خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها
۱۱ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۴۸

خفگی بر اثر نشت بغض!

به نام خالق لبخند ها

خیلی حرف ها هست واسه زدن خپ...

اونقد فکر ها دارم که حتما باید بگم....ولی انقد مشغولم....انقد نمیشه نوشت که همش میپره....

تو دفترم نوشتم..:

روغن و اب با هم قاطی نمیشن!حالا تو خودتو بکش!اغا جان قاطی نمیشن دیگه!

از روستا رفتنمون بگم؟؟

رفته بودیم بوالحسن!

فک کنم حدودا ساعت 2 اینا بود رسیدیم ناهار خوردیم...چایی و مخلفات!

رو به روی این خونهه که بودیم یه کوه بود!ازش رفتم بالا!اون وسط مسطا یه سنگ گنده پیدا کردم نشستم روش که مثلا درس بخونم!

ساکت ساکت بود اونجا!

اهنگ پلی کردم!

بعد یهو به سرم زد حسمو ریکورد کنم!

با خودم حرف زدم و صدامو ریکورد کردم! :)

یه جایی ش میگم:

دوست دارم اون مجموعه ادم هایی رو که دوست دارم بیارم یه جایی شبیه این جا که اصن کسی نیست!شاید یکمم اونور تر جایی که همین 5/6 تا خونه هم نباشن!

بعد از کوه اومدم پایین رفتم پیش داداش اینا!

با هم از یه کوه دیگه رفتیم بالا تا رسیدیم به یه دشتی!

کلی با هم عکس گرفتیم و مسخره بازی دراوردیم!

رسیدیم یه جایی که گوشی های همه انتن میداد!گوشیمو دراوردم ببینم اس ام اسی ندارم؟؟دیدم گوشیم انتن نمیده!

خنده ام گرفت!

انگار میخواست بگه تا تو باشی نگی این بی انتنی خیلی هم خوبه!

کلافه هی زل میزدم به گوشیم!

هی خاموش روشنش میکردم!بی فایده بود!

دوباره برگشتیم خونهه!

اتیش روشن کردیم

هوا دیگه تاریک شده بود!

بابای ناهید اسپیکر اورد اهنگ های معین رو پلی کرد!همه با هم میخوندن!

واسه من خوب بود این قسمتش که جز ما و خانواده ناهید اینا کس دیگه ای نبود چون واقعا حوصله ادم ها رو نداشتم!اونم ادمایی که هر کی یه فازی داشته باشه!

بعد رفتیم کنار اتیش

هوا به شدت سرد بود!

کنار مامان نشسته بودم

دلم گرفته بود!

خیره بودم به اسمون پر از ستاره!

هی تکرار میکردم:ینی میشه 1 درصد اونم به من فکر کنه!؟

هیمیگفتم:خدایا تو که میدونی چقد دوسش دارم یه کاری کن!

اهنگه هم چنان پلی بود!هر اهنگ بد تر از اهنگ بعدی!اهنگ معین که....

همه حرف میزدن من اصن تو یه عالم دیگه بودم!

داداشی گفت برو سوسیس ها و سیب زمینیا رو درست کن بذاریم تو اتیش...رفتم تو فویل پیچیدم اوردم انداختیم تو اتیش

خیره بودم به اتیش یکم معده ام میسوخت...محلش نمیدادم... یهو داداش اومد یه سوسیسو با سیخ دراره یه تیکه زغال پرید سمت چادر مامان!

دادا میزدم پاشو

هی میگفت چیزی نیس!

هی جیغ میزدم خودم دیدم افتاد رو چادرت پاشو

هلش دادم....پاشد! یه تیکه زغال گنده افتاد رو زمین!

یه تیکه از چادرش و پاچه شلوارش سوخته بود!خدا رحم کرد!

یهو معده ام تیر کشید

میلرزیدم هی بهش میگفتم وقتی بهت میگم پاشو  یعنی پاشو!کوفت بشه این سوسیس خوردن!

عصبی شده بودم تند تند حرف میزدم!

دور از جون همه دور از جون همه یاده اون اقاهه افتاده بودم که پای اتیش سوخته بود!

خلاصه که این سوزش معدهه شروع شد...

یکم بعد انقدر فکر زیاد و زیاد تر شد که دیدم نفسم بالا نمیاد!

هیچکی نفهمید من دارم زور میزنم واسه نفس کشیدن!

یهو افتادم!

رفتم دراز کشیدم

بی فایده بود

بلند شدم بی فایده بود

نفس نداشتم

کبود شده بودم!

نفس نداشتم...

اشکام همینجوری بی اختیار میریخت...بی صدا

مامانم یهو دیدم گفت چته تو پ؟

گفتم هیچی...

اومد دید بغلم کرد...گریه ام بدتر شد

ناهید اومد قفسه سینه ام ماساژ داد بی فایده بود

بابام رنگ زرد شده بود هی میگفت برگردیم

من میگفتم خوبم

نمیخواستم این حال خوبشونو بعد از مدت ها خراب کنم...!

ولی خراب شد!

بعد از اینکه من خوب شد یکم حالم بابام از هیجان زیادی که بهش وارد شده بود باز اون حالتا بهش دست داد و میلرزیدو....

خلاصه مه تا صبح بیدار بودیم

مامانم یکم بالا سر من بود یکم بالاسر بابا....

فردا صبحش بیدار شدیم و بعد از یه صبحونه توپ با ماشینا رفتیم ته اون پیچا....

اهنگ گذاشتیم رقصیدیم...

بعد برگشتیم جوجه کباب کردیم و خوردیم...

بعدم رفتیم سردشت بنزین زدیم

من یه چرتی زدم!

بعد رفتیم جاده میانه!

با اینکه تو ماشین ناهید اینا یه جا اضافه بود ولی ناهید هم با ما بود و ما 6 نفر تو یه ماشین بودیم :)))

منم ه اروم نمیایستادم هی میرقصیدم دیگه احسان هی میگفت بابا پهلومو سوراخ کردی :))

خلاصه کلی تو ماشین هی جابه جا شدیم

زدیم کنار یه چایی خوردیم بابا وسط جاده شروع کرد رقصیدن!

بعدم اومدیم خونه!

تقریبا اولین سفری بود که انقد کمک مامان میکردم و لج نمیکردم که داداشام باهام دعوا نکنن!چون اصلا دیگه ظرفیت دعوا نداشتم!

برخلاف خنده ها و مسخره بازیام دل بسی پری داشتم!

از دیروز کتابخونه هم بگم که یه ارامش خاصی داشت...

اونقد اروم بودم اونجا که بتونم این همه درس بخونم!

من هیچ وقت انقدر درس نخونده بودم!و بنظرم فقد و فقد یه دلیل داشت....یکم خیالم راحت تر بود

...

رعنا رو هم بگم!

رعنا دختریه که بعد از 4 سال باهاش مواجه میشم!تو کتابخونه!
اول نمیشناسمش!فقد میدونم قیافه اش اشناس!

بعد وقتی اسما میبینتش و به نگین میگه منم به یاد میارم که رعنا همون دختریه که تو راهنمایی یک سال از ما بزرگ تر بود و ...!

حالا پشت کنکور بود!

ازش پرسیدم تو مگه یک سال بزرگ تر از ما نبودی؟!

گفت به اجبار رفتم ریاضی!

الان دارم واسه هنر میخونم!یه دانشگاه خوبمیخوام

گفتم گرافیک میخوای؟

گفت نقاشی!بچه ها نقاشی دست قوی تری دارن!اگه زرنگ باشم کار گرافیکیا رو هم میتونم یاد بگیرم!

همش لبخند زدم!داشتم با خودم فکر میکردم!

منم هنز دوست داشتم!مامانم نذاشت برم!اما از ریاضی بودنم به هیچ عنوان ناراضی نبودم!

بر عکس!فک میکنم بهترین انتخابی بود که میتونستم داشته باشم!

بعد که از پیشش اومدیم اینور نگین گفت:یاده تو افتادم!

گفتم:اون به دست قوی فکر میکنه من به مغز قوی!تو ریاضی که باشی مغزت قوی میشه!اونقدر که راحت تر بتونی این هنر ها رو یاد بگیری :)

خلاصه که:

حرف مفتو بذار مردم بزنن خودتو بکش جلو هر طور که بلدی

...........

امروز داشتم دنبال کپشن میگشتم واسه پستم دیدم تو یهکانال اینو:

مضحک ترین مرگ تاریخ بشریت خبر مرگ دختریست که در روزنامه ی فرئا چاپ میشود با عنوان :

خفگی بر اثر نشت بغض!

........

پ.ن:کاش نگاه لعنتی ناراحتش از جلو چشمم بره اونور....

مبینا

۹۶/۰۱/۱۱

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی