خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها
۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۵۶

عذاب

به نام خالق لبخند ها

تو تولد زینب اصلا حوصله نداشتم...همیشه تولداش انقد سردو بیروحه...شاید تقصیر خودشه...شاید به خاطره اینه که مینویسه رنج دنیا...شاید به خاطره حالشه یا هرچی...

بعد از دو روز دعوا سر بیرون نرفتن و سر نگین با مامانم دیگه حرف میزدم میکشتم!

هزار بار هم گفتم نمیخوام بیام!اما ... اومدن دم در کافه دنبالم!

وقتی وارد شدیم عمو از دور زل زده بود بهم!

میدونستم سعید نمیاد!چون خیلی از خیلا بدش میاد...برا همین خیالم راحت بود...

اومد پیشم عمو!سلام کرد!خیلی سرد جواب دادم!میخواستم تلافی سعید رو سرش درارم انگار!

تمام مدت پیش نورا کوچولو بودم که نه تو جمع صحبت مردا باشم نه تو جمع صحبت زنا!

ولی عمو صدام کرد

رفتم پیشش..اومد حرف بزنه نمیدونم چرا یهو بهش گفتم عمو من خیلی از دستتون ناراحتم نمیخوام باهاتون حرف بزنم میترسم دعوام شه!عمو گفت مبینا به خدا...گفتم عمو میدونید چیه؟!من اشتبا میکردم فکر میکردم شما کنار ما بهتون خوش میگذره و دوست دارین که با ما ارتباط داشته باشین...اگه داشتین میومدین!

بابام گفت حالش خوب نبوده!

گفتم اره حالتون واسه سردشت و عروسی خوب بود واسه خونه ما خوب نبود...

ناراحت نگام کرد گفت بخدا حالم خوب نبوده...چند بار هم کفتم بیام هی جور نشده که هماهنگ کنیم بیایم..

گفتم باشه اومدم برم نورا یه حرفی زد...اومدم باهاش حرف بزنم عمو گفت میمونی امشب؟

گفتم نه عمو باید برم درس بخونم...گفت حالا اون یه ساعت شب که پا گوشیتی رو بیخیال شو اون موقعه بخون!چشمک زد!

گفتم عمو من گوشی دستمه؟؟؟

روشو کرد به بابام گفت چرا اینجوریه این دختر انقد سرش تو کتابه؟!یا پیام میدم جواب نمیده...یا ۱۰ روز بعد یه جوابی میده!

هیچی نگفتم...

نمیدونم چی شد بحث سره سرحال بودن بابام بود!گفتم هر کی یکی مثه من داشته باشه همینجوری میشه

یهو عمو گفت بخاطر تو هم که شده سرحال میشم...اگه باشی پیشم همیشه خوب خوبم...کی پیشمون میای..؟!

بابام هر هر خندید!

وایستادم همینجوری نگاش کردم

پوزخند زدم میخواستم بهش بگم د اخه کجای کاری...بچه ات چه فکری میکنه!نمیدونی که چقد از من حالش بهم میخوره که حتی دیگه نمیخواد جوابمو بده...

کجای کاری که این دعوا ها شده خورد کردن پل های پشت سر...

بعدم به بابام گفتم پاشیم و....

داشتیم میرفتیم عمو گفت تو هر کاری که بخوای رو میتونی انجام بدس...رو همه چی کنترل داری!

خنده ام گرفت اینبار!

خواستم بگم اره همه چی و همه کس جز پسرت که ادعاش میشه شبیه توعه!

عکسای پروفایلمو دراورد نشونم داد هرکدومو پرسید که برای چه وقتی و کجاس!!!!بعدم گفت خیلی خوشتیپی عکس هات هم عالیه..

میخواستم گریه کنم همون جا!

من هر کسی رو که با سعید ارتباط داشت بلاک کرده بودم...فقد عمو مونده بود!

و امروز ...بعد از نمیدونم چند وقت یهو هوس میکنه منو ببینه و به بابام اصرار میکنه که مبینا رو حتما بیار!!!الان!!

وقتی فهمید رانندگی میکنم چشماش برق زد...بهم گفت همه فن حریفی بخدا!

چرا انقدر دوسم داره؟؟چرا...

مامانشم که یه ریز داشت از سعید تعریف میکرد...

کاش

کاش سعید بهشون میگفت من حالم از این مبینا بهم میخوره!که دیگه انقد اینجوری نکنن...

من فقد دارم عذاب میبینم هی...فقد عذاب!

۹۶/۰۲/۱۵

نظرات  (۱)

۱۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۰۴ قالب بلاگ رضا
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی