خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها
۰۸ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۴۷

نفس تنگی!

به نام خالق لبخند ها

بعد از چند روز درگیری شدید با این لپتاپ خانم اخرش با تهدید روشن شد :) بهش گفتم ببین روشن نشی میرم یکی دیگه میخرم!تو رو هم میندازمت!روشن شد :)))

تا یه ساعت دیگه اینجوریا قراره بریم روستای بوالحسن!کشمکش ها و درگیری هام برای منصرف کردنشون کاملا بی فایده بود!

وقتی دیشب میخواستم بخوابم همش به این فکر میکردم!و این نتیجه رسیدم که خوبه! از اونجایی که انتن نمیده اون منطقه جای خوبیه واسه فکر کردن

کلی نقشه کشیدم واسه طلوع فردا!و دوست دارم که میشد تنها برم!

دوست داشتم هیچ کردوم از این کتاب درسیامو نمیبردم و الان که قراره تفریح کنم یه تفریح حسابی میکردم بعد میومدم یه شروع توپ!

اما خپ انگار کتابام باهام باشه خیالم راحت تره :)))

تو این چند روز تازه فهمیدم که چقد کم کار بودم این 10/11 روزو....و فهمیدم که اگه بیشتر میخوندم قطعا با جهش مواجه بودم نه پیشرفت!

نه که الان ناراضی باشما...همه میدونن من از تغییر های کوچولو کوچولو هم راضیم....ولی دلم یه زیر و رو شدن میخواد!دلم یه تغییر گنده میخواد!یه چیزی شبیه سونامی بیاد و همه چی رو جای بد خوب کنه :)

خب قطعا که اون سونامی تنها و تنها خودم تشریف دارم :)
دیروز که با نگین رفیتم نگارخانه و بعد از این که دیدم این چار تا خط و خوطی که میکشم و اسمشو گذاشتم نقاشی میشه باهاش چه کارایی کرد به این فکر کردم که چرا خودم از این جهشا نزنم مثلا؟؟؟

کلی پلن کشیدم واسه بعد از کنکور!

و انقد کار دار با این نقاشیا که..... :)))

چند روزی هست که برخلاف ظاهرم حس میکنم حالم خوب نیست!اتفاقای خوبی افتاده ها!ولی حس میکنم حالم خوب نیست!انگار یه چیزی سر جاش نیست!

مقاومت هنوز ادامه داره و الان تو روز دهم به سر میبریم :)

باشد اکه این مقاومت به سال ها کشبده شود!

جدیدا حس میکنم واقعا یه حسی انزجاری به پسرا دارم!به هر کی نگا میکنم میخوام اوق بزنم!

هر کی حرف میزنه حس میکنم چقد بیشعوره!

حتی پسر خاله پسر داییام که زن و بچه هم دارن! همیشه ی همیشه مثل داداشام برام عزیز بودن...اما حالا؟؟

تقریبا گریزونم!از هر جمعی...

از هر جای که بیشتر از 5/6 نفر ادم جمع شه!مثل دیشب تو کلاس نوید!حس میکردم نفس تنگی گرفتم!از وجود انقدر ادم که میشناسمشون!

خسرو شکیبایی چی میگه ؟! :)))

هامون:

انسان از ان چیزی که بسیار دوست میدارد خود را جدا میسازد

در اوج خواستن نمیخواد!

در اوج تمنا نمیخواهد

دوست میدارد اما در عین حال میخواد که متنفر باشد!

امیدواراست! اما امیدوار است که امیدوار نباشد!

همواره به یاد می اورد اما میخواهد که فراموش کند!

...

عالیه عالی!!!!

بریم که بارو بندیل جمع کنیم برای سفری 1 روزه و شاید جالب :)

۹۶/۰۱/۰۸

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی