خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها
۲۶ مهر ۹۶ ، ۲۳:۲۳

امیر!


به نام خالق لبخند ها

اومدن به دانشگاه از چیز های جالب روزگاره!

ورودی این روزای زندگیم از خروچاش بیشتره!

احساس راحتی و اینکه حس کنی تو دقیقا توی جایی که بایز هستی! و جات درسته درسته!

اومدم از یه حس بنویسم

یه حس جدید که انگار قدیمیه!

اینکه همش بخوای یه نفرو ضایع کنی!ولی بعد به خودت بیای و بگی شت چشماش!!!!

و فقد این تو ذهنت بگذره که چشماش

یه روزی با هم کیلومتر ها راه برین و فقد مشتاق باشین که همو بشناسین بدون اینکه به این فک کنین که بعدش!؟؟و اون حلقه ای که دستشه چی میشه؟

خب هیچی من فقد قراره بشناسمش ولی بعد که شناختیش....

شت!

همش یه چیزی باعث میشد که کشیده بشم به سمتش...

اولین بار که صداشو از پشت تلفن شنیدم حس کردم یه لیوان اب تو دلم شکست و یهو گرم و سردم شد!

لعنتی صداش!

با هم درس بخونیم...تو هر لحظه بخوای سرتو بذاری سر پاشو تو چمنا ....حس  #ارامش

تو خیابون کنارم بود..یه حس مثه داشتن تکیه گاه...حسی که هیچ وقت نداشتم انگا میتونستم کنارش هر کاری کنم و نترسم...انگار اومده بود که باشه کنارم تا اروم شم...راحت حرف دلمو بزنم بهش...

احساسی که خاموش شده بود یهو گر گرفت...

همشاز اونچا شروع شد که پرنیان زل زد تو چشمام گف رفتارات زار میزنه امیرودوست داری!

مثه مسخ شده ها نگاش کردم!فقد گفتم حلقه داره!ازم کوچیک تره!صاحب داره

گف ربطی به دوست داشتن نداره بهش فک کن!

اون شب تا صبح بی دلیل مجرای چشمم وا شده بود که فقد گریه کنم و فکر...

صبش رفتم دانشگاه و به پرنیان فقد گفتم دوسش دارم شاید!

پرنیان گف مبینا اشتباهه!اشتباهه!

گفتم میخوام ببینم تهش چی میشه...

پرنیان گفت :مراقب خودت باش فقد...

و لبخند...

دیروز...دیروز بهش گفتم...همه چیزو گفتم!

شنید....میدونم احساسشو...میدونم...میفهممش....گیجیشو..اینکه نه دوست داره من برم نه سارا...

میدونم

برای همین هر انتخابی کنه بهش حق میدم

هر حرفی بزنه پشتشم و اجراش میکنم با تموم وجودم...

انقد واسم مهمه انقد واسم قشنگ کلمه ی مرد رو بازی کرده که دوست دارم مردونه وایسم و بگم پای هر تصمیمی بگیری هستم!

مردونه بگم مبینا هست تا ارومت کنه...

تا برات تکیه گاه باشه...

برای همه روزایی که دلت تنگ میشه واسه هر کی یا هر چی

مبیا اینجا وایساده که تهران برات نفرت انگیز نباشه!

مبینا اینجا وایساده که افسانه نباشه برات اون فکرا..

امیر !

امیر محمد!

مبینا اینجا وایساده کنارته تا بشی کیمیاگر این داستان....با هر عنوانی با هر سمتی...

یادته گفتم نگهت میدارم؟...

و یک حرف به نگین:

انقد دلم واسه بغلت تنگ شده که ببینمت تو بغلت حل میشم فقد.....لامصب استامینوفن بغلت چه مارکیه که تو هیچ داروخانه ای نیستش؟؟

و بغل امیر........!

چشماش!

.

.

.

ور میل دلت به جانب ماست

بگو....

#مولانا


۹۶/۰۷/۲۶

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی