خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها
۲۶ آبان ۹۶ ، ۰۹:۲۳

غریبه

به نام خالق لبخند ها

حس غریبه بودن با این خاک و ادماش....

نمیخوام بگم م خودمو گرفتم و این حرفا نه.... انگار همه مبینا رو یادشون رفته!

همه پس میزنن این مبینا رو که نباشه!تو این شهر....

وقتی به مزار عمو نگاه میکنم فقد یه چیزی تو سرم میپیچه که دیگه دلیل واسه اومدن به دزفول ندارم!

برای دیدن مامان بابامم اونا میان تهران...

دو روزه دارم فکر میکنم که اصلا اومدم اینجا چیکار؟

اومدم کیو ببینم؟دنبال چیم؟

هیچ جوابی براش ندارم....

من به روال زندگیم تو تهران عادت کردم!

به دیدن هر روزه ی یه ادم.

به اینکه براش مهم باشم....باهاش بخندم...باهاش همه چیزای جدیدو تجربه کنم...که کنارش یادم بره که چقدر مبینای درونم تنها و خسته اس

حتی دیگه نمیدونم دوست داشتن چیه؟کدوم دوس داشتنه!

فقد دارم کوتاه میام!

فقد لبخند میزنم...کسی دعوا کنه...بحث کنه...فوش بده...بهش لبخند میزنم و میگم اروم باش

از اون پسر مو بور چشم سبز زشت یه مشت خاطره مونده و یه مشت حس خوب موقع دیدنشو اینا...الان؟الان نگاش که میکنم فقد یه نفر یه چاقو رو فرو میکنه تو دلم!

دوست دارم مثه خودش به فحشش بکشم ولی...

من حرمت اون مردی رو نگه میدارم که 4 هفته اس زیر یه مشت خاکه!حرمتشو نگه میدارم که پسرشو نشورم با فحش...به جاش بهش بگم اروم باش!

نمیدونم چه رشته ای بین من و اون مرد زیر خاک هست...که براش اینجوری زجه میزنم...که احترامشو نگه میدارم...که از وقتی که فهمیدم دیگه نیست همه وجودمو از دزفول پاک کردم....

اگه بازم روزی بخوام بیا میام که برم روی مزارش....که با هم گریه کنیم....شایدم روزی که بیام بیام که کنارش بخوابم!

داستان زندگی من داستانی شبیه به شهنازه!

و فاطمه سعی داره جلو رخ دادن این اتفاقو بگیره!

راستش دیگه نمیدونم دوستی هنوز دارم یا نه...

تهران بودم میگفتم دلم واسه دوستام تنگ شده...حالا که برگشتم...حس میکنم به هیچ کسی تعلق ندارم...و سعی دارم حتی الامکان دور باشم و سر بار کسی نباشم

کلا چپیدم توی اتاقم و دارم فکر میکنم....

یادگاری های این شهر...این خونه...حتی این اتاق مثه یه وزنه افتاده روی دله من!

مامانم میفهمتم!میفهمتم که کارمو تایید میکنه!میفهمتم که بجای یکشنبه شب میگه صب بلیت بگیر ...میفهمه....

مثه فاطمه باید ببرم!در اسرع وقت

و مثل شهناز باید یه شهر دیگه رو واسه انبار خاطره دونی پر کنم!و باز دوباره  قصه تکرار میشه و میزارم میرم!

شاید این اخرین پستی باشه که اینجا میزارم!

فصل دوم زندگیم و با ادمای جدیدش تو یه بلاگ دیگه میگنجونم!

خداحافظ

26 ابان 1396

۹۶/۰۸/۲۶

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی