشت خیلی :)

دیگه بقیه روز اتفاق جالبی نبود که بخوام الان بگم راجبش :)

از صبح که بیدار شدم یه استرس خاص دارم...میترسم از 95 !

سال ترسنکیه...سالیه که قراره نفله بشم :)

از خرداد مدرسه و کلاس....استرس کنکور....عروسی اولین داداشم....وکلی اتفاق دیگه که ازشون بیخبرم...

نمیدونم چرا دقیقه دقیقه که میگذره استرس بیشتری دارم...

فاطمه یه حرف جالب زد:

من استرس ندارم ولی مثل همیشه از تحویل سال میترسم...حس میکنم همه تغییر میکنیم...دلم برای همه ی نودچهارتون تنگ میشه...ولی جدی حس میکنم دارم یه چیزیو جا میذارم تو این سال...همیشه یه ای کاش میمونه

چقد حرفاشو حس میکنم....همیشه یه ای کاش میمونه...

قشنگ معلومه که قراره همه تو 95 تغییرکنیم....کاش تغییرا مثبت باشه...

حس میکنم هر سالی که میاد باید بهتر شم...ناراحتم....اخه امسال رشدم فقد فکری بود نه درسی....امسال فقد فکر کردم...راجب همه چی...

ساعت ها نشستم و فکر کردم...روابط اجتماعیم رو سر و سامون دادم...ولی درس....

ایده دونی 95 من:

1-مرور تمام نیم سال اول

2-دروغ نگفتن

3-تموم کردن تابلو فرش

4-فراموش کردن یه سری از ادما

5-کمک به لامتی : هر روز شیر بخور لطفا :)

6-دو کیلو دیگه باید وزن کم کنم :)

7-پروژه تثلیث رو به یه جایی برسونم

8-تراز بره نزدیکای 7000

9-معدل نهایی >19/80

10-درس هر روز همان روز

11-پرواز :)

12-کار کردن رو تمرکز

13-افزایش ساعت مطالعه لعنتی

14-کیف کن :)

15-موتور سواری کنم :)

16-سقوط ازاد :)

17-کوهنوردی=>میشه یعنیییی؟؟

18-با ماشین یه دور دستی بکشم :))

19-اینستا رو پاک کنم :)

20-یه گل رو بزرگ کنم:)

و...



تویه کلام 94 رو دوست داشتم...با اینکه یکم اذیت کننده بود شرایط ولی اروم بودم:)

بهترین سالی که داشتین کی بود؟تا الان 91 :)


نودچهار...زود گذشتی...رفیق نیمه راه نبودی....روزای سختت درسته زیاد بود ولی طولانی نگذشت....مرسی که بازم امسال رفتم اما رضا...نودچهار مرسی که گذاشتی فکر کنم...که بزرگ شم فکری....نودچهار یادم میمونه یه شب ساعت 4 از بدیت حالم بد شد و رفتم بیمارستان...نودچهار یادم میمونه بالاخره بعد از 4 سال تو موفق شدی که به محسن زن بدی :) دوستای دیگه ات یعنی 90 و 91 و 92  93 با همه خوبیشاون نتونستن این محسن رو زن بدن ... پس به خودت افتخار کن :) نودچهار یادم میمونه که اولین سالی بودی که تابستونت سخت نبود برام...یادم میمونه که امسال کمترین گریه ها و بیشترین خنده هام رو داشتم...یادم میمونه که منو با کلی ادم خوب اشنا کردی....نودچهار مرسی :) خداحافظ سال مهربون....به دوست جوونت بگو نه من نه هیچ کس دیگه رو اذیت نکنه....بهش بگو وقتی میاد شیرین بیاد با خبر خوب و عیدی پروپیمون :)


خدایا از همیشه بیشتر دوست دارم....

خدا جونم شکرت....مرسی بابت همه چی....بابت ارامش پر از استرسی که الان دارمم مرسی...

خدایا خودمو به تو میسپرم

اخرین یاداشت 94

مبینا :)

پی نوشت:راستی مصدق مرسی :)ما تو رو هنوز دقیق نشناختیم :)

۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۱۸

انرژی زا :)

به نام خالق لبخند ها

اومدم یه پست انرژی زا بنویسم!البته واسه خودم انرژی زاست واسه بقیه رو نمیدونم!

دوشنبه:

ساعت 5:30 از خواب پریدم و سریع لباسای مدرسه رو پوشیدم و رفتم یه ساندویچی، 12 تا ساندویچ سفارش دادم واسه ساعت 7:30 بیارن مدرسمون بعدم رفتم مدرسه!

بارون نم نم ، کم کمشدت گرفت....تو سالن مدرسمون بودیم و داشتیم یه مشت برنامه ی کلیشه ای رو تحمل میکردیم!

بعد کیمیا بهم گفت بیا بریم دستشوییی!(گلاب به روتون!)

خب دیگه منم که حوصله ام سر رفته بود رفتم باهاش.....فاصله ی سالن تا دستشویی ها خیلی زیاد بود....هر دومون موش ابکشیده شدیم تا رسیدیم....گفت:میشه گوشیتو بدی بهش زنگ بزنم...

مردد بودم...نمیدونستم چیکار کنم...هم بحث رفاقت بود هم بحث ارامش خودم!بهش یه نگا انداختم ... با اینکه هیچ وقت برام رفیق واقعی نبود ولی گوشیمو بهش دادم....گفتم بگو خودش زنگ بزنه....و این اخرین باره کیمیا....خیلی خوشحال شد و پرید بغلم...

برای اینکه راحت حرف بزنه رفتم زیر بارون و ازش دور شدم...بعد از 10 دقیقه برگشتم با لبخند بهش گفتم بریم؟خدافظی کرد و گفت مبینا واقعا مرسی...بعدم کلی خندید....تو دلم گفتم:حالا که خوشحال شد ارزششو داشت!با اینکه اساس کارش غلطه!

رفتیم تو سالن هنوز ننشسته بودم که اقای پیک زنگ زد که دم درم!

خب منو نازی هم همه ی راهو دویدیم تا رسیدیم دم در...یعنی خیس خیس بودیم هردومون...حساب کردیم و همه ساندویچا رو گرفتیم و برگشتیم تو سالن...یکم بعد رفتیم پشت پرده ای سالن رو دو قسمت میکرد و یه دایره ی 12 نفری درست کردیم!ساندویچامون رو خوردیم و کلی خندیدیم!

بماند که خانوم خیری و بچه هاش چقد با حرفاشون ما روخندوندن!

چهارم ریاضی هم کنارمون بودن و واسه خودشون سرخوش میخندیدن و میرقصیدن!یه جورایی هنوزم باورم نمیشه گلی و پرنیا رو دیگه نمیبینم!

بعد از اون یه 120 تایی عس گرفتیم..!که یهو فاطی دستبند نئونی هامون رو اورد....ما همه نیشامون بااااز!

نگین گفت که با اقای قبیتی حرف زدم ما بی سر و صدا بریم تو کلاسمون!ما هم از سالن رفتیم سمت کلاسا که تو راه گلی رو دیدم!هر د پریدیم بغل هم!گفتم بهش دلم خیلی برات تنگ میشه!گفت باورم نمیشه که دیگه نبینمت!

خلاصه سریع از پله ها رفتم بالا و کلاس سوم ریاضی! :)

چراغا رو خاموش کردیم...لب تاپ کیانا رو به اسپیکر های کلاس وصل کردیم....حالا: با من سوت بزن...!!

مقنعه ها رو دراورده بودیم و کله میچرخوندیم....از بس که بپر بپر کردیم و رقصیدیم گرممون شده بود رفتیم کولر زدیم!حالا اون بیرون داشت بارون میومد!

کلی با دستبندامون عکس گرفتیم!در واقع شورشو در اوردیم  دیگه!فک کنم الان تو پیج همه بچه ها از این دستبند ها هست!

بعد یهو قبیتی اومد درو زد گفت مگه نگفتم سریع بیاین پایین!

خلاصه ما هم سریع جمع ش کردیم!بماند که چه صحنه ی خنده داری بود وقتی داشتیم از پله ها میومدیم پایین!

بابام دم در بود!

سوار ماشین شدم!بابا گفت نمیخوای بچه ها روبگی بیان؟

گفتم عه چرا یادم رفته بود!

نگین داشت نگام میکرد بهش گفتم:نگین؟میای؟

یهو فاطی اومد بغلم کرد گفت عههه دیگه همدیگه رو نمیبینیم!خلاصه از فاطی خدافظی کردم برگشتم که حدیث رو صدا کنم دیدم نگین تو ماشینه!

یعنی من ترکیده بودم از خنده!دیوونه فقد منتظر بود که بهش بگم!

خلاصه سه تایی نشستم و دوباره ولوم بالا!

منم پریدم عقب پیششون و سه تایی میرقصیدیم!نگین دیوونه گرمش بود پنجره رو اورد پایین یهو پنجره گیر کرد نمیرفت بالا!اومد درستش کنه یکم دیگه کشید پایین که بعد ببره بالا!پنجرهه اومد پایین نمیرفت بالا!وای سه تامون از خنده ترکیدیم!
خلاصه نگین رفت موندیم منو حدیث و بابا....اهنگ بندری گذاشتم یهو دیدم بابامم میرقصه باهامون!

خیلی خوب بود اونشب!

سه شنبه:

از خواب بیدار شدم دیدم دیشب ساعت 12:30 دو بار نگین بهم زنگ زده منم که خیلی خوابم میومد ساعت 11 خوابیده بودم!

خلاصه چند بار بهش زنگ زدم برنداشت!به حدیث زنگ زدم برنداشت!ساعت 6:30 بود در واقع الان باید بیدار بودن و داشتن اماده میشدن!ولی گوشی هاشونو جواب نمیدادن!

گفتم فک کنم اینا میخوان مدرسه رو بپیچونن....گروهو چک کردم دیدم بعله!با خانم مطهری دبیر حسابانمون که سه شنبه ها باهاش 2 زنگ داریم حرف زدن که نریم مدرسه...

مامان گفت بذاربه بابای حدیث زنگ بزنیم مطمئن شیم!خلاصه زنگ زدم و گفت اره بگیر تخت بخواب که نمیرین دیگه!

خلاصه منم برگشتم تو اتاقم و خوابیدم!

ساعت 9:30 بود با جیغ مامانم از خواب پریدم: پاشــــــــــو بصیریان زنگ زده خونه ی نگین و نازنین کلی عصبانی که چرا کلاستون خالیه!حالا بچه ها دارن میرن مدرسه!

منم زیر لب فوش گویان به بچه های خنگمون رفتم طبقه پایین سریع اماده شدم با تاکسی رفتم مدرسه!میدونی با چی مواجه شدم!؟؟

حیاطی که خالیه و فقد نازنین داره قدم میزنه!

قیافه ام دیدنی بود!

بهش گفتم کو بقیه؟گفت تو راهن دارن میان!

خلاصه ما شیش تا خنگ: من نگین نازنین حدیث شکیبا و فاطمه رفتم دفتر!ناظم حرف زد ما فقد پوکر فیس نگاش کردیم!

بعد رفتیم کلاس!مطهری اومده میگه چرا اومدیــــن؟

یعنی میخواستم بزنمش!خب میمردی به یکی اس ام اس بدی که بابا اینا دارن الکی زنگ میزنن نیاین؟!

خلاصه زنگ مطهری که فقد حرف زدیم!

زنگ تفریح رفتیم با خیری صحبت کنیم که 6 تا نیستن و درس نده منو نگین دعوامون شد اون وسط!

سر زنگ خیزی عزیز هم کلی حرف زدیم درس نخوندیم!زندگ اخر هم پیچوندیم اومدیم خونه!

زنگ زدیم به بابای حدیث و اومد دنبالمون...نازنین هم اومد با ما!

4 تایی عقب نشستیم و ولوم بالا...مثل دیوونه فقد دستامونو تکون میدادیم!کلــــی به عمو اصرار کردیم بردمون بستنی فروشی و اونجا بستنی خوردیم و کلی خندیدم بعدم برگشتیم!
هر سال چهارشنبه سوری میرفتیم باغ!اما امسال مجبور شدیم عیدی عروس خانم رو ببریم ویه 2 ساعتی اونجا بشینیم و یه باغ هم نرسیم! من اون شب اعصاب نداشتم!

چهارشنبه:

صبح که بیدار شدم کار بود که مامان دستور فرمود....اون همه خونه تکونی کردیم دوباره خاک اومده بود همه جا خاکی بود!مامان منم میگفت باید همه جا از اول تمییز شه!میدونی که فقد میخواستم گریه کنم!اینجا خوزستانه دیگه!عیدی مون خاکه!

کلی تمییز کردیم خلاصه!

قرار شده بود بچه ها عصر بیان خونمون!

همه تو گروه میگفتن خب پی بپوشیم؟...موهامونو چیکار کنیم؟...من فقد مسخره اشون میکردم!

ساعت 4 در کمدمو وا کردم یه لباس کشیدم بیرون پوشیدم رفتم پایین یکم به خودم رسیدم..بعد میوه و اینا اماده کردم ساعت 5:30 اولین مهمونمون وارد شد!نازنین!

کلی با هم خندیدیم تا کیکی که اورده بود رو تزیین کردیم!

بعد از اون حدیث و کم کم همه اومدن!

نگین همش بهونه میگرفت من هایپ میخوام!ما هم هی مسخره اش میکردیم نه که تو انرژی نداری!

خلاصه انقد به همه بچه ها زنگ زد تا بالاخره روژان برامون بیگ بیر خرید و اومد!

اذان رو که گفتن من و فاطمه اول نماز خوندیم!بعد از اون بابا اینا رفتن از خونه بیرون....همه خونه رو تاریک کردیم!4 تا باند فعال بود...اهنگ بلند!میلرزید پنجره ی پشت باندا

همه میرقصیدم....دیوونه ی زنجیره ای شده بودیم همه! بازم کولر زدیم! فک کنم 4 بار پارچ رو اب یخ پر کردم!

انقد جیغ زدیم که بعدش صدام در نمی اومد!

خیلی شب خوبی بود دیشب!خیـــلــــی!

بعد از اینکه بچه ها رفتن در عرض 30 مین همه خونه رو مثل روز اول کردم و به خودم گفتم دختر مامانتی دیگه!اخه مامانم انگار فلفل خورده همه کاراشو سریع انجام میده!

وقتی اینستا رو چک کردم بعد از 3/4 روز  پیامشو دیدم لبخند اومد رو لبم!
ساعت 12:30 بود که زنگ زدم بهش...صداش خابالوی خابالو بود!گفت که خسته اس و از صبح دنبال کارای شغل جدیدش بوده!من فقد لبخند میزدم صداش خیلی بامزه شده بود!

گفت این مدت عکس نگرفتی؟گفتم چرا کلــــی گرفتم ولی به درد تو نمیخوره!گفت بفرست برام!گفتم نــه!گفت پس منم بیدار نمیمونم!خلاصه کلی با هم چونه زدیم اخرش هم این شد که اون بیدار بمونه و منم بهش عکسامو بدم!

رفتم خونه سریع براش فرستادم میدونستم باز الان میگه زشته بانمک!

ولی برعکس همیشه گفت خیلی خشگلن!

من چشام اندازه دو تا هندونه شد!گفت اگه داری هنوزم بده!گفتم بیخیال دوستام پیشمن نمیشه!گفت قول میدم نگا اونا نکنم!انقد اصرار کرد که عکسامو کراپ کردم دادم بهش....

باز جمله همیشگیش رو تکرار کرد:مبینا به خدا دماغتو عمل کنی خیلی خوشگل میشی!

وسط حرفاش بهش گفتم که دوست دارم....بعد به طرز خیلی عجیبی گفت مبینا؟گفتم جانم؟ گفت دوست دارم منم!

هیــــچ وقت تا حالا اینجوری نگفته بود!

این که میخواد بره چرا اینجوریه؟؟چرا با دست پس میزنه با پا پیش میکشه!

یه وقتایی میگم نباید اصن کشش بدی...این چیزا معنی نداره!

یه وقتا هم میگم بیخیال بعدا مهم اینه الان حالت خوبه!

یه وقتایی هم میگم یه سر به گذشتت بزن پشت دستت رو داغ کن!

ولی باز.....

عادته؟

نمیدونم!

احساس میکنم که حتی گفتنش هم اینجا اشتباهه!

مامانم یه حرف جالب میزنه بهم میگه:میدونی چیه مبینا تو خیلی میفهمی بیشتر از سنت میفهمی....همه چیو خوب درک میکنی!میدونی چی غلطه چه درست!همه چیز رو میدونی ها!ولی باز هم کار غلطا رو انجام میدی!و این خیلی بدتر از کسیه که نمیدونه و کار غلط رو انجام میده!

راست میگه...ولی نمیدونم چمه!

مثلا میدونم نباید وقتمو تلف کنم و باید درس بخونم!ولی این کارو نمیکنم!
بیخیال! :)

+دوست نارنجیمون یه گروهی ما رو دعوت نمود که خیلی گروه باحالین.....خیلی فکرا و حرف های جالبی دارن...بودن تو جمعشون شیرینه!

ولی متاسفانه دیشب دست من رفت و گروه دیلیت شد!حالا دوباره باید برم از نارنجی خواهش کنم که منو ادد کنه دوباره!

+جمعه یه همایش برگزار میشه تو دانشگاه ازاد برای فارغ التحصیل های سمپاده بعد از مدرسه ی ما هم یه چند نفری رو انتخاب کردن که بریم قاطی مرغا شیم!منم جز اون چند تام!خیلی دوست دارم این جمع ها رو!امیدوارم کلی ادم جدید و خوب پیدا کنیم!

+هنوز ایده دونی  رو ننوشتم!نمیدونم چرا تنبلیم میشه!=>این ایده دونی ثمره یخوندن وبلاگ دوست نارنجیمه!در واقع همون تقلب خودمون!کار جالبیه!تو دفترم انجامش دادم!دوست دارم اینجا هم حتما انجامش بدم

دیگه خیلی حرف زدم :)

مبینا :)

پ.ن:کاش یه سری نوشابه ی خنده زا اختراع میشد!چند نفر رو سراغ دارم که سخت خنده ان و به نظرم به شدت به این نوشابه نیاز دارن!

بخندیم همیشه :)

۲۳ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۳۱

خیابون شلوغ مغزم!

به نام خالق لبخند ها...

داشتم دینی میخوندم، رسیدم به این ایه:

از میان آنان کسانی هستند که به ظاهر به تو گوش فرا میدهند ؛ پس آیا تو کر ها را شنوا میکنی هر چند تعقل نمیکنند؟!

پیام:تا خود انسان ها در پیام الهی تعقل نکنند و گوش جان را بر فهم حقایق ببندند،هدایت پیامبر هم تاثیری ندارد

این ایه برای من تکون دهنده بود!خیلی تکون دهنده!فکر کنم ماه پیش بود که دوست نارنجی گفتم قران رو که باز کردم ایه اومدهکه بعضی ها بینان ولی کور دلند....گفت نمیخوام کور دل باشم!

احساس میکنم من کر دلم!نه کور دل!.....دارم یه خلا بزرگ حس میکنم بین من و خدا.....نمیخوام ازش دورشم....برای همین سعی کردم قید یه سری چیزا رو بزنم...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خیابون اول:

اهنگ ماه و ماهی رو که میشنوم یه شور عجیبی تو دلم میپیچه....

ای باد سبک سار مرا بگذر و بگذار...

هشدار که ارامش ما را نخراشی...

یه جور بدی گرفته ام!گرفتگی ام بخاطر نمودار زندگیمه.....بنظرم باید یه نمودار جدید کشف کنم که زندگیمو نشون بده!

شاید شبیه نوار قلبه نمودار پیشرفتم!

ببین قشنگ میرم زیر صفر بعد وقتی بلند میشم از بار قبل بالا تر میرم!دوباره میکوبم زمین....چرا اینجوریه؟!چرا پله ای نیست؟چجوری پله ای میشه!؟؟اصن کدومش خوبه؟پله ای؟یا نوار قلبی؟اوجش کجاس؟؟

خیابون دوم:

دیروز که شنبه بود باز ما زنگ اخر بیکار بودیم!

عاشق این غیر پیشبینی بودن حالمونم!زنگ سومش همه اعصابا خط خطی بود!ولی زنگ تفریح یهو تصمیم گرفتیم که زنگ بزنیم برامون ساندویچ بیارن!

6 تا ساندویچ خریدیم برای 12 نفرمون!که یهو یکیمون بی خبر رفتش خونه!خب یه نصفه ساندویچ مونده بود!ما هم همه روی زیرانداز ته کلاس نشسته بودیم!یهو نگین گفت زنگ بزنیم خانوم زرگر بیاد؟؟

همه موافقت کردن!ولی من یکم خجالت میکشیدم!خب از نظرم زشت بود یه نصفه ساندویچ بدیم بهش!البته نا گفته نمونه خب ساندویچا بزرگ بود!

خلاصه زنگ زدیم و اومد بالا پیشمون!

گوشیامونو دراوردیم و کلی عکس گفتیم!خانم زرگر هم که فوق العاده بود!کلی با هم شوخی کردیم و حرف زدیم

یکی از بچه هایی که هم رشته ی ما بوده و الان بهشتی داره فیزیک میخونه اومد پیشمون!!از بچه های تجربی هم 2/3 نفری اومدن!

کیمیا و فاطمه گفتن:چقد خر بودیم رفتیم تجربی!ریاضیا خیلی خوبن!

این زنگ اخر هم فوق العاده بود!

تو سرویس هم تا خونه با بچه ها کلی عکس با افکت های مختلف گرفتیم تو هر کدومم نگین حرف میزد دهنش اندازه یه کیوی باز میشد!وای ما که ترکیده بودیم از خنده!

خیابون سوم:

خب برم عقب تر!

جمعه عصر که بابا رسید!

تا صداشو شنیدم پله ها رو دو تا دو تا رد کردم که سریع برسم پیشش!پریدم بغلش!بابام کلی خندید!گفت چطوری دخترم؟؟

گفتم:حالا که اومدی عالی!

خندید گفت دلم برات تنگ شده بود!کلی بوسیدمش و گفتم  من خیلی بیشتر!

بعد بردم تو اتاق و کلی تی شرت و لباس گذاشت جلوم گفت یکی رو واسه ناهید جدا کن بقیه رو خودت بردار!من خر ذوق!

منم یه تاپ که انصافا خیلی خوشگل بود رو براش جدا کردم!بقیه اسپرت ها رو خودم بردم!

دونه دونه منو مامان و ناهید لباسایی که برامون خریده بود رو پوشیده بودیم واقعا که سلیقه ی بابا عالی بود!

بعد که تموم شدن بابا گفت وایسین منم لباسی که خریدم رو بپوشم!

یهو دیدم بابا با یه کت چهارخونه قهوه ای و یه شلوار ساده روشن ترش که جذب بود اومد از اتاق بیرون!

یهو گفتم جووووووون کی بریم خواستگاری؟

بعد بابا چشمک زد گفت خوبه؟؟گفتم عالی!

مامانم از اون طرف صداش دراومد که بهتر از من پیدا نمیکنه!

خنده ام گرفته بود!دوست داشتنشون از همین حرفاشونم معلوم بود!بعد بابا هم شیطونی نکرد گفت:بد خوشتیپم ؟؟!!یکی پیدا میکنم!

خلاصه با خنده سفره شام رو پهن کردیم!خب موقع استیج بود!

من دعا دعا میکردم که امین حذف نشه!بابای من گیر داده بود به فریال!

وقتی تیزر فریال پخش شد بابا گفت اوووو!

یهو دیدم مامانم برگشت نیگا بابام کرد!

منو ناهید (زنداداشم) پاشیدیم!بعد وقتی روحانی به امین رای داد بابام گفت:بد فریال خوشگله!خیلی خوب میخونه!صداش چقد قشنگه!چرا به اون رای ندادن!

بعد مامان منم شروع کرد فوش دادن به این برنامه وای کسی نبود ما چهارتا (دوتا داداشم و من و زنداداشم) رو جمع کنه بس که خندیدیم!

خلاصه شب خیلی خوبی بود اون شب!

خیابون چهارم:

دیروز هم با مامان رفتیم بازار!انقد شلوغ بود که سرگیجه گرفتم!بعد از بازار هم رفتیم خونه مامان جون!

تا نشستیم یه پرتغال برداشتم بخورم یهو دیدم مامان جونم با لبخند نیگام کرد و گفت خدا رو شکر یه بار اومدی اینجا بدون تعارف چیزی برداری!

بهش گفتم خب اخه همیشه سیر بودم الان بهم میخورد برداشتم!

بعد موند با لبخند نیگام کرد تا پرتغال تموم شه!

یکم که نشستیم گفتم دیگه نریم خونه من قرار بوده امروز درس بخونم هنوز هیچی نخوندم!مامانجون گفت تو هر وقت میای خونمون زود میری انقد از من بدت میاد؟

رفتم بغلش کردم گفتم اخه عزیز من کدوم نوه ات اندازه من بهت سر میزنه؟میدونی که چقد دوست دارم ولی خب چیکار کنم درس نخونم؟؟

بوسم کرد گفت:اره میدونم بیشتر از همه میای!منم بیشتر از همه دوست دارم!بیشتر از همه هم از  تو انتظار دارم!تو بیای نیای عزیزی عزیزم!

خندیدم بهش گفتم  پس بخند که برم!

خندید بعدگفت:خب نمیشه که من همینجوری بخندم باید یه چیز خنده داری باشه!دیوونه که نیستم!

گفتم چند بار بگم نخندیدن دلیل میخواد نه خندیدن!

خندید گفت امان از دست تو بچه!

بابا جون و مامان جون رو کلی خندوندم و بعد از خونشون اومدم بیرون :)

خیابون پنجم:

اون اشنایی که الان پررنگ شده بد جوری منو وابسته کرده...وابسته به این که هروقت بتونم باهاش حرف بزنم....وابسته به این که حسمو بهش بگم...اینکه دل تنگش باشم....ترسم از اینه که این راه فقد یه طرفس و برگشتی نداره...برای همین ترجیح میدم فرار کنم....تا این وابستگی بدتر نزنه منو زمین....

بدیش اینجاس در عین سادگی پیچیده ترین ادمیه که شناختم!خودش صاف و ساده اس ولی احساساتشخیلی پیچیده اس!

کاش همیشه مثل اون وقتایی بود که مهربون میشه...وقتایی که شیطون میشه...مثلا همین دو روز پیش پشت تلفن!زنگ که زدم گفت با کی کار دارین!گفتم لوس نشو بابا!گفتم خانوم مزاحم نشین چرا مزاحم میشین!گفتم کرم دارم!گفت واه چه بی ادب!انقد جدی بود یه لحظه ترسیدم واقعا  اشتباه گرفته باشم....قطع کردم پی ام داد شوخی کردم دوباره که زندگ زدم بازم شروع کرد هی میگف با کی کار دارین؟من هی میگفتم یکی!اون میگفت نه خب اسمشو بگو!نمیگفتم!ولی اخرش مجبورم کرد که اسمشو بگم!و جوابش یه جانم بود و یه خنده!گاهی اونقد خوبه که میگم مگه میشه با این رفتارش منو دوست نداشته باشه و گاهی انقد بی تفاوت که میگم احمقی که داری باهاش حرف میزنی!

بدم میاد در گیر این چیزا بشم....بدم میاد زندگیمو به یه ادم ببندم!ولی مشاورمون میگه دوست داشتن ادما نیاز هر زندگیه!ادمی که عاشق نشه ادم نیست!ولی اینا عشق نیست نه؟؟

گیجم....

مبینا :)


۲۱ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۲۹

چیزی که هستم!

به نام خالق لبخند ها

آیه:

همانا ما این کتاب را بر تو نازل کردیم . برای مردم به حق. پس هر که هدایت یافت ، به سود خود اوست ، و هر که گمراه شد، تنها به زیان خود گمراه میشود و تو وکیل و مدافع آن ها نیستی

تامل من:

میگه باید از قرانش استفاده ی بیشتری کنم!انگاری که همه چیز تو همین کتابه!حق تو همین کتابه!

به پیامبر که پیامبره گفته تو وکیل مدافع مردم نیستی!تو راهنماشون باش!چرا من خودمو وکیل مدافع بدونم؟!منم باید فقد راهنمایی کنم!

چی تو قرانه که باید پیدا بشه؟؟

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


خواستم امروز ایده دونی بنویسم ولی خب حس نوشتن تنها چیزی که ندارم همین ایده دونیه!و ترجیح میدم که کاری رو کنم که دوست دارم!

حالم خوبه!ولی خب کارایی نمیکنم که دوست دارم!

راستش دلم میخواد بیشتر اون چیزی باشم که خودم میخوام!چیزی که هستم داره منو از چیزی که باید باشم دور میکنه!

انگاری که دو تا شخصیت ساخته برام!

میدونی من ادم فوق شاد و شوخیم!با اینکه تو خیلی از چیزا یه سر و گردن از بقیه بالاترم ولی هیچ وقت به روی کسی نمیارم این قضیه رو!یادمه که پرنیا وقتی فهمید بابا و داداشام کین گفت زیادی خاکی هستی مبینا!این اصن خوب نیست!راست میگفت!زیادی خاکیم!این خصوصیت بد نیستا!ولی توهم زاست!

باید یکم این خاکی بودنه این حس هم سطح بودنه کمتر شه!چون داره کم کم خودمم باورم میشه!باورم میشه که انگاری بقیه بهترن!ولی واقعیت یه چیز دیگه اس!

یه مدته زیادی دارم اجازه میدم کولی بگیرن ازم!مخصوصا کسایی که دوسشون دارم!

یعنی تقصیر من نیستا!اونان که ظرفیت ندارن!ظرفیت خوب دیدن ادمای اطرافشونو ندارن!

وای خدای من حس میکنم این پستم شده غر همش! :) حس این پیرزن غر غرو ها رو برداشتم!ولی خب مجبورم اینجا حرفم رو بزنم وقتی کسی نیست که بشه دو کلوم باهاش حرف زد و طرف فازه خدایی برش نداره!

میخوام 95 رو یه جور دیگه شروع کنم!میخوام شخصیتم رو فیکس تر کنم!

میخوام شادی هامو دو برابر کنم ولی در عین حال به کسی رو ندم!میخوام تنها بودنامو کم کنم!میخوام سرمو شلوغ شلوغ کنم!

یه جا خونده بودم که ادم فقد سر به سر اونی میذاره که دوسش داره نه هر کسی !!!

دلم برای بابام تنگ شده!دو روزه که رفته سفر ولی من دارم دیوونه میشم!تنها کسیه که تو خونه وقتی نیست من دل و دماغ هیچ چیزیو ندارم!وقتی نیستش انگار کسی نیست ناز دختر کوچولوشو بخره برا همین دختر کوچولوش لوس تر از همیشه میشه!

ادم لوسی نیستما!یعنی بهتره بگم برای بقیه ادما لوس نیستم!ولی بحث بابا که میشه لوس ترین ادمیم که میشناسم!! :)

چند روز پیش تو سرویس بحث همین حرفا بود عمو میگفت که دختر باید لوس باشه!نباید صداشو بالا ببره!دختر باید دختر باشه!

اون موقع یه لحظه به این فکر کردم که من چند درصد دخترم؟

خب من برای بابام به اندازه کافی عشوه خرکی میام! تا اینجا دخترم!

صدامو بالا میبرم موقع دعوا!و وقتایی که هیجان زده میشم!اصن کلا خدا دادی تن صدا 1000 !!  دختر نیستم در این مورد :)

میتونم قسم بخورم که بین کسایی که میشناسم خودم تنها کسی هستم که کمترین فحش ها رو میده!یعنی سعی زیادی در با ادب بودن دارم!تا حالا فکر میکردم خیلی تو این موضوع موفق بودم ولی امروز وقتی دیدم داره راجب این موضوع نصیحتم میکنه یه لحظه ایستادم فکر کردم عایا این مقدار کم فحش الکی نیاز است؟!خب جوابش معلوم بود نه!و باید ترک بشه نه به خاطر اون نه!بخاطر ساختن شخصیت خودم!

من تقریبا تا الان چیزی پیدا نکردم که ازش بترسم!چرا دروغ تا پارسال از جن و اینا میترسیدم!ولی وقتی دبیرم گفت کسی که خدا رو قبول داره نمیترسه و وقتی مامانم گفت تو خونه ای که قران میخونن از این حرفا خبری نیست اروم شدم و بعد از اون دیگه خبری از ترسم نبود. پس تو این مورد هم دخترونه برخورد نمیکنم!

بحث لباس پوشیدن درسته لباس مردونه هم میخرم ولی بیشتر لباسام دخترونه اس!مخصوصا جدیدا!

دیگه....؟؟

انگاری باید یکم دیگه دخترونه تر باشم!نظرت چیه یکم الکی بترسم؟؟ :))) :دی

به شدت بدم میاد کسی فکر کنه من بچه ام یا احمق!

چون من همیشه جوری برخورد میکنم که همه از پیرا بگیر تا جوونا با من راحتن!یعنی خودم رو متناسب با سن اون شخص تنظیم میکنم!پس اگه از نظر تو بچه ام یا احمق بدون تو بچه ای یا احمق که مثل بچه ها یا احمق ها باهات برخورد کردم!

بنظرم دیگه بیشتر از این غر نزنم :)

قول میدم ایده دونی رو تو همین هفته تکیمل کنم!

مبینا :)



به نام خالق لبخند ها

امروز یه روز عالی بود!

شده یه روزی از خواب بیدار شی حس کنی امروز از اون روزایی که حس خوبش همیشگی میشه؟

صبح که بیدار شدم بر خلاف روزای دیگه کسل و خوابالو نبودم!

دم در منتظر سرویس بودم با یه لبخند ناخوداگاه!سوار ماشین که شدم بلند و خوشحال سلام کردم!یکم که رفتیم گفتم عمو میشه رادیو بذاری؟

عمو گفت خبریه؟

گفتم نه فقد دلم تنگ شده بود برا گوش کردن به رادیو!

گفت کدوم موج؟

گفتم رادیو جوان!مثل دوسال پیش!

رادیو رو گذاشت!کلی انرژی گرفتم ازش!من یه ادمی بودم که از رادیو متنفر بودم ولی امروز به طرز عجیبی دوست داشتم رادیو گوش کنم!اما از حق نگذریم رادیو جوان یه چیز دیگه اس!

هوا تمیز بود تمییز تر از همیشه!سرمو از پنجره ی ماشین بیرون بردم تا همش رو تو ریه هام ذخیره کنم واسه روزای پیش رو!

رسیدیم مدرسه!

زنگا گذشت عادی هم گذشت!

ولی سر زنگ هندسه خانوم یه چیزی گفت منو نگین رو برد یه عالم دیگه!

این بود: این دو تا خط موازی تو دو تا صفحه میتونند بر هم منطبق باشه ولی هیچ وقت به هم نمیرسند!

چقد شبیه ادمای زندگیم بود!

ادمایی که فکراشون باهام منطبق بود!ولی هیچ وقت به هم نمیرسیدیم!قانونش بود!

زنگ تفریح اخر به طور ناخوداگاه رفتم نمازخونه!برعکس همیشه یه چادر از تو قفسه برداشتم!نمازه عجیب ارامش داشت!

زنگ اخر بیکار بودیم!روژان میخواست کارت پستال درست کنه!با یه حس خوب رفتم کمکش!اهنگای صادق حالمو خوب میکرد!

مثل همیشه نظر میدادم!و مثل همیشه نظرام قبول میشد!یاده بچگیام افتادم!وقتایی که منو محدثه با هم از این کارا میکردیم!ولی اون موقع همه ی انجام کارامون با خنده بود!صدای  خنده هامون گوش همه رو کر میکرد!و یه حس رضایت داشت!راضی از همه چی!

بر خلاف بچه ها که گفتن کاش میرفتیم خونه من از مدرسه بودنم راضی بودم! من کلا از امروزم راضی بودم!

رسیدم خونه خواستم روزمو با حرف زدن باهاش عوض کنم!حس میکردم حال اونم باید مثل من خوب باشه!ولی نبود انگار!بعد از یه ساعت برام نوشته بود علیک سلام جوجه!

وقتی میگه جوجه لبخندمیزنم!چون خودم هرکیو دوست دارم میگم جوجه!نمیدونم شاید گاهی اوقات حرص هم بخورم!ولی در کل حس میکنم براش متفاوتم که بهم میگه جوجه!

چه بحث چرتی :)

خلاصه 4:30 بود بیدار شدم و سریع اماده شدم رفتم جلسه کانون!

حرف که میزد سرم سوت میکشید استرس عجیبی برای سال اینده گرفتم!ولی یه امیدی تو دلم قوی تر شد!اون اعتماده جون گرفت دوباره!

به این حرفا نیاز داشتم!

بعد از جلسه منو نگین با هم حرکت کردیم بریم زبانکده!بهش گفتم میخواستم کیفمو بیارم با هم یه چیزی بخوریم ولی جاش گذاشتم خونه!

گفت اره چه فکر خوبی من کارتم باهامه بریم!
میدونستم میریم کافه سوال ولی حرف نزدم تا خودش بگه!

رفتیم اونجا وقتی نشستیم نگاش عوض شد!حس میکردم میخواد حرف بزنه!نمیدونم اول اون حرف زد یا من!ولی هم اون گفت هم من!بعد از مدت ها!عجیبه!همیشه یه مدتی از هم دور میشیم انقد دور که گاهی حس میکنم از هم متنفریم!ولی تو همون اوج دوری وقتی میخوایم چیزی بگیم باز تنها کسی که میشه بهش اعتماد کرد نگین واسه من و من واسه نگینم!دوست داشتم بیشتر بشینم!اما یه حسی بهم میگفت بیشتر از این خوب نیس که بشینیم!نمیدونم واسه چی!

کلاس زبانم که هیچی نگم!بهترین کلاس زندگیمه!دوست دارم تا اخر عمرم بیام همین کلاس!اونقد تو این کلاس از ته دل میخندم و برای دو ساعت میشم یه مبینای دیوونه که هر چی حال بده و دپرسه میریزه بیرون ! عاشق سمانه ام عاشقش!بهم میگه اگه یه روز باهات کل کل نکنم برم خونه حس میکنم یه چیزی کمه!

همه چیز امروز عالی بود!

از بهترین روزای زندگیم بود!

روزی که حسش رو به همه ی روزای دیگه منتقل میکنه!

عنوان نوشتم:روز شادی که به بی نهایت میل میکنه!میدونی چرا؟

چون بنظرم بعضی اوقات شادی های ادم از جنس بی نهایته!نه یه جنس حقیقی!

دوست داشتم این بی نهایته باشنیدن صداش کامل شه!ولی برنداشت!حتما کار داشته!

*میخوام از پست بعد شروع کنم اول هر پستم یه ایه رندم انتخاب کنم معنیش رو بنویسم اینجا و حداقل یک خط راجبش بنویسم!

*در پست بعدی شاهد ایده دونی سال اینده خواهیم بود!

*بعضی رنگا رو میبینم حس میکنم وجودم باهاش کامله!مثلا زرد :)

*فردا میرم کتابخونه اصن انقد خوشحالم که به همون بی نهایته میل میکنه

*امروز یه لبخند گنده ای دارم که نمیره اصن!

*شادی خود را با دیگران به وسیله ی دیوانگیتان تقسیم کنید :)

هنوزم حرف دارما ولی به قول روژان زشتــــــــــه!!!

مبینا:)


۱۸ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۴۷

اولین پستی که به سبکه منه!

به نام خالق لبخندها
نمیدونم اینجا باید مثل دفترم برخورد کنم یا یه جوره دیگه!

میدونم اومدم اینجا بنویسم....بنویسم تا شاید یکم این بایگانی مغزم نظمی بگیره!

شروع کنم؟

خب اسفنده و میگن بوی بهار میاد!

همیشه به این موقع از سال که میرسم میشینم خوبی و بدی های اون سال رو بررسی میکنم!

خب 94 خوبی داشت زیاد هم داشت!مثلا اینکه از همون فروردینش لیست ادمای زندگیم تازه شد!

اردیبهشت بودش که خانواده ی 5 نفره امون با اومدن یه عروس مهربون یکمی کاملتر شد و یه رنگ دیگه گرفت!

تابستونش بر خلاف هر سال یه دردسر بزرگ نداشتم!(خیلی راجب این قضیه فکر کردم!من هر سال تابستون که میشد یه دردسر بزرگ داشتم!ولی امسال خرداد که بود گفتم امسال خرابکاری نکردم که منتظر دردسر باشم!و این جوری بود که دیگه دردسری به وجود نیومد! احساس میکنم همش زیر سر همون تلقینه اس!!)

خب تابستونش دوستای قدیمیم کم رنگ شدن برام....ولی این یه اتفاق بد یا خوب نبود!این قانون زندگی بود!حداقل قانون زندگی من که هر کسی زیادی پررنگ شه خودش از پررنگیش خسته میشه و میره رو به کمرنگی!بعضیا هم که کلا بی رنگ میشن!

مسافرت امسال شاید به اندازه ی سال های قبل خیلی شاد و کول نبودیم ولی خب این مسافرت شبیه کلاس درس بود!هر شهر هر ادم یه حرف تازه یه نکته ی تازه واسه یاددادن داشت!

امسال تابستون پشتکار داشتم برای دار قالیم!رج های بیشتری زدم!ولی هنوزم خیلی کمـــــــــــه!

شهریور بود که یه ادم قدیمی برام رنگ دیگه گرفت!من که میخواستم اینستا رو پاک کنم و بچسبم به درسام به خاطر پررنگیش نتونستم و به اینستا رفتنم ادامه دادم!البته این اینستا رفتن خیلی جنبه های مثبت داشت!مثلا اینکه شناختم رو یه سریا بیشتر شد!یا اینکه یه دوست نارنجی پیدا کردم!

یه دوستی که حس میکنم پررنگ بودنش قرار نیست دل خودش یا کسی دیگه رو بزنه!پررنگی خاصیت نارنجی بودنشه!

اون ادم قدیمی رفت و ادمش زیاده!ینی امیدی به موندن همیشه اش نیس!ولی وقتی هست دنیا رنگی تره!حداقل صدای قلبه که میاد حس میکنم زندگی رو!

از مهر به این ور دردسر بود که شروع شد!البته نه دردسرایی که من درست کرده باشم نه!دردسرایی که دیگران برای ما درست کرده بودن!

هنوزم داریم میجنگیم :)

از مهر به این ور درسا ترکید!نه به بدی کلاس اولم!ولی بد شد!درسته امسال سخت تر از پارساله و دروس تخصصی تر!ولی اینا همش بهانه اس و خودم خوب میدونم!

ولی یه اعتمادی هست این وسط!اعتماد به خودم!اعتماد به شخص خودم!که من هر چی بخوام همونه!که میتونم!

دو سه شب پیش که با دوست نارنجیم حرف میزدم میگفت قبلا منم فکر میکردم اگه بخوای و تلاش کنی به چیزی میرسی اما الان فکر میکنم بدون تلاش هم میشه!فقد باید یه سری چیزا رو درک کرد!

عجیب راست میگفت!یه زمانی نه چندان دور بدون تلاشد که نه ولی با تلاش خیلی کمی میرسیدم به هر چی که میخواستم!

برای همین از همون شب نگاهمو عوض کردم!حداقل به درسام!

بنظرم تلاش لازمه ی زندگی هر ادمیه!ولی تلاش با یه ذهن منظم!تلاش جوری که بدونی بهش میرسی!نه یه تلاش الکی!

دیروز داشتم کتاب میخوندم این جمله رو دیدم مکث کردم:

تصمیمات خداوند مرموزاند اما به نفع ما هستند! => پائولو کوئیلو

همه چیز رو مدار تصمیم های خدا میچرخه.....همه چیز منظمه!همه چیز سرجاشه!خیلی حس میکنم این جمله ها رو!

حس میکنم باید بیشتر بشناسم خدا رو!

شناختن نور خیلی سخته!نور خیلی پررنگه ولی برای اینکه چشمتو اذیت میکنه روتو برمیگردونی!اما اگه عاشق نور باشی میری جلو تا باهاش قاطی شی!اون موقع چیزی رو نمیبینی که برای کسی توصیفش کنی ولی یه حس خوب رو چیدا میکنی!کافیه چشماتو ببندی بری سمت نور!نور دلت باهاش قاطی میشه...

فکر کنم خیلی حرف زدم واسه پست اول

مبینا :)