خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها
۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۰۷

تموم شدن :)

به نام خالق لبخند ها
این پست از اون دسته پستاس که دوست دارم بهش برسم :)
رنگیش کنم مثلا!
امروز انقدر به اون بعدا توی ذهنم فکر کردم که مخم صوت کشید!
نمیدونم چرا تصویر سازی ذهنیم انقد قویه!واقعا نمیفهمم چه خبره!!!
شناسایی و حل دونه دونه ی مشکلات! شاید باید اسمه هفته ام رو این بذارم!
میدونی چی برام جالبه!؟
اینکه با کسی باشم نباشم کسیو دوست داشته باشم یا نداشته باشم و حتی یه رفیق باشه پیشم یا نه وقتی به خیلی بعد ها فکر میکنم تنهام!
هنوز همون خونه ی چند سال پیشه!
هنوز همونقد تنها!
هنوزم همون تصویره تو ذهنمه!
نمیدونم چرا عوض نمیشه!...یه وقتایی این تصویر قشنگ میشه ها!دوست و رفیق میان تو این تصویره!مثلا میشه خونه دانشجویی دوتایی!ولی دوباره یکم بیشتر که فکر میکنم همون تصویر همون خیابون همون پنجره!
میدونی چرا بوی عود لاین رو از رین فارست بیشتر دوست دارم؟؟
بوی عود لاین دقیقا همون تصویرو میاره جلو چشمم!و من نا خوداگاه به سمتش میرم!ولی رین فارست نه!
منو برمیگردونه عقب!به یه روزایی که دوسشون داشتم و دیگه تموم شدن!روزای خوبی بود!قشنگ بود!
ولی تموم شده!
چه خوب شد این واژه رو به کار بردم!میخواستم یه وقتی هم راجب این تموم شدنه بگم!الان بهترین موقع اس !!
تموم شدن...
تو این دو روز که مطلق اتاقمو بغل کرده بودم و تو خونه بودم فهمیدم تموم شدن یعنی چی!
میدونی...
من هیچ وقت معنی این دو تا کلمه رو نمیفهمیدم!برای همین با شعرای علیرضا اذر بهم میرختم!حتی گاهی کار به چکیدن باریکه های برقای به اسم اشک میرسید!
میدونی تموم شدن یعنی چی؟
یعنی قبول کنی یه وقتی یه حس خوبی بود!یه وقتی یه ادم خوبی بود!یه مهربونی هایی داشت!ولی تموم شد!تموم شد!و تو نمیتونی ادما رو مثل یه اهنگ یا فیلم بزنی رو ریپیت و منتظر باشی تا از اول تکرار شن!
باید قبول کنی!تموم شد!
یادمه دوم که بودم...وقتی از مشهد اومدم دزفول و اون اتفاق لعنتی و سه روز گریه و حال خراب!هیچ وقت فکر نمیکردم باز بتونم کسی رو دوست داشته باشم...باز دلم بلرزه...
ولی لرزید...
نه تنها دلم...
دستمم لرزید!
اونقد لرزید که نتونستم نگاه تو چشماش کنم و بعد از یک سال و نیم حتی یک بار نتونستم خیره به چشماش بمونم...همش چند ثانیه و بعد تسلیم میشم و سرمو میندازم پایین!
وقتی تنها پیشش بودم نمیتونستم بیشتر از چند دقیقه بمونم...
دیدی خورشیدو؟؟خیلی قشنگه...ولی نمیتونی ببینیش!فقد چند ثانیه!بعد چشمتو میدزدی!نمیتونی!نمیتونی بیشتر نیگاش کنی!نمیتونی بهش نزدیک شی حتی!نزدیک شدن به خورشید باعث میشه تو اب شی!اصن مهم نیست اون خورشیده این نزدیک شدنو میخواد یا نه!مهم اینه که تو از بین میری!میفهمی؟؟
اون برای من یه چیزی تو مایه های خورشید بود!ولی کاش یه اپسیلون از پاکی خورشید رو داشت!
و تموم شد...!تموم!
تکرار نمیشه!
ولی منکر این نمیشم که ممکنه با یه ادم دیگه ای حسی بهتر از اون داشته باشم!
شاید دوباره دلم لرزید....دلم لرزید نه دستم!نه تنم!
سال اول ابتدایی...دوم...سوم....
اول راهنمایی...دوم...سوم..
اول دبیرستان...دوم ... سوم...
همش گذشته!همش تموم شده!
مثل سال 92!
دیشب بابام با یه لحن عجیبی گفت بهترین سال 92 بود و بدترینش 95!
92 هم تموم شد!
و چیزی تا تموم شدن 95 نمونده!
تا کمتر از یک ماهه دیگه یه صدایی مثل صدای خانم بصیریان(ناظممون) میپیچه تو بلندگوها که میگه : تموم شد بچه ها وقت نداریم!
یه روزی هم با یه لا اله الا الله گفتن میفهمی که تموم شد!
ولی میدونی اون روز چی میشه!؟
اون روز میشینی میگی سال 92 خوب بود و 95.....!
چند تا سال اونجوری خوب درست کردی؟؟
24 ابان 92!
24 اذر 94!
24 اذر 95!
24 دی 95!
میدونی جالب چیه؟؟
24 بهمن 95 شب ولنتاین بود :)
انگار تو با 24 گره خوردی :))))
میدونی اصلا قصدم نوشتن از اون نبود!به تنها چیزی که امروز فکر نکردم اون بود!
حتی به نگین گفتم نمیخوام که دیگه اسمشو بشنوم...
اون مثل یه فیلم که خوب و بد داشت....تموم شد!تموم!
خیلی از ادما برام تموم شدن...خیلیا!
الان حس خوبی بهتری دارم از این قبول کردن تموم شدن....
تموم شدن...!
الان دوست دارم شروع کنم!یه چیز جدید رو شروع کنم!
شروع کنم به خوب شدن!
شروع کنم به یه کاری...به یه حس خوب...شروع کنم به مبینا شدن...شروع کنم به جوونه زدن!
یه جا خونده بودم چند روز قبل از سال نو  شروع کن به نو کردن خودت!نذارش واسه اون یکم فروردینه!اصن اسفند موقع شروع کردنه تغییره!تا وقتی یکم فروردین شد و تغییر تو وجودت نهادینه شد بتونی به خودت سال نو و تغییر نو و شکوفا شدن نو رو تبریک بگی!
خلاصه که قشنگ میشه اینجوری!کاش که بتونم :)
دلم میخواد اتاقمو تمیـــــــــــــــز تمیز کنم!
همه اشغالا رو بریزم بیرون!
به طرز عجیبی دوست دارم فردا هم تعطیل باشه...و نرم مدرسه....
حوصله ی قریب به اتفاق بچه ها رو ندارم!اما زندگیهم مثل شیمی همش استثنا داره :)
بوی بعضی از ادما باعث میشه که بهشون معتاد شی....بو چیز خیلی بدیه....شاید خاطره ها یادت بره...اتفاقا...حرفا و صدا ها یادت برن...اما مزه ها و بو ها هیچ وقت از خاطر ادم نمیره...
برای همین تا میتونید وقتی کسی رو بغل میکنید و حس خوب میگیرید بو نکنید!
چون معتاد میشید!
و وقتی میخواین حالتون خوب شه باید دوباره اون بو زیر دماغتون باشه تا حسه خوبه برگرده!!!!!
دوست دارم یه روزی نویسنده شم!
و از زندگی بنویسم!
از تک تک قصه هایی که شنیدم...ادمایی که دیدم!
نگین:تو بی شک یه روز نویسنده میشی :)
هنوزم این حرفش یادمه!نمیدونم اصن خودش یادش هست یا نه!ولی اون روز که اینو گفت ذوق مرگ شدم!
دوست ندارم دیگه به نوید ناصحی یا سمسار از ضعف درسی و راه حلش بپرسم!
دوست دارم خودم درستش کنم!
اصن کی کسی برام چیزیو درست کرده که این دومیش باشه؟؟!
خدا بزرگه....
بزرگ تر از تموم شدن!!!
مرسی که امروز تعطیل شد :)
خانم مکعب :)


۹۵/۱۱/۳۰

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی