خانم مکعب !

درباره بلاگ

خواستم مربع باشم!
یادم اومد من تو دو بعد جا نمیشم!
مکعب شدم :)

آخرین مطالب
پیوندها
۲۹ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۲۹

چه فرقی میکنه؟!

به نام خالق لبخند ها

چقد سخته مامان باشی!

چقد سخته...

دادشتم گریه هاشو میدیدم نمیدونستم چی بگم...اگه من جلوشونو گرفته بودم..اگه ردشون نکرده بودم از جلو جواهری و محسن علی اونا نمیرفتن غلط زیادی...

غلط زیادی...!اره به این میگن غلط زیادی!پس غلط زیادی چیه؟!اینه که بری ب د ی فقد؟؟؟نه!این زیادی تره!!!

چرا پنهون کاری

چرا دروغ...

حالم بهم میخوره از توجیه اضافه..

رفیقامو نمیذارم به امون خدا حتی اگه دعوا بدی باهاشون بکنم...

فکرشو نمیکردم که اینم دیگه بهم دروغ بگه...واقعا فکرشو نمیکردم

نمیگم من قدیسه ام...نمیگم من پاکم...اما حداقل دروغ نمیگم..پنهون نمیکنم!

شده بیخیال بازی درارم تنها بذارم دوستم چ س ن ا ل ه کنه

شده بزنم تو دهن رفیقم یا فوشش بدم

شده اذیتش کنم

بی محلی کنم یا..

ولی نشده به رفیقم دروغ بگم

نشده رفیقمو بپیچونم

نشده پنهون کنم

نشده ازش طرفداری نکنم چه تو جمعی که هست چه جایی که نیست

نشده وقتی میبینم یه چیزی ناراحتش میکنه اونو هی جلوش تکرار کنم...

نشده!

اگه شده باشه خیلی خیلی باید سهوی بوده باشه

اصن نمیدونم چرا دارم اینا رو میگم

چه فرقی میکنه اصن

چه فرقی میکنه تقصیر منه که حال فرناز بد شده یا سرور یا خودش

چه فرقی میکنه اصن

هیچ فرقی نمیکنه

دوباره فردا همونه که بود

کتابخونه پر ادم میشه

بچه ها یواشکی در میرن از اونجا

یه عده بلند بلند میخندن

یه عده میشینن و برات صفحه میچینن

دوباره همونه که بود

من بد من خوب...چه فرقی میکنه

کی بشه رها شم..حالم دیگه از این شهر و ادماش بهم میخوره

نفرت خالص...

۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۵

23 ام رمضان

به نام خالق امشب

من به امشب بیشتر از هر شب دیگه ای اعتقاد دارم

به امشب خیلی دل بستم خیلی امید دارم که هیچی هیچی نمیگذره

ماه رمضونی جواب حرفامو جواب خواسته هامو خدا خیلی خوب میده...حسش میکنم تو هر لحظه...کنارمه...اینکه انقد ارومم و بی استرس دارم کارمو میکنم ینی خدا انقدی حواسش بهم هست که حالمو خوب نگه داره...

ستته نمیگم نیست

گاهی وقتا سر ازمون حس میکنم مغزم انقد خشکه و نیاز به اب داره که شبیه یه زمین کویزی شده...

گاهی وسط درس خوندن میبرم و میزارم کنار بس که گشنگی بهم فشار میاره

ولی اذان که میشه یه حس خوب میگیرم...حس خوبی از اینکه از خودم راضیم

سخت هست اما شیرینه

شاید خوب شدن ازمون دیروزم فقد بخاطر اینه که خدا دلش میخواست به اونایی که بهم گفته بودن روزه باعث میشه بازدهیت بیاد پایین نشون بده که خدا اگه بخواد میشه...

منکر نمیشم...شاید اگه روزه نمیگرفتم و با حال بهتر این روزا رو درس میخوندم الان خیلی بیشتر رتبهه تغییر میکرد ولی اون موقع واسم ارزش نداشت!

اون موقع از نظر خودم کاره خاصی نکرده بودم...مثه بقیه ادما بودم!

نمیگم الانم خیلی کاره شاقیه نه....ولی خب حداقل واسه من خاصه...

چی داشتم میگفتم؟

هان امشب! شب 23 رمضان....میگن امشب تقدیر یه ساله ادما نوشته میشه...

خدا قراره چیا رو از تو دفتر زندگیم پاک کنه و چیا رو اضافه کنه فقد خودش میدونه...اما چیزی که هست اینه که...امشب اخرین فرصته...اخرین فرصت واسه اخرین زورا رو زدن...واسه خودمونو شیرین کردن براش...واسه لوس کردن خودمون برا خدا...واسه خواستن

واسه ، فتن اینکه ما چقد کوچیکیم...

دوست ندارم یه ثانیه ا، شب رو هم از دست بدم...

به امید خودت خدا جونم...

۲۴ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۸

حال دل

بعضی وقتا خودتو بزن به بیخیالی

یه کاری کن بعضی چیزارو نفهمی

عاخه فهمیدن هر چیزی خوب نیس واسَت!

برو یه جایی که دور شی از همه چی

اونقد دور که حتی دیگه صدای نفساتم به گوشت نرسه

بعضی وقتا بذار همه رشته هایی که دلت بافته پنبه بشن 

تنبیهش کن

دلتو میگم ..

 بهش بگو بره یه گوشه وایسه یه پاشم بگیره بالا

بهش بگو دلتنگی کاره شیطونه

شیطونم دشمنه خداست

تو که دوست نداری دشمنه خدا باشی!؟؟هان!؟

چشماتو ..

چشماتو ببند و چیزای خوبُ تصور کن

زیاد بازشون نکن 

چیزای خوب اینجا واسه دیدن خیلی کمه

دستاتو انقد بشور تا دیگه ردی از دستای دیگه روش نمونه

پاهاتو واسه رفتن به جاهای دور آماده کن

مباداا باهاشون بری تو خاطراته ممنوعه!!

هرشب قبلِ خواب دعا واسه دلت یادت نره؟

همین الان بدو یه علامت بزن رو دستت که یادت بمونه!

خلاصه بگم حالِ خودتو .. دلتو .. حالِ زندگیتو خوب کن

آدما میان و میرن

تو اما بمون واسه خودت

رفیق "تو" نرو ..

بمون واسه خودت ..!


 #پ_صاد

....

دلم تنگ نبود!

نیست

ولی یه روزی براش این پیامو میفرستم که..... :

میروم..

از همه‌ی خاطراتت میروم.

توهم برو.  راستش بودنت در خاطراتم و نبودنت در زندگی‌ام کمی روزانگی‌ام را تلخ کرده ..

از کنارم که بی‌رحمانه رفتی از خاطرات و خیالاتم هم همانطور برو

طوری که دیگر پاهایت از برگشتن خجالت بکشند

میروم..

ولی به همه میگویم روزی مردی را دوست داشتم که حواسش نبود به دوست داشتنهایم 

روزی جانِ دلی داشتم که جانِ دلی داشت

به همه میگویم روزی قلبم برای کسی تندتر از بقیه میتپید

روزی عاشق بودم و عشقم چون و چرا نداشت

میروم..

میگویم میروم و مردانه پای حرفم می‌ایستم

ولی آنطور که تو ایستادی پای دوست‌ داشتنهایت نه ..

 کمی محکم‌تر. کمی زنانگی قاطی‌اش میکنم

دلتنگی‌ها را به جان میخرم و میروم

رفتن‌هایم را باور کن همانقدر احمقانه که من باورت کردم

میروم و بازگشتی در کار نیست

اما به همه میگویم روزی دلم در دستهای کسی بود آدم بود برایم اما حوایش نبودم ..!


#پ_صاد

....

چشمام میسوخت اما باید میدیدمش

-وقتی میدونی نه موندنی در کار هست و نه دوست داشتنی از طرف اون چرا بازم انقد واسه دیدنش تند تند میزنه قلبت؟؟؟هنوزم؟؟۳ سال گذشته ها...

+نمیدونم چرا هنوز دیدنش برام تازگی داره ولی خب یه چیزو میدونم اینکه حالم پیشش خوبه!نبودنش برای بعدا هم خوبه چون بودنش مانع رسیدنم به ارزوهامه... این روزا تو این چند ماه که مونده میخوام تا جایی که میتونم خوب باشم ببینمش صداشو بشنوم هواشو ذخیره کنم واسه چند ماه دیگه ام...واسه چند سال دیگه ام...واسه اون شبی که قراره تو کت و شلوار دومادیش ببینمش و براش ارزوی خوشبختی کنم

من هنوزم اعتقاد دارم این حسا زود گذره...میپره...اصن هیچ ادمی هیچ کشی رو بیشتر از خودش دوست نداره من مطمئنم

-چشمات میسوخت از بیداری چرا رفتی ببینیش تو که میگی کسی رو بیشتر از خودت دوست نداری؟!

+ :) چون خودمو دوست دارم رفتم ببینمش

....

یه روزی مبینا از همه جا میره

از زندگی تمام ادم هایی که الان هستن

میره که سر بار نباشه

میره که حال کسیو بد نکنه

اصاب کسیو بهم نریزه

مبینا یه روزی میره میره گم و گور شه

واسه همیشه


۲۱ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۵۳

جوانه ی امید!

به نام خالق لبخند ها

به دعای مادر ایمان دارم و به خدای و مهربونیش یقین!

دیروز با تمام وجود این دو تا درک کردم

بابام تا حالا هیچ وقت ازم چیزی نخواسته! دیروز اولین چیزی بود که ازم میخواست اولین باری بود که انقد جدی با هام حرف زد...

بهم گفت: مبینا تو بشو برام افتخار ... تو اسمم رو بلند کن...داداشات نخواستن درس بخونن تو بخون! تو یه کاره ای شو...

صداش تو گوشمه هنوز...تو یه کاره ای شو! بشم افتخار بابام!

من همیشه فکر میکردم درس مرس واسه بابام مهم نیست اصن! اخه همیشه بهم میگفت عیب نداره کم بگیری و اینا...ولی دیروز فهمیدم همه اون مدتی که میگفته عیب نداره و خودت مهم تری و زندگی همش درس نیس میخواسته من انقد درگیر نباشم....

دیروز وقتی محسن و احسان و ناهید و مامان و بابام کنار هم بودیم از ته دلم خدا رو شکر کردم...اگه تو چیزی بد اوردم کم بودم یا هرچی خانواده ام همیشه خوب بودن! همیشه پیشم بودن همیشه پشتم بودن! حتی همین جوجه ی تازه وارد خانواده که جدیدا خیلی دوسش دارم! وقتی اون روز دیدم جای مامان اومده جلسه ی ناصحی تو دلم قند اب کردن...شاید اولین بار بوو که حس کردم میتونه جای خواهر باشه :) 

امروز که اومدم خونه داشت حرف میزد که تابستون با هم چیکار کنیم و باهم بریم برای گواهینامه و کلاس و ... :)

انگار همه پذیرفتن که مبینا باید بره!

دل همه خونه نرم شده...همه خونه بسیج شده هر سنگ جلو پا رو پرت کنه اونور! با اینکه ترس دارن با اینکه ته دلشون راضی نیستن به دوریه..به تنها بودن دختر کوچولوی خانواده! اما دارن از جون و دل مایه میذارن که یه وقت به این مبیناعه نگن نه! تا حالا راجب هیچ ارزویی نگفتن! نمیخوان راجب این بگن!

و چقد من این وسط کوچیکم و شرمنده...شرمنده مهربونی این ادما...شرمنده ی جوابای خدا و حرفاش باهام...

چقد کوچیکم که سر هیچ و پوچ فک میگردم هیچ کسو ندارم و خدا باهام قهره...

گاهی وقتا فک میکنم چقد خوبه که مربع هست!

مربع ادمی نیست که بشه باهاش راحت حرف زد راحت انقو نزدیک شد...نمیگم تحفه اس نه! ولی واسه خودش و اطرافیاش یه چیزی هست که ...! مهم اینه که الان هست!

ه پست های بلاگش هست!

که امید دادنش هست! وای وقتی به اون روز فک میکنم خنده ام میگیره!

فک میکردم از دستم عصبی شده که جوابمو نداده!

اما عصبی نبود وقتی میخواد خودشو درست کنه یه مدتی غیب میشه فقد! اون روز داشت با خنده بران تعریف میکرد که نه بابا خله .... :)

برعکس پست پیشم عجیب امیدوارم...

عجیب دلم گرمه...به جواب ناصحی دلم گرمه...به خواسته ی بابام دلم گرمه...به چشمای محسن دلم گرمه...

دلم گرمه به بغل خدام دلم گرمه...

تو این چند ساال بهترین تصمیم ها رو گرفتم

اینکه اومدن ریاضی

اینکه مشاور گرفتم

اینکه روزه گرفتم

اینکه تو فرزانگان موندم و تغییر رشته تدادم

اعلی رغم تمام حرف هایی که شنیدم و تمام برخوردایی که کردم حالا خوب یا بد....

حالا تو این نقطه که هستم راضیم...حتی اگه نشه...حتی اگه بازم نتونم از اینکه این چند ماه اخر وایسدم رو حرفم راضیم...از اینکه این تصمیم ها رو گرفتم راضیم...

از تو هم مرسی....شاید 100 درصد نه! ولی تو 80 درصد این موندنه تاثیر داشتی...

۲۰ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۵

تابستون؟ یا کنکور؟

به نام خالق لبخند ها

شبهاروم و ساکتیه...و روزی رو گذروندم که اصلا به جمعه شباهت نداشت

وقتی دورم خالی میشه بیشتر مینویسم...

بیشتر فکر میکنم...

و عجیب وقتی اون یه نفر نیست هیچ کس نیس...نمیخوامم که باشه...

سکوته قشنگه...صدای پیانوعه قشنگه...

راستی از کی به پیانو زدن باید فکر کنم؟

این روزا دیگه به کنکور و نتیجه اش فکر نمیکنم..که کاملا مشخصه نتیجهه...و هیچ انگیزه ای هم واسه تغییرش ندارم

این روزا به تابستون فکر میکنم!

به اینکه چجوری خوش بگذرونم...چجوری از این همه وقتی که هیچ کی توش نیست استفاده کنم!

نمیخوام هیچ کلاسی برم...دیگه حاالم از کلاس بهم میخوره

بیشتر به ورزش و فیلم دیدن و کافه رفتن فکر میکنم...

به سفر و فکر کردن...

به قالی که باید رج به رج ببافمش و تموم کنم این کلاف به هم پیچیده شده رو...

دیروز باز قران باز کردم واسه کنکور باز اومد بد!

فهمیدم بعضی چیزا انگار جدا قسمت نیست...

فقد منم یه ضایع شدن بزرگ!

نمیدونم چجوری جمعش کنم :)

حالا واسه بعدا بعدا فکر میکنم...

داشتم میگفتم که شبا ارومه...نه دعوایی هست نه خود خوری...هیچ کی نیست هیچ کی....

این قضیه یه ارامش خاصی داره....

بیخیالم

بیخیال تر از هر وقت دیگه ای....این چند روز مونده هم میگذره یه چیزی میشه....

دل داده ام بر باد

به هر چه بادا باد...

شبتون اروم :)

پ.ن:کاش میتونستم عود روشن کنم!

۱۸ خرداد ۹۶ ، ۰۵:۱۸

مفهوم خانواده

به نام خالق لبخند ها

مفهومی مثل خانواده اون جایی شکل میگیره که من با احسان دعوا میکنم من میگم اون میگه فرداش که ازمون دارم میام خونه مامانم میگه اومده خونه اولین چیزی که پرسیده این بوده که مبینا ازمون داد ااذیت نشد؟ بهش فشار نیومد؟

یا اینکه با اینکه هنوزم با هم سر سنگین بودیم دیروز به مامانم میگفتم که دلم فلان میوه رو میخواد و امروز اون با همون میوه برگرده خونه

خانواده اونجایی رنگ میگیره که پسر بزرگه تو حساس ترین روزای زندگیش از ارزو هاش میگذره واسه باباش

خانواده

خانواده همونچاس که دعای مادره به دیقه نکشیده میگیره

خانواده اینه که وقتی تو داری خلاف جهت هر چی که هست دست و پا میزنی و حس میکنی همه دنیا حتی داداشات هم مخالف اینن که تو طعم شیرین این موفقیت رو حالا به هر دلیلی بچشی و تموم زورتو میزنی که به همه ثابت کنی خودتو ارزوهاتو و شبا نرسیده به تخت خوابت میبره شب تا صبحه که خوابی همون داداشات بشینن راجب همون موفقیتت با مامانت حرف بزنن که...همه دغدغه ی این روزای این دو تا بچه تو باشی...موفقیتت باشه....خواسته ات باشه

نگرانی تو چشماشون موج بزنه وقتی ببینن داری با روزه گرفتن درش میخونی و جون نداری ولس نمیخوای ارزوت بمیره...شبا به این فک کنن که اگه شد اگه مبینارسید به چیزی که میخواد و بخواد بره...تکلیف مامان اینا...تکلیف ماها چی میشه...

خانواده اینه که وقتی یکی از اعضاش اخمش تو همه و تو حتی نمیدونی چراشو تا استخونات درد بگیره

تربیت و ساخته شدن شخصیتت یعنی خانواده

وقتی تو کلاس دبیرت از با جنبه بودن و با ادب بودنت جلو همه حرف میزنه یعنی خانواده ات خوب بوده!

ینی همون وقتایی که بچه بودی و سر یه اسباب بازی با یکی دعوات میشد و چک رو تو میخوردی و اسباب بازی به غریبهه میرسید و کینه اش یه تو و فکر اینکه چراهمیشه بقیه مهم تر از توان!؟

خانواده ینی اییکه من رنگ شم درد داداشم رو بپوشونم داداشم رنگ شه ددرد بابامو!

من هیچ وقت کمبود خواهرو حس نکردم!

چون با تموم وراجی هایی که دارم همیشه دلم که پر بود مامان بابام نشستن پای حرفم و گذاشتن چند ساعت مثه بولدزر برونم و برم چلو و عالم و ادم رو مقصر بدونم بعد که اروم شدم بگم میدونم تقصیر اونا نیست و تقصیر خودمه.....

هیچ کس دیگه ای این اخلاق گه منو نتونست تو این سالا تحمل کنه....خوب خوباشم اخرش کم اوردن و بهم گفتن چرا فک میکنی تو فقد اینجوری؟! چرا فک میکنی حق داری که بقیه رو مقصر بدونی....در صورتی که این مقصر دونستنه الله وکیلی فقد واسه همون موقعه اس که ناراحتم

خانواده اینه که وقتی از میوه ها فقد یه دونه میمونه همه میکشن کنار! هیچ کی اون یه دونه رو نمیخوره! تا گندیده شه! ینی هیچ کی نمیخواد حتی یه کوچولو بیشتر از اعضای دیگه ی خانواده سهمی داته باشه...ینی همیشه دوست داره بیشتریه واسه بقیه خانواده اش باشهونه خودش!

بابام همیشه میگهههر خانواده ای یه نخاله داره

حالا تو بعضی خانواده ها یه استثناهایی هم پیدا میشه

همیشه با خودم فک میکنم وقتی داداشای من انقد خوبن قطعا اگه کسی بخواد نخاله شه اون منم! و همیشه از نخاله شدنم ترس دارم

خام این خانواده ی همه جور کشیده منم! نپخته اشون منم....بی تجربه ترینشون منم...

اتیشم تندهوواسه همه چیز...این خانواده ولی همه چیزو به اون بالایی میسپرن!

خانواده مفهوم خیلی بزرگه بزرگ تر از عشق...

خدایا شکرت

۱۶ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۵۷

اعتراف

نشستم فک کردم ته واقعا کی مقصره؟

من یا سعید؟

منطقی فکر کردم

از اون جا شروع شد که من میدیدمش میرفتم تو هپروت یه روز دزدکی شمارشو از تو گوشی بابام حفظ کردم

ولی جرعت نداشتم بش پیام بدم

خودم شروعش کردم! خودم تو اینستا بهش ریکوست دادم و الا اون اصن منو نمیدید!

من جواب پیامشو دادم

من اگه ادعای نجابتم میشه اگه ادعای بچه خوب بودنم میشه نباید جواب میدادم....جتی اگه کشته مرده اشو میبودم!

خودم فرداش باز ازش سوال پرسیدم و باهاش حرف زدم...!

خواست شمارمو داشته باشه درسته من اولش ندادم ولی بعد که جواب نداد و نگرانش شدم خودم بهش زنگ زدم و لو رفت که شمرشو حفظم

تقصیر خودم بود که بعد از اون باری که گفت نبوید با هم حرف بزنیم من باز کشش دادم به امید اینکه یه چیزی میشه درست میشه

خودم باعث شدم باهم بحثمون شه چون هی میپیچیدم به پر و پاش! من اجازه نداشتم انقد تو زندگیش دخالت کنم! مگه من کی بودم...

خودم بچه بازی دراوردم با عسکری حرف زدم! خریت بود! خودم شروعش کردم و اشتباه کردم....از کجا معلوم عسکری چیزی بهش نگفته باشه از زبون من یا....

پس تلافیش هم تقصیر من بود

چون من میدونستم سعید مثله خودمه و نمیذاره یه چیزی که اذیتش کرد بی جواب بمونه...البته اگه براش مهم باشه...بود یه اپسیلون واسش مهم بودم

ولی دقیقا با حرکت بعد گند زدم بهش!

بازم تقصیر من بود که همه دخترایی که زیر عکساش کامنت میذاشتن رو فالو کردم و با دیدن اون عکس...بعدم حرف زدن با رها تو خصوصی ترین کارش دخالت کردم! مگه من کی بودم؟ چه حقی الکی به خودم میدادم؟ من اگه دوست دخترش هم میبودم حق همچین کاری نداشتم

دعوا رو که کردیم همه تقصیرا رو انداختم گردن اون و یه اه کشیدم گفتم هر چی بشه حقته!

ولی تقصیر من بود نه اون!

من انتظار الکی داشتم که مهم باشم واسش

میگن اجرو از اول اشتباه بذاری دیوار تا ثریا کج میره؟

تا ثریا کج رفته بود دیواره....

هر باری که محلم نمیداد میشستم میذاشتمش رو بند...حق داشت همون چند باری هم که بهم چیزی گفت.....

حق داشت بگه وقتی احساساتی شدی برو تو دستشویی و برین...

حق داشت دیگه گذرش از اینورا نیافته...

حق داشت بگه از چشمم افتادی

اره به خدا حق داشت

اگه من جای اون بودم خیلی وقته پیش ترش همچین دندون لقی رو مینداختم دور

اینا رو که دارم مینویسم حالم بد نیست!

گریه هم نمیکنم! انگار منطقی باهاش کنار اومدم...

من کاملا قبول دارم که الان اون واسه من یه دوسته که از معمولی هم دور تره....و من حق دخالت تو هیچ چیزی رو ندارم حتی اینکه سرک بکشم ببینم ماشینش توفرعی پارکه یا اینور خیابون یا رو به روی در کافه....

من بابت تمام دردسر هایی که تو دامنش انداختم مقصرم...

من بابت تمام وقتایی که کلافه اش کردم خسته اش کردم به جای اینکه حالشو خوب کنم بدتر عصبیش کردم مقصرم

من اگه ادعای دوست داشتنم میشد باید کاری میکردم حس خوبی داشته باشه...نه اینکه کاری کنم ازم فرار کنه....

اره من گند زدم...

و الان

الان که دیگه واسه خودمم دیره فهمیدم چقد اشتباه کردم و چقد مقصر بودم....بیشتر از اون...

فقد باید بگم ببخشید...

۱۶ خرداد ۹۶ ، ۰۵:۲۳

پوزخند!

به نام خالق ما!،

نمیخوام غر بزنم! نمیخوام پستام باشه چس ناله! چون یاد گرفتم که ادما حوصله ی درد و غرای هم دیگه رو ندارن

اگه دلت یکم توجه خواست و سر هر چیزه کوچیکی بهونه گرفتی جوابت میشه چقد حساس شدی!

اگه دلت توجه خواست و از دردای جسمت یکم گفتی جوابت میشه چقد سوسولی تو با گفتن این چیزا که چیزی درست نمیشه!

حتی شاید کار به جایی برسه که همه دعوتت کنن به اینکه خفه شی! چون اونا زندگی خودشون رو دارن و تو مزاحمی!

بهت بگن با هم حرف نزنیم بهتره....!

کار به کار هم نداشته باشیم بهتره!

نمیخوام ناله کنم و از فشار بگم! چون همه فشار دارن...نمیخوام از دلخوریا و دلتنگیام بگم چون همه دارن

اومدم از خودم بگم...

روز ازمون افضل گریه میکرد رفتم که باش سلام کنم دیدمش...گفتم چی شده...طول کشید تا حرف زد ولی گفت مبینا میترسم از  از دست دادن میترسم! از دست دادن هر چی...

این ترسو همه داریم! ولی میگن تا از دست ندی به دست نمیاری...و من بار ها اینو دیدیم و بار ها بهم ثابت شده...

الان خیلی وقته که فقد از دست دادم

منتظرم به دست بیارم...

منتظرم اون جواب بزرگ این همه از دست دادن رو به دست بیارم...

منتظرم که این لحظه های بد بره و شیرینی ته استیکان پر از شیکری که هم نخورده برسه...

منتظر اون روزیم که اونی که پوزخند میزنه من باشم!

منتظر اون روزیم که عملم بشه یه مشت تو دهنه هر چی حرفه که همیشه خدا این وسطاس!

دروغ چرا...

امید دارم..به این 30 روز که مونده امید دارم...

به اون خدایی که اون بالا نشسته و جواب تک تک حرفامو میده امید دارم

به دعاهای مامانم بعد از نماز امید دارم

ببین مگه میشه یه کاری کرد و نتیجه نگرفت؟ مگه میشه یه حرکتی زد و جا به جا نشد؟ نمیشه....

ولی اگه یه حرکتی زدی و انوز جواب نداده بدون حرکتات داره جمع میشه که یه کوهو جا به جا کنه...همون کوهی که نوید میگف تو این زمان کم نمیشه جابچاش کرد...همون نویدی که الان بعد از خوندن اس ام اس هام حتما پوزخند میزنه!

شاید نافه این دهه 60ای ها رو با پوزخند بریدن اصن

من مطمئنم این حسی که من از کنار پنجره موندن دارم و اون بعدنی که یادم میاد الکی نیست حتی اگه الان واقعا شرایط چپه باشه...

شاید اسمش حسودیه اینکه دیگران رو کم ببینی ! اینکه پوزخند بزنی به ارزو هاش

چرا همه فک میکنن اگه خودشون نتونستن یکی دیگه هم نمیتونه؟!

اونا که یکی دیگه نیستن!

اصن بیا اولیش تو باش! بیا تو بتون...

مربع تو بلاگش نوشته بود ادم باید اول حالش خوب باشه بعد بره بتونه

ولی من قبول ندارم! ینی یه زمانی قبول داشتما ولی الان دیگه ندارم! شاید تو اون تایمی که داری حالتو خوب میکنی وقت تونستنت سر بره و انقضا شه!

شاید دیر برسی! یه وقتایی دیر اتفاق افتادن ارزش یه چیزی رو میاره پایین

مثه وقتی که ماه ها منتظری تا یه ادمی تغییر کنه و بیاد سمتت ولی نمیکنه...و وقتی تغییر میکنه که تو دیگه تغییر کرده باشی!

یه اصلی هست که میگه بذار همه واسه داشتنت همیشه تشنه باشن! دور باشی عزیز تری...

وقتی نزدیک باشی دل میزنی ازت دل میبرن...

ارتباط با ادم ها استثنا نداره...گاهی نزدیک ترین فرد زندگیت چیزی میگه که تو با خودت فک میکنی این همه نفرت چطور این همه سال تو دلش جا شده!؟ چقد اذیت شده با این همه حس تنفر....و هر روز دیدنت...

اون موقع اس که حس میکنی چقد برای این دنیا اضافی...

بعد به اون خونه و پنجره فک میکنی....میفهمی چرا همیشه تنهایی رو دیدی....

حتی مادرت هم میدونه که تو باید تنها باشی....

۰۴ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۲

چهارشنبه جمعه ای دیگر

به نام خالق لبخند هامون

سلام

یه روزِ عجیب...

روزی که حالم با رودخونه ی زلال و پر از اب و پر جنب و جوش خوب نشد...

یه بغض خفه..اشکایی که واقعا دست خودم نبود!

تو کتاب خونه حسه اضافه بودن مطلق

حسِ ازار داشتم!حس میکردم با هر کارم دارم اصاب همه رو خورد میکنم

و بر خورد نگین دقیقا اینو اثبات کرد

تصمیم گرفتم ییام خونه تا بیشتر از این باعث ازار حداقل اون نشم

خوابیدن هم حالمو خوب نکرد!

من که با هر چیز کوچیکی حالم خوب میشد!بوی چایی هم بی فایده بود!

تاریکی...موسیقی بی کلام...گشت تو اینستا...حرف زدن با خانواده...همش بی فایده بود!حتی تنهایی هم حالمو خوب نکرد!

زنگ زدم بابا گفتم میای با هم بریم بیرون اومد بی حرف رفت کنار اب :) فداش شم اخه من!دیکه همه عادت های خرکیمو میدونه :)

کنار اب...پامو گذاشتم تو اب...متلاطم بود!اب هم اروم نبود امروز 

حس ترس...

من هیچ وقت از هیچی نمیترسیدم!و همیشه برام عیجب بود چرا از هیچی نمیترسم!ولی امروز مطلق حسه ترس داشتم

سر ۱۰ دقیق گفتم بابا بریم دوست ندارم بمونم اینجا

بازم گفت باشه

رفتم کلاس

حرفای نوید تاثیر خاصی نداشت...ولی...ولی وقتی گفت من از اونا نیستم که وقتی یه چیزیو مطمئن نیستم نگم خندم گرفت!دیگه این بدبخت هم به هر زبونی که شده بهم گفته

اخرش هم کلی موند و برام توضیح داد چجوری خلاصه بنویسم

ساعت مطالعه هامم نیگا کرد و گفت خیلی خوب شده ادامه بده

بازم بی حوصله بودم

و بغل نکردن نگین و رفتار های اینجوریش باهام بدترم کرد

تو ماشین گریه کردم

بابام گفت بابا خوبی عزیزم؟

گفتم نه!

گفت چیکار کنیم که خوب شی

گفتم بابا میخوام تنهابرم بیرون

کفت هر جا میخوای خودم میبرمت

گفتم نه تنها!

ولی دیدم انگار زیاد دارم شر میگم ساعت ۱۰ بود و بابام عمرا میذاشت تنها برم

منم نماز خوندم و سوار ماشین شدم

گفت کجا بریم

گفتم یه جای تاریک یه چیز تلخ!

رفتیم کافه نشسته بود کنارم بس حرف کتاب شعر میخوند :)

نوشتن رو بیخیال شدم زل زدم بهش!گفتم بابایی خیلی دوست دارم

گفت منم دوست دارم دخترم

گفتم بابا ببخش که انقد مزاحمتم!گفت نیستی

گفتم هستم دیگه! الان کی با سن تو بلند میشه با دخترش برای اینکه تنها نباشه میاد کافه اخه؟

گفت مگه چن سالمههه!!۳۸ سالمم نیس هنوز :)

خندیدم :)

حالم خوب شده بود

بودن بابا کنارم حالمو خوب کرده بود

مهم بودن برای یه ادم لجبازی مثل بابام که واقعا واسش مهم نیست من شکست بخورم برام قشنگ بود

اینکه یکی باشه که حتی با شکست هات با سگ اخلاقیات کنارت باشه بهت بگه بیخیال با مهربون بودنش مهربونی رو یادت بده و بخواد همیشه باهات رفیق باشه با اینکه ۴۰ و خورده ای سال ازت بزرگ تره !

اینکه مامانت فارق از همه ی شرایطی که هست بیاد بهت بگه هدفت چیه؟تو بگی فقد تهران!بگه پس براش 

بجنگ!تو بگی من اگه امسال درنیام میمونم پشت کنکور و اون بگه هر جوری که شده بهش برس وقتی همیشه مخالف موندن پشت کنکور بوده ینی چی...یعنی مهم بودن

نشستم و به دو تاشون گفتم که من با اون مبینایی که همیشه دوست داشتین تو ۱۸ سالگی ببینین چقد فرق دارم و اونا بگن هیچی و تو دقیقا همونی که ما میخوایم حتی بهتر..این باعث میشه حال بدت تبدیل میشه به یه حس قشنگ

که تو سلول سلول تنت نفوذ میکنه و خدا رو شکر میکنی

امروز فهمیدم اشکالم چیه

شاید من تمام چیزا رو بلد باشم ولی مغزم نامرتبه!مثه خلاصه هام...درهم و برهم!شاید مثلا یه فرمول فزیک تو بغل یه  ادم باشه تو ذهنم!ادما و درسا و همه چی درهمه...همه فکرا کنار هم میشه غلط زدن زیاد

میشه درست استفاده نکردن!

نامرتبی باعث میشه وسط خنده کریه کنی و وسط گریه بخندی

باید مرتب شه

تصمیم کرفتم کسیو ناراحت نکنم تو این جند روز...بذارم اروم باشم یکم فقد...

انقد به احسان گیر ندم..انقد با نگین بحث نکنم!انقد فرنازو اذیت نکنم..به سعید پیام ندم...شاهینو کلافه نکنم

بابامو اذیت نکنم..مامانمو حرص ندم...

شاید همین روزا تموم شم :)

شب بخیر :)

۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۱

feel the light!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید