خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها
۲۶ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۳۹

الان..؟!

به نام خالق لبخند ها :)

امروز به هیچی خندم نمیومد برعکس همیشه که به ترک دیوار هم میخندیدم!

یه حس عجیبی دارم!

یه حسی که هیچ وقت نداشتم...

میدونم دیگه دوست ندارم به این وضعیت ادامه بدم!

رو بعضی کلاسا واقعا حواسم نیست که داره دبیر چی میگه!هیچ تلاشی هم برای جمع کردن حواسم نمیکنم!

دیدی حس کنی کارایی که میکنی واقعا الکیه؟!

مثلا به من چه اقای محمد بن منور چی نوشته یا تو چه قرنی بوده؟!به من چه واقعا؟!منو چه به محمد بن منور!

من باید بدونم مولانا چی میخواست بگه!

منطق طیر چیه که هر بار میخونیش یه چیز جدید میبینی!

سعدی چه کرده با دل ما!

من باید الان کتاب های دنیا رو زیر و رو میکردم!

موراکامی

خالد حسینی!

کافکا!

چارلز دیکنز!

من به جای اینکه بشینم تست صوت بزنم باید الان میشستم ازمایشات انیشتین رو میخوندم!

ببینم نسبیت چیه!

اینکه پلانک چیکارا کرده!

فیزیک مدرن از کجا میاد!

من الان باید میرفتم...

با پای پیاده دنیا رو میگشتم!

میگشتم تا پیدا کنم!همون حس ناب و خالصی که دنبالشم!

من جای خوندن کتابای دینی که فقد باید حفظشون کنم باید میرفتم همایشات دینی!

بحث دینی میکردم!

باید میگشتم دنبال نشونه های امام زمان!

من به جای دراز کشیدن تو زندگ های تفریح باید میرفتم و طبیعتو قورت میدادم!

وقتی به اینا فکر میکنم یه جمله تو سرم میپیچه: من چقد کار دارم!

و وقتی اینو میگم نگین میگه چیکار داری؟!

و من جواب میدم: کلی تست مشتق دارم باید بزنم!

ترکبیات گسسته مونده

ماتریس تحلیلی!

و به یه مشت کتاب نگاه میکنم!

من به جای پرورش روحم به جای خوب کردن حالم باید بشینم و چشمامو خراب کنم!

به جای شب بیداری و فکر کردن به خدا و حس خوب گرفتن باید بشینم و درس بخونم!

به جای اینکه سوالای خوشگل خوشگل حل کنم!

من عاشق درس خوندنم...

عاشق حس خوبه کتابام...

اما الان...این کتاب تستای لعنتی...این امتحان ها و ازمون های هر روز...این استرس کنکور و حرف و حاشیه های لعنتیش شده سوهان!

شده سوهان روحم!

چقدر دوست داشتم الان پر انرژی میبودم!

چقد دوست داشتم الان از دیروز میگفتم!

میگفتم دیروز و امروز ! روزای فوق العاده ای بود!

ولنتاین و کادو و این مزخرفات بهونه اس!من به چشم خودم دیدم ادما چند تا چند تا کادو ولنتاین میگیرن واسه چند نفر!مگه عشق لعنتی چند تاس؟!

چرا اینا چند تا چند تا عاشق میشن و ما...؟!

تو نوشته هام نوشته بودم منتظر ولنتاینم!

میخوام بهم ثابت شه که واسه کسی اون ارزشه رو ندارم! میخوام بهم ثابت شه اینا همش حرفه!

و شد!

هیچکی حواسش به مبینای این ور قصه نبود!

همه اونور قصه بودن! تو همون شلوغی...

شلوغی خیابونا و کافه ها...شلوغی دلا...نگاها...

دو روز پیش که با نگین هم بحثم شد فهمیدم من هیچ وقت نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم!هیچ وقت نمیتونم با این ایده های مزخرفی که تو سرمه اون حسه خوب دوست داشتن رو تقسیم کنم بین خودمو اون طرف مقابلم...

اروم کشیدم کنار...

نگام خسته اس...ناراحتی نیست نگین!خستگیه...

خسته شدم بس که انقد مجهول موندم!

چرا یکی حل نمیکنه منو؟!

۹۵/۱۱/۲۶

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی