خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها
۲۱ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۵۳

جوانه ی امید!

به نام خالق لبخند ها

به دعای مادر ایمان دارم و به خدای و مهربونیش یقین!

دیروز با تمام وجود این دو تا درک کردم

بابام تا حالا هیچ وقت ازم چیزی نخواسته! دیروز اولین چیزی بود که ازم میخواست اولین باری بود که انقد جدی با هام حرف زد...

بهم گفت: مبینا تو بشو برام افتخار ... تو اسمم رو بلند کن...داداشات نخواستن درس بخونن تو بخون! تو یه کاره ای شو...

صداش تو گوشمه هنوز...تو یه کاره ای شو! بشم افتخار بابام!

من همیشه فکر میکردم درس مرس واسه بابام مهم نیست اصن! اخه همیشه بهم میگفت عیب نداره کم بگیری و اینا...ولی دیروز فهمیدم همه اون مدتی که میگفته عیب نداره و خودت مهم تری و زندگی همش درس نیس میخواسته من انقد درگیر نباشم....

دیروز وقتی محسن و احسان و ناهید و مامان و بابام کنار هم بودیم از ته دلم خدا رو شکر کردم...اگه تو چیزی بد اوردم کم بودم یا هرچی خانواده ام همیشه خوب بودن! همیشه پیشم بودن همیشه پشتم بودن! حتی همین جوجه ی تازه وارد خانواده که جدیدا خیلی دوسش دارم! وقتی اون روز دیدم جای مامان اومده جلسه ی ناصحی تو دلم قند اب کردن...شاید اولین بار بوو که حس کردم میتونه جای خواهر باشه :) 

امروز که اومدم خونه داشت حرف میزد که تابستون با هم چیکار کنیم و باهم بریم برای گواهینامه و کلاس و ... :)

انگار همه پذیرفتن که مبینا باید بره!

دل همه خونه نرم شده...همه خونه بسیج شده هر سنگ جلو پا رو پرت کنه اونور! با اینکه ترس دارن با اینکه ته دلشون راضی نیستن به دوریه..به تنها بودن دختر کوچولوی خانواده! اما دارن از جون و دل مایه میذارن که یه وقت به این مبیناعه نگن نه! تا حالا راجب هیچ ارزویی نگفتن! نمیخوان راجب این بگن!

و چقد من این وسط کوچیکم و شرمنده...شرمنده مهربونی این ادما...شرمنده ی جوابای خدا و حرفاش باهام...

چقد کوچیکم که سر هیچ و پوچ فک میگردم هیچ کسو ندارم و خدا باهام قهره...

گاهی وقتا فک میکنم چقد خوبه که مربع هست!

مربع ادمی نیست که بشه باهاش راحت حرف زد راحت انقو نزدیک شد...نمیگم تحفه اس نه! ولی واسه خودش و اطرافیاش یه چیزی هست که ...! مهم اینه که الان هست!

ه پست های بلاگش هست!

که امید دادنش هست! وای وقتی به اون روز فک میکنم خنده ام میگیره!

فک میکردم از دستم عصبی شده که جوابمو نداده!

اما عصبی نبود وقتی میخواد خودشو درست کنه یه مدتی غیب میشه فقد! اون روز داشت با خنده بران تعریف میکرد که نه بابا خله .... :)

برعکس پست پیشم عجیب امیدوارم...

عجیب دلم گرمه...به جواب ناصحی دلم گرمه...به خواسته ی بابام دلم گرمه...به چشمای محسن دلم گرمه...

دلم گرمه به بغل خدام دلم گرمه...

تو این چند ساال بهترین تصمیم ها رو گرفتم

اینکه اومدن ریاضی

اینکه مشاور گرفتم

اینکه روزه گرفتم

اینکه تو فرزانگان موندم و تغییر رشته تدادم

اعلی رغم تمام حرف هایی که شنیدم و تمام برخوردایی که کردم حالا خوب یا بد....

حالا تو این نقطه که هستم راضیم...حتی اگه نشه...حتی اگه بازم نتونم از اینکه این چند ماه اخر وایسدم رو حرفم راضیم...از اینکه این تصمیم ها رو گرفتم راضیم...

از تو هم مرسی....شاید 100 درصد نه! ولی تو 80 درصد این موندنه تاثیر داشتی...

۹۶/۰۳/۲۱

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی