خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها
۰۴ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۲

چهارشنبه جمعه ای دیگر

به نام خالق لبخند هامون

سلام

یه روزِ عجیب...

روزی که حالم با رودخونه ی زلال و پر از اب و پر جنب و جوش خوب نشد...

یه بغض خفه..اشکایی که واقعا دست خودم نبود!

تو کتاب خونه حسه اضافه بودن مطلق

حسِ ازار داشتم!حس میکردم با هر کارم دارم اصاب همه رو خورد میکنم

و بر خورد نگین دقیقا اینو اثبات کرد

تصمیم گرفتم ییام خونه تا بیشتر از این باعث ازار حداقل اون نشم

خوابیدن هم حالمو خوب نکرد!

من که با هر چیز کوچیکی حالم خوب میشد!بوی چایی هم بی فایده بود!

تاریکی...موسیقی بی کلام...گشت تو اینستا...حرف زدن با خانواده...همش بی فایده بود!حتی تنهایی هم حالمو خوب نکرد!

زنگ زدم بابا گفتم میای با هم بریم بیرون اومد بی حرف رفت کنار اب :) فداش شم اخه من!دیکه همه عادت های خرکیمو میدونه :)

کنار اب...پامو گذاشتم تو اب...متلاطم بود!اب هم اروم نبود امروز 

حس ترس...

من هیچ وقت از هیچی نمیترسیدم!و همیشه برام عیجب بود چرا از هیچی نمیترسم!ولی امروز مطلق حسه ترس داشتم

سر ۱۰ دقیق گفتم بابا بریم دوست ندارم بمونم اینجا

بازم گفت باشه

رفتم کلاس

حرفای نوید تاثیر خاصی نداشت...ولی...ولی وقتی گفت من از اونا نیستم که وقتی یه چیزیو مطمئن نیستم نگم خندم گرفت!دیگه این بدبخت هم به هر زبونی که شده بهم گفته

اخرش هم کلی موند و برام توضیح داد چجوری خلاصه بنویسم

ساعت مطالعه هامم نیگا کرد و گفت خیلی خوب شده ادامه بده

بازم بی حوصله بودم

و بغل نکردن نگین و رفتار های اینجوریش باهام بدترم کرد

تو ماشین گریه کردم

بابام گفت بابا خوبی عزیزم؟

گفتم نه!

گفت چیکار کنیم که خوب شی

گفتم بابا میخوام تنهابرم بیرون

کفت هر جا میخوای خودم میبرمت

گفتم نه تنها!

ولی دیدم انگار زیاد دارم شر میگم ساعت ۱۰ بود و بابام عمرا میذاشت تنها برم

منم نماز خوندم و سوار ماشین شدم

گفت کجا بریم

گفتم یه جای تاریک یه چیز تلخ!

رفتیم کافه نشسته بود کنارم بس حرف کتاب شعر میخوند :)

نوشتن رو بیخیال شدم زل زدم بهش!گفتم بابایی خیلی دوست دارم

گفت منم دوست دارم دخترم

گفتم بابا ببخش که انقد مزاحمتم!گفت نیستی

گفتم هستم دیگه! الان کی با سن تو بلند میشه با دخترش برای اینکه تنها نباشه میاد کافه اخه؟

گفت مگه چن سالمههه!!۳۸ سالمم نیس هنوز :)

خندیدم :)

حالم خوب شده بود

بودن بابا کنارم حالمو خوب کرده بود

مهم بودن برای یه ادم لجبازی مثل بابام که واقعا واسش مهم نیست من شکست بخورم برام قشنگ بود

اینکه یکی باشه که حتی با شکست هات با سگ اخلاقیات کنارت باشه بهت بگه بیخیال با مهربون بودنش مهربونی رو یادت بده و بخواد همیشه باهات رفیق باشه با اینکه ۴۰ و خورده ای سال ازت بزرگ تره !

اینکه مامانت فارق از همه ی شرایطی که هست بیاد بهت بگه هدفت چیه؟تو بگی فقد تهران!بگه پس براش 

بجنگ!تو بگی من اگه امسال درنیام میمونم پشت کنکور و اون بگه هر جوری که شده بهش برس وقتی همیشه مخالف موندن پشت کنکور بوده ینی چی...یعنی مهم بودن

نشستم و به دو تاشون گفتم که من با اون مبینایی که همیشه دوست داشتین تو ۱۸ سالگی ببینین چقد فرق دارم و اونا بگن هیچی و تو دقیقا همونی که ما میخوایم حتی بهتر..این باعث میشه حال بدت تبدیل میشه به یه حس قشنگ

که تو سلول سلول تنت نفوذ میکنه و خدا رو شکر میکنی

امروز فهمیدم اشکالم چیه

شاید من تمام چیزا رو بلد باشم ولی مغزم نامرتبه!مثه خلاصه هام...درهم و برهم!شاید مثلا یه فرمول فزیک تو بغل یه  ادم باشه تو ذهنم!ادما و درسا و همه چی درهمه...همه فکرا کنار هم میشه غلط زدن زیاد

میشه درست استفاده نکردن!

نامرتبی باعث میشه وسط خنده کریه کنی و وسط گریه بخندی

باید مرتب شه

تصمیم کرفتم کسیو ناراحت نکنم تو این جند روز...بذارم اروم باشم یکم فقد...

انقد به احسان گیر ندم..انقد با نگین بحث نکنم!انقد فرنازو اذیت نکنم..به سعید پیام ندم...شاهینو کلافه نکنم

بابامو اذیت نکنم..مامانمو حرص ندم...

شاید همین روزا تموم شم :)

شب بخیر :)

۹۶/۰۳/۰۴

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی