خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها
۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۲۹

ساعت می ایستد....

به نام خالق لبخند ها...

همیشه همین اخر هاست که انگار تمام خفگی های تمام شب های سال جمع میشود....همین اخر هاست که چشم ها رنگ میگرد و ما هم میشویم چشم رنگی....منتها قرمز رنگ...

همین اخر هاست که انگار تمام احساس های سر کوب شده میجهد بیرون و میشود محکم بغل کردن و سیر زل زدن به چشم هایش....

همین اخر هاست که کار دستمان میدهد....همین اخر ها...

همین صدای شنیدن تمام شد بروید...!

انگار تمام ان خنده ها و صدا ها از توی اجر ها بیرون می ایند و میشنود دو دست که محکم گلویت را میفشارد....

همین اخر هاست که تازه میفهمی قد سال ها حرف نگفته داری....

همین اخرهاست که میفهمی...

میدانی...من باز هم تک تک 12 نفر شما را میبینم....شاید هر روز شاید هر سال...شاید...

ولی دیگر نه دوم ریاضی هست و نه سوم و نه چهارم....

همین اخرهاست که یادمان می اید چه شد که شدیم 12 دوست به نیت 12 امام!

یادم می اید ... کلاس اول را میگویم...وقتی به این دبیرستان بزرگ پا گذاشتم.... وقتی میترسیدم از اینده....

وقتی رشته ام را انتخاب کردم....یادم است...کیانا در تمام کلاس ها راه افتاده بود و هم رشته ای های اینده اش را بقل میکرد....

وقتی با چنگ و دندان سعی در حفظ کلاسمان داشتیم.....میخواستیم خودمان را ثایت کنیم....میخواستیم که هیچ وقت مدرسه ،ریاضی ها را از یاد نبرد...

یادم است تک تک عکس ها و نوشته های ته کلاس...کلاس تکونی اسفند ماه!تکیه کلام هایمان...اب بازی در حیاط مدرسه...!دوچرخه سواریهایمان!الیسا بازی کردن ها....

ما کنار هم بزرگ شدیم!یک سال بزرگ تر!

سوم ریاضی!

هایدا خریدن ها و رقصیدن ها...جشن اسفند ماه 94...چهارشنبه سوری های باهممان....کلاس های ادبیات و حسابان!بحث های داغ زنگ دینی...سوتی هایمان!ساعت های مشاوره که انگار ساعتی بود برای شناختن تک تک تان....برای پررنگ شدنتان در ذهن..

ان روزهایی که بهم قول دادیم تا به ارزو هایمان برسیم را خوب یادم است!

کاش زمان در همان سوم باقی میماند...

چهارم ریاضی که شروع شد...ما را خیلی نزدیک تر کرد.همیشه همین است ترس از دست دادن شما رابه یکدیگر نزدیک تر میکند!
از تابستانی که با کلاس های دیفرانسیل و شیمی شروع شد...

کافه رفتن های یواشکی و سینما رفتن دست جمعی ... متر کردن خیابان های اطراف اموزشگاه....کلاس های فیزیک پر خنده...کلاس های ادبیات پر از عشقمان...کلاس های شیمی پر از شرمندگیمان!.....تولد گرفتن ها!که اصرار داشتیم به یاد ماندنی ترین را بسازیم....زنگ تفریح هاو خوابیدن های ته کلاس!

اصلا گیرم همه این ها تمام شده باشد...

میشود نگاه به ان زیر انداز سبز کرد و یاد شما نبود؟

میشود اهنگ لامریتا ی ریکی را پلی کرد و خاطره بازی نکرد؟!اهنگ بهت قول میدم محسن یگانه!اهنگ با من سوت بزن آرش!

اصلا همین اهنگ های پس زمینه ی لعنتی....

میشود از افرینش گذشت و گله ای رد شدنمان را فراموش کرد؟؟!

میشود تنهایی خراب کاری کرد؟؟!

میشود تنهایی دعوا کرد اصلا؟؟!

اره تمام شد!

همه اش تمام شد!

و این تمام شدن پدر تماممان را دارد در میاورد....انقدر که من ساعتم جابماند....در همان 10:10 روز 21 اسفند 95!

مبینا

۹۵/۱۲/۲۱

نظرات  (۱)

۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۵ دچــ ــــار
آقای مربع
خانم مکعب :) 
+سلام 
پاسخ:
:)
دوستمان هستن :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی